درود
— تو… تو اینجا چه میکنی؟ نوریا به سرعت چرخید و با این حرکت، موجی از موهای مجعدش در هوا رقصید. — اوه… صبح بخیر. داشتم به این خطخطیهای روی تابلوها فکر میکردم. هیان با لحنی تند و پر از اضطراب پرسید: «مگه نگفتم از کتابخانه بیرون نیا؟ اگه کسی تو رو ببینه، میخوای چه غلتی بکنی؟» پاسخ او با لحنی سرکشانه آمد: «مگه من زندانیِ توام که مدام بهم دستور میدی؟» — معلومه که هستی، دختر احمق! نوریا خواست اعتراض کند، دستش را بالا برد، اما کلمات در گلویش خشک شدند. لکنت جای سخن را گرفت و او ساکت ماند. دستبهسینه، نگاهش را به تابلوها دوخت. اسلاید دوم : هیان در کنار زندانیاش ایستاده بود؛ در میان اتاق مربعیشکلی که هشت تابلویِ پر از خطخطی، دیوارهایش را در بر گرفته بودند. اتاق، سرد و تهی بود و تنها درخششِ لرزانِ شمعهای کنار نقاشیها، تاریکی را میشکافت.
— میدونی این خطخطیها چی هستن؟ — خودت جوابش رو دادی، فقط خطخطیان! — اشتباه میکنی… هیان خندهای کوتاه کرد و با لبخندی مرموز به سمت در رفت. — همینجا منتظر بمون، میخوام بدون هیچ جادو و ساحری، معجزهای کنم! و با برخوردِ محکمِ در، سکوتِ سردِ اتاق دوباره برقرار شد. نوریا در سکوت اتاق غرق شد. پای راست اش را آرام بالا و پایین برد. جزو عادت های روزانه اش بود.
_بالاخره آمدی؟ آن چه چیزی است که در دست داری؟ هیان لبخند بلندی زد و آینهای را از پشت سرش بیرون کشید. ـ یک آینه؟ خب، این که خیلی ساده است. معمولاً دلقکها و شعبدهبازها با همینها پول به جیب میزنند. ـ صبر کن. بیا جلوتر. هیان آینه را زیر یکی از آن تابلوهای بیمعنا گرفت. درون قابِ نقرهای، دیگر خبری از خطخطیهای آشفته نبود؛ یک اثر هنری تمامعیار در آن میدرخشید. چهرهی یک دختر. با موهایی بلند و بافتهشده. دهان نوریا از تعجب باز ماند: «این… این دیگه چی؟» ـ یکی از آثارِ دوران کودکی بنده ست. همهی اینها نقاشیهای خودم هستند. هرچقدر هم که در ظاهر بیمعنا باشند، آینهها حقیقتِ را تعریف میکنند؛ این اثرِ باعث و بانی اش همان اختلالِ «نوشتارِ آیینهای» که به آن مبتلا بودم. نوریا زیر لب زمزمه کرد: «این فوقالعاده است… جادوگرِ واقعی تویی، نه من. من حتی نمیتوانم یک جسمِ ساده را از زمین بلند کنم، اما تو… تو واقعاً بینظیری.»
هیان پوزخندی زد، انگار خاطرهای تلخ در ذهنش زنده شده باشد: «جادوگر… کلمهی جالبی است. زمانی مرا هم همینطور صدا میکردند؛ محدودم میکردند چون یک بچه با اختلال های عجیب و غریب بودم. میآفریدم، اما… اصلاً چرا دارم اینها را برای یک بچه که از قضا زندانی منه تعریف میکنم؟» نوریا با نگاهی که هیچ احساسی در آن نبود، به چشمان هیان دوخت: «پس تو یک خدایی، مگه نه؟» هیان جا خورد: «چی؟» ـ هر کسی که چیزی خلق کند، خداست؛ و تو هم یک خدایی. بیشتر چه چیزی میآفرینی؟ ـ معمولاً رمان و داستان های کوتاه. تو… تو میتونی بخونی؟ .نوریا با لحنی که انگار اعترافی دردناک داشت، گفت: «نه، نمیتوانم. سواد دارم، اما فکر نمیکنم توانِ خواندنِ کتابهای قطورِ داخل کتابخانهات یا هر هر کتاب دیگه را داشته باشم.» _واقعا .... یعنی تو نمی تونی بخونه؟ نوریا با قاطعیت گفت: «آره.... آره من نمی تونم بخونم!» _می خوای بهت یاد بدم؟ _چی ؟ هیان پاسخی نداد.مچ دست نوریا را گرفت و او را به دنبال خود کشید.
نظرات بازدیدکنندگان (0)