درود
-نوریا بدو -امشب برفی نمی تونم بدوم زمین خیس می افتم. - چرا لجبازی می کنی. چطوری ما داریم می دویم. _شما دو تا موجود بی ش*رفید که برای خلاص شدن از دست من هر کاری می کنید. دویدن زیر کولاک برف که کوچیک اش. ایستاد. _ چی گفتی ؟! با خواهرت درست حرف بزن. _ خواهرم !؟ واقعا چنین فکری می کنی؟ تو .... تو یک موجود بدجنس کث*یفی تو ... شما می خواین منو ... منو نمی دونم چی از جونم می خواین.
آلدون یک قدم به عقب برداشت و دست اش روی شونه نوریا گذاشت. - من برادرتم و اون خواهرت ما صلاحت می خوایم و هر کاری می کنیم به نفع تو نه به ضرر تو درک می کنی. نوریا دست کوچک اش را روی دستان آلدون گذاشت. - درسته تو برادر ام هستی و صلاح منو می خوای.( دست ظریف بچگانه اش را از روی دستان او برداشت) پست فط*رت بخیل تو توی کل عمرم نقش ش*یطان داشتی. جناب فرشته هر گ*ورس*تونی منو ببری بهتر از اینکه اینجا بمونم.
دوید ، سر خورد ، افتاد ، سر تا پا خیس شد ولی حتی نگاه گذرای به پشت اش نینداخت چون می دانست آلما و آلدون از متنفر اند. احساس انها به او فراتر از تنفر بود. سرمای سوزان امشب از نوک پا تا جمجمه او را منجمد کرد بود ولی حرکت می کرد. چکمه های پاره آلدون تحمل این حجم لیز بودن زمین را نداشتن و باعث شدن نوریا مثل مرغ سر و بال کنده بال بال بزند و روی برف بی افتد.
-داریم کدوم گ*وری می ریم ؟ آلدون سر اش را پایین انداخت. آلما مو های بافت اش را با حرکتی ماهرانه به پشت انداخت. آلما با لحن تیزش گفت:{ جای که زودتر باید می بردمت. جای که آدم های نح*سی مثل تو بهش تعلق دارند.} نح*س در ذهن اش آرام تکرار می شد. نح*س، نح*س ،نح*س نح*س ،نح*س نح*س او چقدر خنگ بود. ماه گرفتگی اش. گردن اش سوخت. بدن اش لرزید. قلب اش گرفت. ولی با این حال ماه بازم می درخشید.
خسته نباشی
عالی بود منم تازه کارم