آه چقدر انتظار مسخره داشتم ! بدنم عقب بردم تکیه دادم دستم لای موهام کشیدم ! ممکن برای اینکه جلوی من گریه کردی فاصله گرفته ؟! یا قرار با مافیا های زیادی مقابله کنه ؟!
هزاران سوال دارم ولی بی جواب .... مگه تو نویسنده نیستی؟! چرا انقدر الکی حرف میزنی ( صدای درون ) مادر گوجه من نویسنده ام شمن ، یا پیشگو نیستم !! که در لحظه حدس بزنم !
از روی نیمکت بلند شدم چند دقیقه ای هست نشستم نامه بستم ، به سمت خروجی میرم که برمی گردم نگاهی به ساختمان می کنم! که می بینم بالای پشت بامش عمو ادوارت ایستاد دست به سینه. با صورت خشک رفتنه منو نگاه می کنه .
همون لحظه تونستم حس کنم قلب صاحب این بدن شکست ! صورت خشک عمو ، یا اینکه تو بیمارستان بود پیش من نیومد فقط یک معنا داره که با منطق جوره اون تو رو رها کرده داره فاصله می گیره .
چشم هام خود به خود پر از اشک شدند. میدونم که منو می بینه ، دستم روی قلبم بردم سرم پایین آوردم مثل وقتی که خودش شوخی می کرد تعظیم کردم ! بعد سرم بالا آوردم لبخند زیبا زدم اما با چشمان گریان . اون هم با صورت متعجب نگران. نگاه رفتنم کرد . واقعاً دلم برای صاحب بدن سوخت
بدنم ناخودآگاه بی تعادل شد ، چهره عمو نگران انگار می خواست پایین بیاد به سمتم میدونم که به من نگاه می کنه برای همین به حالت ایستاده همانطور که هم من و هم خود لوسیفر از گفتن این جمله موافق بودیم گفتم اون هم زمزمه نمیدونستم عمو می فهمه یا نه بخاطر همه چیز ممنونم بابا!!
عمو لحظه واکنش نشون داد چهره غمگین هیچی نگفت و با هر قدم به سمت خروجی خاطرات لو سیفر همراه عمو ادوارت برام تکرار می شد اون هم با آهنگ غمگین در ذهنم . عمو ادوارت برای لوسیفر صاحب این بدن تنها یک مرد خوشگل نبود . بلکه یک پدر بود که همیشه همراهش کمکش می کنه تنهاش نمیزاره ..... اما من لوسیفر نیستم ، قرار برای گرفتن حال مادر بزرگ رومخم ادوارت لاورت نجات بدم
نظرات بازدیدکنندگان (0)