سخنی نیست ؛
خورشید جایش را به ماه داد شهر در تاریکی فرو رفت و تصمیم گرفت چشم هاش رو به هرچیزی ببندد ، ستاره های عاشقانه میرقصیدن سرما تا مغذ استخون میرسید وارد وجودت میشد و از درون تیکه تیکه ات میکرد تا آخرین ذره های گرما رو از بین ببره دختری بالای پشت بوم پاهاش رو تاب میداد ، چشم های به رنگ خونش میدرخشید و موهاش در باد پرواز میکرد انگار دسته ای کلاغ باشد که تصمیم به اوج گرفتن کردن
در پشت سرش پسری با موهایی به سان نوازش همچو برف و چشم هایی آبی که درش غرق خواهی شد ایستاده ،باد میان آن دو میچرخید انگار مرکز جهان همان دو هستند انگار حتی باد هم نمیتواند در مقابل این دو جلوتر برود ؛ پسر با صدایی به آرامش موج های دریا حرف میزد به خون سردی یخ《لوسیفر ، چرا باید اینجا باشی ؟ یکی از هفت شیطان بزرگ جهنم اینجا چیکار داره ؟ 》 لوسیفر نیشخندی زد از اون هایی که با دیدنش تا سال ها ترس تو کل وجودت ریشه میکنه اما پسر حتی فرم بدنش همتغییر نکرد _اوه ، فقط برای تماشا و چشم های سرخش رو میچرخونه فرشته همچنان بدون تغییر لحن ادامه میده +یا برای خراب کردن زندگی افراد ؟ _ اوه این چه حرفی ؟ من فقط میگم این مسیر هم وجود داره این خودشون هستن که اون مسیر رو انتخاب میکنن . +فقط تاریکی قلبشون رو میبینی؟ تلاشی برای دیدن نور میکنی _ تاحالا توی تاریکی دست و پنج نرم کردی؟
+ اونی که بیشتر توی تاریکی باشه ، بیشتر هم به ملودیهای نور دقت میکنه + به کسی که تمام زندگیش رو زیر خاکستر گذرونده چیز های جالبی میگی قدیس لوسیفر از روی دیوار های کوتاه پشت بوم بلند میشه البته همچنان به منظره شهر خیره شده انگار با چشم های سرخش دنبال چیزی از گذشت میگرده. 《 انسان ها عجیبی اند کاملا ناقص اند و هرگز به بی نقصی نمیرسن اما همچنان خودشون رو بی نقص و بی عیب خطاب میکنند؛ به نظرت احمق نیستن؟ 》 قدیس به موهای درحال پرواز لوسیفر خیره میشه 《 برای بی نقص بودن تلاش میکنن ، فکرکنم تلاششون زیباست تلاش برای چیزی که نمیشه اما هر لحظه بهش نزدیک تر میشن》 لوسیفر نیشخندی میزنه و چشم های زمردیش میدرخشند میشه گفت حتی با ظاهر دختر ۱۹ ساله بی دفاع که انتخاب کرده همچنان ترسناک 《 دست و پا زدن توی تاریکی برات جذاب ؟ انسان ها برای دنیای بهتر آدم میکشن درحالی که این دنیا هرگز بهتر نخواهد شد اون احمق ها فکرمیکنند قدیس یا خدا هستند درحالی که از ما شیطاین پست ترن 》 فرشته همچنان بی احساس به لوسیفر نگاهمیکنه و از نفرت آشکار نسبت به آدم ها جا میخوره 《 اونایی که واقعا خوبن هرگز متوجه خوب بودنشون نمیشن و اونایی که بدن هرگز متوجه بد بودنشون ، تو فقط آدم های بدی رو در نظر میگیری که به خودشون قدیس میگن ، اما فرشته های بدون بال هم توی این دنیا وجود دارن》
لوسیفر نگاه شیطنت آمیزی به فرشته میندازه انگار واقعا یک دختر معمولی نه یک شیطان هزار ساله 《 به نظرت چه افرادی خوباند ؟ 》 _شاید افرادی که جون آدم هارو نجات میدن و براشونمیجنگند و از درد کشیدن افراد متنفرن +مثلا شوالیه ها؟خب ، بستگی داره برای چی میجنگند شوالیه های کشور مقابل برای اون کشور فرشته های نجات ، اما برای ما احتمالا فرشته مرگ یا مثلا نجات جون آدم ها میگی یک دکتر ، چون داره برای نجات جون اون فرد تلاش میکنه زجر دادنش و درد کشیدن اون فرد مهم نیست؟ +نه چون قصدش نجات جون اون آدم، میخوای به چی برسی در نهایت؟ _ میخوام بگم مرز بین خوبی و بدی باریک تر از یک تیغ جراحی ؛ حتی بدی هم براش توضیح کاملی نیست یک جلاد داره کارش رو انجام میده ، ولی باز هم داره یکی رو میکشه؛ چون کارش به نام قانون پس اون فرد خوبی؟ قدیس به بالا چشممیدوزه....
چطور بود ؟ قشنگ
قشنگ بود.
ادامه اش بده . دوست دارم بدونم چی میشه.