امیدوارم ناظر عزیز لطف کند بزاره این داستانم منتشر بشه ! در بخش داستان ها قرار بگیره
حالا کجا می خوای بریم جناب باهوش؟ (صدای درون ) معلوم نیست؟! میریم تا طلسم باطل کنیم دیگه! و..ولی چطوری تو که طلسم بلد نیستی ( صدای درون ) اشتباه نکن من نویسنده هستم چطور ممکن ندونم طلسم باطل کنم بهتر نیست خونه پیدا کنی؟! تا شب مریم تو پارک بخوابیم؟!(صدای درون ) هه چه پیشنهاد خوبی بهتر بریم امشب اونجا بخوابیم
یعنی فقط تو رو*ح*ت چرا تو انقدر باهوشی که می تونی کار های غیر ممکن کنی ، انقدر احم*ق*ی که آدرس خونتو بلد نیستی !! (صدای درون ) خدایی تو چرا ساکت نمیشی هیچ کسی منو نک*شه حرف های تو منو می ک*شه ! تنها توی خیابون ها قدم بر میدارم نه میدونم قرار چه اتفاق های بی افته ، الان فقط می خوام برم به ق*برس*تان تا طلسم از بین ببرم ، فقط بعدش چی؟! تهش به کجا برسم این دنیا واقعی هست ! در راه هم ،خیره به آسمان تیره پر از ستاره شدم راه میرفتم تا به جایی برسم که شب پر از خطره
خیابان خلوط شرط می بندم ساعت نزدیک 1 نصف شب هست . ماشینی تو خیابون نیست، دیگه من هم به دم در ق*برس*تان رسیدم هوای سرد ، ترس از اینکه بعدش چی میشه ، آیا ر*وح یا ج*ن می بینم مو به تنم سیخ میشه !! مو به ت*نت سیخ میشه ؟! عزیز سک*ته زدی مر*دی (صدای درون ). این مورد درست گفتی ! نفس عمیق کشیدم کل جرع*ت نداشتم جمع کردم اولین قدم برداشتم تا برم که حس کردم یه چیزی داره منو از پش*ت سر نگاه می کنه !! سعی کردم جی*غ نکشم فرار نکنم . فقط ایستادم مادر ص*لوات*ی د ،د*ر برو بابا اگه ج*ن باشه چی به خدا تو این زندگی بم*یریم گردنه تو هست ای خداااا ( صدای درون ) بهتر برگردم ببینم کی هست جون عمه ات بر نگرد ال*کی پسر شجاع نشو عررر می ترسم ( صدای درون ). سرم برگردوندم همون لحظه صدای درون بلد یک جمله گفت ای تو رو*ح*تتتتتتتتتتتتتتتت (صدای درون) یک آدم با لباس پسرانه بیشتر شبیه پسر ها هست ، ج*سه قدش می خوره پسر باشه ولی بوی خیلی شدیدی ازش حس می کنم انگار م*س*ت شده ! تل*و ت*لو .. ایستاده چند ثانیه چیزی نگفت بعد بلند خندید شبیه این آدمای تس*خیر شده سرش پایین بود موهاش شلخته اولش شک نداشتم ج*ن هست اما این آدم سایه داره .
یعنی خدا بزنه با چم*اق تو کم*رت بزنه ، د نمی گی طرف ق*ا*ت*ل باشه ق*برست*ون ، ترس از ج*ن رو*ح کم نبود ، حالا یه غریبه ترسناک رسید ( صدای درون ) نفس عمیق کشیدم تا مغزم درست کار کنه راستش حق با این صدا رو م*خه همه چیز خطر ناک هست پسر سرش بالا آورد ! ای مادر ما دیگه مرد*یم الان با دا*سی چیزی می کش*تمون (صدای درون ) هر اتفاق وحشتناک تصور کردم بدترین حال مر*دن بود اما سرش بالا آورد ..... چشمای سبز رنگش خیلی خاص بود ...انگار فرشته چیزی هست ! و اینکه صورتش دخترونس ... تو یه دختری؟! حواسم نبود این جمله بلند گفتم تو همون حالت م*ست*ی سمتم اومد البته بیشتر مثل نینی ها راه میره با صورت که سرخ شده سم*تم اومد دست به شو*نم زد . بیشتر تک*یه داد
پس چی فکر کردی ؟! پسر خوشگل ؟! بهم نمی خوره دختر باشم ؟! والا نه از هر نظر شبیه پسری هههههه ... هق... خودم میدونم برای همین تا الان سین*گل موندم .... چرا هیچکس منو نمی خواد به خدا اگه عو*ار*ض اون چیز کوف*ت کرده نبود میزدم له ل*وردش می کردم ( صدای درون) شونه پهن قد بلند موهای سبز کمی بلند یک گوشوار لباس مردونه .... بیشتر گن*گس*تر شده تا دختر برای حال روحی نابودش چند دقیقه مثل چوب خشک ایستادم یه تمام درد هاش گوش دادم. اما دیگه صبرم سر اومد همه چیز خیلی عادی در حال رخ دادن بود .... که دختر چشم سبز ساکت شد با تردید چشمای خشمگین به قبرستون. نگاه کرد ! بلند داد زد
الان زمان زنده ها هست تو چرا وارد این دنیا شدی؟! من خشکم شد.... یه لحظه زمان انگار برام متوقف شد تازه دو ه*زاریم افتاد . کسی جز ما اینجا نیست به قبرستان نگاه می کنه یعنی یه روح مر*ده دیده؟!؟ اح*م*ق جان یکم از ذهنت کار بکش چشم سبز یکم آشنا نیست؟ ( صدای درون ) چشمای سبز.... وایسا.... آملیا آورت...یکی از خاندان اورت..... در این جهان من آدم های بودند با توانایی مادر زاد ، تعدادی هم استعداد های خطرناک ، که از تاریخچه خاندان آن ها هست یکی از خاندان های تاریک داستانم خاندان آورت هست . خاندانی که نسل ها یک توانایی دارن. به نام مر*ز مرده ها اون ها می توانند ارواح، ج*ن ها ،رو*ح هارو ببینند حرف بزنند خواسته هاشون بر طرف کنند . حتا اروا*ح می توانند به اونا آسیب بزنند .... اما الان آملیا داره چه روحی می بینه ، اون چی هست؟ ، چی شده....
یعنی خسته نباشید دلاور ( صدای درون ) واقعاً برای چی؟! د پدر صل*واتی خبر*ت نویسنده این داستانی تازه یادت اومد چه آدم خطر ناکی دیدی مهم تر از همه اح*مق جون تو نمی تونی ارو*اح یا هرچی مرده ببینه اما اونا می توانند بهت آسیب بزنند ( صدای درون) حس می کنم داستان فانتزی شده به دی*ن آدم بودم میزد*مت مثل ب*ز به به کنی ! این نفر*ین هست نه استعداد. انگار یادت رفته این داستان تو هیچ چیز عاش*قانه ، فانتزی ، نداره ( صدای درون ) درسته به هر حال باید مراقب باشم ، هر لحظه ممکن که اتفاقی نگاهم به آملیا دوختم با همون حالت مس*تی گارد حمله گرفته بود که دوباره بلند داد زد چرا الان اینجا هستی ؟! تو یکی از قدیمی ترین فرد این قبرس*تان هستی چی باعث شد وارد دنیا ما بشی؟! دوباره ساکت شد سرش پایین آورد نگاهی به من انداخت آهای .. چیزی که می گم دقت کن نترس ، یکی از قدیمی ترین رو*ح این قبرس*تان می خواد ، با تو حرف بزنه بد*ن منو قر*ض می گیره ، فقط مع*دب رفتار کن اگه هم جی*غ داد بزنی..... حرفشو قط*ع کردم ... گفتم... من مشکلی ندارم بهشون بگو باعث افتخار منم هست! چیچی می گی؟! بز غ*اله داره میگه رو*ح قدیمی اصلا میدونی چی هست؟! (صدا درون )
واقعا مکالمه های صدای درون خیلی باحال و خنده دار😂 خیلی کارت تو نوشتن خوبه