درود پارت قبلی اش حمایت نشد. خوشحال می شم کمی حمایت بشه.
_بیا تو. _ ارباباب مادرتون بسیار خشمگین و دنبال کبریت تا شما را به آتش بکشد. _ آراز پیر تو بیشتر از من این زن می شناسی. احتمالا باید بدونی که اون زن همیشه عصبانی. بخاطره چی عصبانی باز چه دسته گلی به آب دادم؟ _ اوه ارباب نمی خواید که ادعا کنید نمی دونید امروز عروسیتون. _ چی گفتی؟ تقویم نگاه نکرده بودم. فکر نمی کردم آنقدر زود اتفاق بی افته. عینک اش را در آورد و آرام روی میز پرت کرد. _ حالا کی هست این عروس خوشبخت ،آزار؟ _ارباب شما یک ساله که به قول خودتون عروس خوشبخت قرار ملاقات می گذاشتین.
-من که نباید با هر کسی که حرف می زنم اسم اش تو خاطره ام بزارم. _ارباب اما.... _من باید برم تا بتونم از مبارزه با اژدهای دو سری به نام ملکه دیلان زنده بیرون بیام. در اتاق بسته شد. در اتاقی پر از عتیقه های ریز ، کتاب های چاپی و دست نوشته و تابلو های نیمه کاره بسته شد. جوانی سوت زنان از پله ها پایین آمد و وارد راهروی قصر شد.
جوان بعد از گذر از راهرو های مختلف به کتابخانه قصر رسید. ناکامل ترین کتابخانه در بین پنج سرزمین، کتابخانه این قصر بود. به دلیل جنگی که ساله پیش رخداد بود بیشتر منابع های علمی و تاریخی از بین رفته. در جنگ کتاب های دست نوشته و چاپی زیادی از بین رفته اند. آنقدری کتاب از بین رفته است که تا سه سال دیگر قادر به برگردان نصف اطلاعات علمی و تاریخی نیستند. بدون در زدن و مکث وارد شد. صدای ورق زدن کتاب یا راه رفتن کسی شنیده نمی شد.
_ مادر انتظار نداری که از غیب بهم الهام برسه که قرار با یک زن ابل*ه و اح*مق از اون دختر های که فقط دنبال لباس زرق و برق دارند و پول پرست های خودخواه ازدواج کنم. لااقل یک هفته زودتر خبر می دادی..... مادر اش از پشت قفسه های کتاب بیرون آمد و با ابروان گره کرده و لبخند مصنوعی نگاه اش کرد. _ عزیزم هیان ... به دنبال ملکه دخترکی مو فرفری با دامن بلند چین دار صورتی بیرون آمد. هیان خندید و گفت :{اوه ببخشید منظورم با شما نبود کلی عرض کردم .......} و اینگونه شد که هیان با همسر آینده اش برای صدمین بار ملاقات کرد ولی هنوز او را نشناخت.
نظرات بازدیدکنندگان (0)