درود
_صبح بخیر ، کتابخونه. در کمال تعجب خواب اش برده بود. شمع هنوز سوسو می زد و می درخشید. کوچک بود ولی بعد از یک شب فقط کمی از موم اش آب شده بود. تعجب بر انگیز بود اما یادش آمد که در قصر شخصی ست که استفاده از نشانه ها را منع کرده است . مردی پس*ت فطرت که هر کسی که خواسته یا ناخواسته نشانه ی جادویی داشت را در جا د*ار زد. جادو هر چه ماند یا نماند برای او بود. هر جادوگری یا نشانه داری باقیماند تحت سلطه او بود. مردم هم با او موافقت کردند. چشمان اش را مالید و با نگاهی گذرا کتابخانه را گشت زد. یک جسمی در گوشه ی اتاق تکان خورد. بهتر است بگویم ؛ یک نفر در گوشه ای اتاق تکان خورد. بلند شد تا بهتر ببیند. لرزید. او تو کل شب توی اتاق تنها نبود. دو نفر دیگه هم بودند. رفت جلو و نفر اول که پشمالو بود را بغل کرد. _ای خدا اسم تو چی؟ گربه را نوازش کرد. گربه هم رنگ ماه بود؛ سفید با نقاط ریز خاکستری.
_اوه انگار صاحب بدخلق ات اینجا نیست که بهم بگه اسمت چی؟ اصلا اون واست اسم گذاشته ؟ گربه صدای در آورد و دم اش را دور خود پیچید. _ای گربه پشمالو من به تو لقب پنجره را می دم یا پنجه کدوم بیشتر دوست داری ؟ گربه چنگی انداخت و از بقل اش پرید. _تو ام مثل صاحب ات بدجنسی. گربه پنجه اش را لیسید و به او نگاه کرد. _ولی نانازی. اصلا اون صاحب توئه؟ سمت تنگ ماهی رفت. تنگ روی چهار پایه ای کوتاه قرار داشت و درون تنگ ماهی قرمزی شنا می کرد. _اون خیلی بدعنق بود. تو به نظر مهربون میایی. می دونی کلید این کتابخونه کجاست ؟ اینجا بوی خوبی میده. بوی کاغد کاهی و جوهر ،درسته ؟ با نوک ناخن اش ضربه ای به تنگ زد.
_اوه ببین چی توی تنگ. دست اش را درون تنگ کرد. ماهی در تنگ ول می خورد و فرار می کرد. جسم آهنی ، کمی سنگین ، طلایی را از درون آب بیرون آورد. _ببین یک کلید. چرا باید یک کلید توی تنگ آب بزارن. در رو باز می کنه ؟ جلو رفت. کنار در بزرگ و چوبی ایستاد. کلید را درود سوراخ کلید در قرار داد و چرخاند. _نه تزئینی بود. فریادی از سر عصبانیت کشید و پشت به در نشست.
_ پنجره ،یعنی تا کی قرار اینجا باشم ؟ بین یک مشت کتاب ، بوم نقاشی و قلمو های شکست و نقاشی های بی ریخت ؛ ها مگه با تو نیستم بیا بغلم کوچولو. پنجره را بغل کرد. گربه این دفعه چنگ نینداخت. او را آرام نوازش می کرد. بعد از چند دقیقه گربه پرید و آرام به سمت قفسه های کتاب رفت. قفسه ها را طوری نگاه می کرد که انگار در حال خریدن چند جلد کتاب است. نوریا بلند شد. با پای چپ اش لگدی محکم به در کوباند و به دنبال گربه پشمالو رفت. صدای باز شدن لولایی در آمد. _ مگه در قفل نبود چطوری باز شد ؟ یعنی با یک لگد به این سادگی در باز می شه ؟ اگه می دونستم زودتر اون لگد رو استفاده می کردم. سر اش را بیرون آورد تا مطمئن شود کسی آن دوربر ها نیست یا آن مرد آنجا نیست.
نظرات بازدیدکنندگان (0)