سلام دوستان 😊 اینم از پارت ۱۱ داستان من ببخشید بابت تأخیر🙏 امیدوارم خوشتون بیاد ❤
فصل یازدهم: جادوگر به ساعت روی دیوار نگاه می کنم.ساعت چهار است و یک ساعت دیگر همه بیدار می شوند.کمی هم در دلم نگران هلن هستم که نکند پدرش کنترلش را از دست بدهد و بلایی سر او بیاورد.به مدیر می گویم:«راستی... قضیه اون جادوگر چی شد؟»جواب می دهد:«نمیدونم...جادوگرا ب*میرن هم روحشون خیلی خطرناکه...»ناگهان فکری به سرم می زند...نکنه...
درون در مخفی: ـ چطور جرئت می کنی دختره ی چشم سفید!؟ هلن کمی از ظاهر او می ترسد اما بر ترسش غلبه می کند و می گوید:«من چشم سفیدم؟...انگار حق ندارم تو روت وایسم...انگار تا الان در حقم پدری کردی!.. ـ چطور نکردم؟بزرگترین کاری رو که در حقت کردم این بود که زنده گذاشتمت! ـ اصلاً چرا باید منو می*کشت*ی؟ ـ دلیلی واضح تر از اینکه تو بچه زنی هستی که منو ترک کرده؟ ـ خب تقصیر من چی بود؟که دختر اون زن بودم؟اصلا منو بیخیال چرا با دیانا و برادرش اینکار ها رو می کنی چون فقط نتونستی از دستورات اون جادوگر خبیث پیروی کنی؟ ناگهان موجود سیاه کمی شنلش را بالا زد وچشمان قرمزی در تاریکی پدیدار شد...
چشمانی قرمز که مانند دو نقطه در تاریکی گم شده بودند و ناگهان صدای ترسناکی که مشخص نمی شد از دهان چه کسی خارج شده گفت:«من از کسی دستور نمی گیرم دختره ی اح*مق!!»هلن با دیدن این صحنه ناگهان جیغی زد و عقب عقب رفت. ـ میدونستی بچه... خیلی ساده ای... من پارسال بعد از مرگ پدربزرگت مردم و حالا رفتم توی بدن وفادار ترین زیر دستم... قهقهه ای زد و ناگهان از جیبش چا*قویی بیرون آورد و ادامه داد «قبلاً فقط میخواستم اون دختر رو از سر راه بردارم اما حالا مثل اینکه باید تنها دختر زیردست وفادارم رو هم از سر راه بردارم...» دوباره قهقهه ای در فضا پیچید...
آرام آرام داشت به سمت هلن می آمد و هلن هم آرام آرام از او دور می شد که ناگهان پای هلن به یک سنگ که معلوم نبود از کدام ناکجاآبادی پیدایش شده بود برخورد کرد و به زمین افتاد و پایش پیچ خورد.جادوگر چا*قو را بالای سرش گرفت و گفت:«بهتره غزل خداحافظیت رو بخونی...»و ناگهان با چا*قو به سمت هلن حمله کرد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)