درود دوستان قشنگم خب فصل دوم این رمان منتشر شد امیدوارم حمایت شه
فصل دوم:اتاق قاضی ((ببخشید؟کارکن شماره ۸؟اون نگهبان؟...)) او آهی طولانی کشید.((چطور ممکنه؟اون یکی از بهترین نگهبان های ماست..)) حس میکرد دنیا دور سرش میچرخد.او احساس ناخوشایندی داشت؛اما چکاری میتوانست انجام دهد؟وظیفه او برقراری نظم و عدالت است و نمیتوانست آن را زیر پا بگذارد. ((باشه،عاقلانه تصمیم میگیرم.))
* * * دادگاه شروع شد.مردم روی صندلی ها مینشستند و منتظر متهم و شاکی بودند.قاضی،سر میز نشسته بود و چشم انتظار نگهبان بود.در همین حین،منشی دادگاه از راه رسید.خسته تر و آشفته تر از همیشه بنظر میرسید:((صبح بخیر،جناب قاضی.پرونده رو مطالعه کردین؟امروز،روز سختیه.)) او در جواب،سرش را تکان داد.برای منشی مشخص بود که اعصابش آشفته است. ((میتونی برام یه چای بیاری؟)) منشی سر تکان داد و رفت.قاضی،احساس خوبی نداشت.او واقعا ناراحت بود که نگهبان خوبشان،عدالت را زیر پا گذاشته .
منشی دادگاه،آقای سلیمی حدس میزد که قاضی،نیاز به تنها بودن داشت.آیا نگهبان،آنقدر برای قاضی مهم بود؟آنها تنها دوست،بیشتر نبودند.هنگام ریختن چای در لیوان،آقای محمدی،سرایدار ساختمان گفت:((روز خوبی رو برات آرزو میکنم.بنظر میرسه این پرونده اعصابت رو مثل همه ی پرونده های دیگه بهم ریخته.)) ((خوب،آره.ممنون.)) ولی آیا این پرونده مثل همیشه بود؟
* * * منشی با صدای واضح و بلند گفت:((پرونده کیفری با موضوع سوء استفاده از موقعیت شغلی،به کلاسه ۱۴۰۵/۲۸۷۶۴،جهت رسیدگی حاضر است.)) قاضی گفت:((طرفین معرفی شوند.)) شاکی با بی حوصلگی تمام گفت:((حاضرم،رضایی هستم.)) نگهبان گفت:((حاضرم،بدرانلویی هستم.)) ((جلسه رسیدگی آغاز میشود.جناب شاکی،توضیحات خود را مطرح کنید.)) ((جناب قاضی،شما خودتون باورتون میشه که نگهبان ساختمان کارش به دادگاه کشیده؟ایشون بدون اجازه وارد اتاق شما شده.احیانا شما نباید عادلانه تصمیم بگیرید؟)) قاضی با خونسردی گفت:((مدرکی هم دارید،جناب رضایی؟))
((بله،جناب قاضی.دوربین هارو چک کنید.اثر انگشت هم قطعا وجود داره....)) ((اولا،خیلی مطمئن نباشید.بنده اینجا هستم تا قضاوت کنم.جناب متهم،بفرمایید.))و رویش را سمت نگهبان گرفت. نگهبان با قاطعیت گفت:((جناب قاضی،شما من رو میشناسید.به من میخوره این کاره باش_...)) قاضی با کمی عصبانیت گفت:((اینجا حرف حدس و احساسات نیست،جناب متهم.اگر میتونی چیزی بگی که از خودت دفاع کنی،گوش میکنم.)) او به منشی گفت تا برود و بگوید دوربین هارا چک کنند. ((جناب قاضی،داره دروغ میگه،من اصلا کلید اتاق شما رو نداشتم.ایشون برای متهم کردن من مدرک کافی نداره.)) قاضی سکوت کرد.سکوتی که باعث میشد دادگاه سوت و کور تمام بشود.در همین حین،منشی از راه رسید:((جناب قاضی،یکم صبر کنید مسئول فنی میان و دوربین هارو پخش میکنن.)) قاضی در جواب،صبورانه سرش را تکان داد.
چند دقیقه گذشت و مسئول فنی،به داخل آمد.نگهبان،نفسش را حبس کرده بود.منشی هم در حال نوشتن گفتگو ها بود. ویدیو روی نمایشگر پخش شد.۲۰ دقیقه ای بدون نتیجه ماند.قاضی گفت:((امکانش هست ویدیو رو جلوتر ببرید؟)) مسئول،سر تکان داد و از لپ تاپ،ویدیو را جلو برد.همانطور که انتظارش را نداشت،ناگهان،نگهبان جلوی در اتاق،ظاهر شد. *در انتظار فصل سوم...
عالی ، جالب و متفاوت بود.
عالی بود>