سلام دوستان بالاخره منم میخوام یه کتاب رو شروع کنم خیلی امیدوارم که حمایت شه و امیدوارم که همین هم بشه
مقدمه: در روزگاری عدالت درست برقرار نمی شود و به دست قاضی های نادرست می افتد،قوانینی که باید زیر نظر قوه مقننه عدالت را تضمین کنند،همیشه آن گونه که باید اجرا نمی شود. آقای قاضی رمضانی،کسی است که عدالت را درست اجرا می کند و سعی دارد جلوی قاضی های بی عدالت را بگیرد...
فصل اول:نگهبان اول قاضی رمضانی،خسته و درمانده از دادگاه به سمت خانه اش باز می گشت.آخرین پرونده اش،پرونده ی سختی بود؛درباره ی سرقتی از یک کارخانه بود.متهم،از آن کارخانه دزدی کرده بود و تمام مدارک را از بین برده بود.قاضی این را میدانست،چراکه شاکی را در پرونده قبلی اش شناخته بود؛اما ناگزیر،برای عمل به قوانین مجرم برنده شد.هر دمی که میگذشت،قاضی،درمانده تر می شد؛چراکه عدالت را اجرا نکرده بود.او از خودش میپرسید:((قوه مقننه،چرا این همه قوانین رو نوشتن؟اگر قاضی برای اجرای درست قوانین است،چرا این قوانین جلوی عدالت واقعی را می گیرد؟))
او هی ناراحت تر و خسته تر می شد؛اما چه فایده ای داشت؟او دادگاه را تمام و نتیجه را مشخص کرده بود.چند باری هم به قوه مقننه درخواست تغییر قوانین را داد؛اما چه تحویل گرفت؟جواب رد. در عصر آن روز،به خانه رسید.او به نوشتن علاقه داشت،در کودکی،آرزوی نویسنده شدن را داشت.نوشتن،همیشه او را آرام میکرد؛پس افکارش را نوشت.افکار بسیاری بودند،از آنچه که تصورش را ممکن میکرد خیلی بیشتر بود.
صبح روز بعد،قاضی بدون اهمیت به آن فکر ها،به طرف دادگستری رفت.مانند همیشه،زودتر از وقت کاری اش میرسید تا بتواند پرونده را خوب بخواند و راجب آن فکر کند. هنگامی که به ساختمان دادگستری رسید،با دو نگهبان امنیتی جلوی در،ملاقات کرد.آن دو نگهبان،کاملا باهم متفاوت بودند؛یکی از آنها جدی و دیگری شاد و خندان بود و همین اختلاف،قاضی را میخنداند.قاضی که سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد،یکی از آن دو گفت:((درود بر شما.صبح بخیر،پرونده ی جالبی رو در پیش دارید،جناب قاضی.بهتره کمی آمادگی داشته باشید.)) ((صبح بخیر.چشم،حتما!))و وارد حیاط شد.
او فکر میکرد نگهبان با او شوخی میکرد،اما از طرفی دیگر،کمی تعجب کرد.اگر نگهبان راست میگفت،چگونه از پرونده اطلاع داشت؟او تنها یک نگهبان ساده بیشتر نبود. پس از ورود به حیاط،هنگام ورود به لابی،قاضی کارت شناسایی اش را نشان داد و داخل رفت.او به طرف آسانسور رفت و منتظر ماند تا آسانسور به طبقه ی لابی برسد. در همین حین،که منتظر بود،راجب حرف نگهبان فکر میکرد:((منظورش چی بود؟)) وارد آسانسور شد.روی دکمه "طبقه ی ۳"را فشرد.هنگامی که رسید،می دانست باید کجا می رفت:شعبه ۱۰۳ کیفری. او با خود اندیشید:باز هم شعبه کیفری. هنگامی که وارد شعبه شد،اولین پرونده را باز کرد.شماره پرونده،شماره بایگانی و چیز های دیگر به چشم میخورد؛اما نام پرونده جلب توجه بسیار زیادی کرد:پرونده ی کارکن شماره ۸. *در انتظار فصل دوم...
عالی بود:)منتظر فصل دوم...