یه داستان دیگه نوشتم امیدوارم دوست داشته باشید✨️
در واپسین لحظات زندگی اش ،حسرت عمیقی در خاطرش زنده شد. با خود میگفت اگر یک بار دیگر او را میدیدم و بدون ترس حرف دلم را میزدم، شاید زندگی ام خیلی متفاوت تر میشد... النا از سنین کودکی، علاقه شدیدی به طبیعت و مخصوصا آب داشت. دعای او برای باران و نزول برکت، کادوسیان* را به منطقه ای بکر و دیدنی ای تبدیل کرده بود. بزرگان خاندان او را ایزد بانو، النا میخواندند و چیزی نگذشت که او در بین مردم با خوش اخلاقی، مسئولیت پذیری و قلبی که با آسمان ها سخن میگوید، شناخته شد. (کادوسیان اسم باستانی استان گیلان است)
روزی از روزها که او به کنار رودخانه رفته بود، در نزدیکی آنجا دید که مردی جوان با سرعت و اراده عجیبی ، به درخت مورد علاقه و کهنسال النا ، تبر می زند. النا که از این واقعه در شوک بود به نزد او رفت و با حالتی عصبانی و متعجب گفت: _ چه کسی به تو اجازه دادی که این درخت را ببری؟ _ همان ایزدی که مرا از خاک این درخت افریده و اختیار کرده که من اراده بریدن این درخت را داشته باشم! _ مگر نمیبینی که قدمت این درخت از کل وجود تو و خاندانت بیشتر است؟ _برای همین است که اگر دیر بجنبم ممکن است خانواده ام از دست برود!
النا از تعجب در سکوت فرو و رفت او ادامه داد: _ خانواده ام به دردی علیل شده اند که در وسط گرمای تموز، مدام به خود میلرزند. به لطف ایزد بانو هیچ درخت خشک و نیمه جانی هم پیدا نمیشود! النا با تعجب گفت: به هر حال این همه درخت! از درختان کوچک تر میبریدی! _ قرار بود همین کار را انجام دهم بانوی جوان ! ولی این درخت راضی به این کار نبود و اصرار کرد که او را از دم تیغ تبر برم. و من هم ناچار به او گوش کردم. النا بی انکه چیزی بگوید به کناری ایستاد و تکه تکه شدن همدم همیشیگی اش، را نظاره میکرد. در همین حین سوالات زیادی در سرش میچرخید... این پسر با درختان و خاک سخن میگوید و سخنان ان را میشنود؟ اهل کجاست؟ چرا درخت نازنینم خود را فدا کرد؟ چرا با من سخن نمیگفت؟ این مردنمیداند من ایزد بانو هستم؟ اگر بداند احتمالا از دستم عصبانی خواهد شد!
در همین فکر بود که کار مرد جوان تمام شد. رو به النا کرد و گفت : درختت از من خواست که اخرین سخنش را به تو بگویم. النا از ناراحتی اینکه او حتی اولین سخن درختش را هم نشنیده بود، اشکش سرازیر شد و گفت: نمیخواهم اخرین سخنش را بشنوم! اینطور هیچ گاه حرف دیگری از او نخواهم شنید... ان روز با تمام فراز و فرودش تمام شدو ذهن و قلب النا شلوغ و براشفته ماند. چند هفته بعد، در اواخر تابستان که النا در حال دعا بود، صدای اواز نی شنید. نزدیک تر رفت و دید که همان مرد جوان است. از او از احوال خانواده اش پرسید واز خواست که به او صحبت با گیاهان را یاد دهد. النا نیز به او ارتباط با چشمه ها را اموخت. همکاری آسمان و زمین ، کادوسیان را به تکه ای از بهشت تبدیل کرده بود و این گونه ارتباط النا و کیان داستان، قوی و عمیق تر شد.
در اواسط پاییز ،طوفانی شدید منطقه را فرا گرفت.ایزدبانو مریض شده بود و نمیتوانست در برابر طبیعت ، سد محکمی بسازد. دست به دعا بردو به اسمان ها دعا کرد و طلب کرد که این بار به خاطر زندگی و کاشانه مردم اینجا، آرام گیرد . بدین گونه مردمان این دودمان ،هر روز بیشتر به طبیعت اینجا احترام و عشق بورزند. اما آسمان به او گفت که: اگر چه حرف تو برای ما ارزش بالایی دارد و تو برای ما همیشه مقرب و والا هستی، اما نمیتوانی در اراده طبیعت دخالت کنی و مانع ان شوی!
دعا های النا بی ثمر بود. با رفتن طوفان، ویرانه ای به جا مانده بود . مزارع و خانه ها خسارت دیده بودند، خیلی ها عزیزانشان را از دست داده بودند و برخی نیز گیج و هراسان، به دنبال اعضای گمشده خانواده شان می گشتند. النا نیز به یاد آورد که خود عزیزی دارد. به دنبال او گشت اما هر چه بیشتر سراغ او را میگرفت، گویی او بیشتر از دسترس خارج میشد. سرانجام النا ،هراسان و وحشت زده به کنار دریا امد. فریاد زد که: کیان کجاست؟ دریا با ارامی به او پاسخ داد: اجازه میدهم که برای اخرین بار با او وداع کنی. سپس موج ساحل به آرامی رسید و پیکر کیان را به نزد النا اورد. او نیز برای اخرین بار با کیان وداع گفت.
خشم و نفرت از آب و طبیعت تمام قلب النا را فرا گرفت. بهشت کادوسیان در طی چند ماه به جهنم سوزان تبدیل گشت. بزرگان خاندان النا را نفرین وضعیت موجود خواندند و او را از کادوسیان بیرون انداختند.النا از لقب ایزد بانو به روح نفرین شده ی کادوسیان تبدیل شده بود. غم و درد قلبش باسکوت خود خواسته اش، او را بیمار کرده بود. در اوج جوانی، دلش پیر و جسمش از غم از دست دادن کیان، رو به زوال رفته بود. بدون اینکه حتی به او بگوید چقدر دوستش داشت و چقدر از همنشینی با او لذت میبرد. در اخرین لحظات عمرش حسرت جدیدی به سراغ او امد. درخت محبوب و کهنسال او چه پیامی برای النا داشت؟ در اخر النا تسلیم این سرنوشت شد و بی هیچ جوابی برای سوالش، سر به بالین امواج دریا نهاد و جان به جان افرین تسلیم گفت.
اما از کجا معلوم که این پایان داستان النا باشد؟ طبیعت و کائنات از شوخی های غیر منتظره خوششان می آید. او باید این بار، اخرین سخن درخت کهنسال را زندگی کند.شاید النا این بار دختری باشد که قلبش برای طبیعت میتپد، با دیدن دریا دلش میگیرد و زندگی اش علی رغم رفاه، خلائی بزرگ دارد. شاید کیان هم این بار نوازنده ای باشد که با عمق و غم عجیبی به گیاهان نگاه می کند. به هر حال کائنات این داستان را نیمه تمام نمیگذارد...مگر نه؟
خیلی قشنگ بود
موفق باشی نانازیییی 💕
خیلی قشنگ بود😭 آفریننن🛐🫠
ممنونم✨🌻
چند سالی هست نمینویسم.فک نمیکردم زیاد خوب باشه ممنونم از نظرت🙏🤍
خیلی قشنگ شده. البته که شده.✨🤌