سلام به همگی اینم پارت۳... مرسی از حمایت هاتون برای ادامه داستان💗
فصل سوم:قا*تل برادرم؟! این پسره داره چی میگه؟...حرف هایش در سرمتکرار می شوند...قا*تل برادرم...ناگهان متوجه می شوم قیافه ام خیلی مضطرب به نظر میرسد برای همین سعی می کنم خونسردی ام را حفظ کنم...نفس عمیقی می کشم و می گویم:《ببین پسر جون...من آرتین مکا نیستم...اشتباه گرفتی...》ناگهان صورتش از عصبانیت سرخ می شود:《احم*مق!! دروغ نگو...خودتی!...》کلاهم را محکم با دستش پرت می کند و عکسی از جیبش بیرون می کشد و نشانم می دهد...اه...لع*نتی!...چقدر سریع عکسامو پخش کردن...خونسردی ام را حفظ می کنم و یقه ام را از دستش خلاص می کنم و کلاهم را بر میدارم و سرم میکنم،بعد می گویم:《آروم باش،باید باهم حرف بزنیم...》
در کنار خانه مری هاینر(سرپرست آرتین): _ کجا رفت؟لع*نتی!... + نباید خیلی دور شده باشه...برین دنبالش... _ چشم! × قربان!... + چی شده خانم هاینر؟ × اگه پیداش کنین چی میشه؟جرمش بیشتر میشه؟چند سال حبس براش در نظر میگیرن؟ +چند سالی بهش اضافه میشه...البته بستگی به نظر دادگاه و خانواده مق*تول هم داره... ×کاشکی پیداش نکنین... +چی فرمودید؟ ×هیچی...خدانگهدار...
*************** روی تنه ی درختی مینشینیم. به پسر نگاه می کنم، رنگ موهایش مثل من است،پر کلاغی ،چشمان قهوه ای و مژه های بلندی دارد که ظاهرش را شبیه دختر ها می کند.عصبانی است و دست هایش از خشم میلرزند.سکوت را می شکنم و می گویم:《چرا از دست پلیسا نجاتم دادی؟مگه برادرت رو نک*ش*تم؟》 _ چقدر راحت از ک*ش*تن حرف میزنی!...بار ها از مردم روستا پرسیدم برادرم چجوری مرد ...هیچ وقت هیچکس بهم یه توضیح کامل نداد...چون هویتم رو مخفی کرده بودم...خیلیا به من میگفتن به تو ربطی نداره...با خودم گفتم بهترین کار اینه از خودت بپرسم...اینقدر دنبالت گشتم تا بالاخره پیدات کردم...متوجه شدم دادگاه فقط برات ۱۰ سال حبس در نظر گرفته...از نگهبانای زندانی که توش بودی پرسیدم...توی شهر یه زندان بیشتر نبود...تعجبی هم نداره شهر کوچیکه...نگهبانا فقط همینقدر میدونستن و از جزئیاتش خبر نداشتن...به نظرم باید یه ق*ت*ل غیر عمد میبود... حالا برام توضیح بده...
+ قبلش منم از تو سوال دارم...توی گفتی اون برادرت بوده اما چرا من قبلاً یکبارم تو رو ندیدم؟چرا هویتت رو مخفی میکنی؟ ناگهان چشم هایش پر اشک می شود از جایش بلند می شود و با عصبانیت می گوید:《به یه قا*تل مثل تو اینا چه ربطی داره؟من ازت سوال پرسیدم چون به برادرم ربط داشت اما این سوال هیچ ربطی به تو نداره...》با لحنی جدی می گویم:《شاید حق با تو باشه اما متأسفانه من آدم کنجکاویم...اگه نمیخوای جواب بدی من اول میگم...یه روز توی یکی از کوچه های روستا راجع به یه موضوعی دعوامون شد و کارمون به زد و خورد رسید...که من نمیدونم یهویی چی شد که تا به خودم اومدم دیدم انداختمش روی زمین و سرش خورده به سنگو درجا کشته شد》
سکوتی فضا را برای چند دقیقه فرا میگیرد که ناگهان صدایی به گوش می رسد به پشت سرمان نگاه می کنم پلیس ها به سمتمان می آیند.پسر می گوید:《حالا که فهمیدم چی شد بهتره برگردی زندان تا تقاص کارتو پس بدی...》با عصبانیت می گویم:《نه! من دیگه به اون خراب شده برنمیگردم!》به سرعت شروع به دویدن می کنم...پسر هم دنبالم می آید و فریاد می زند:《وایسا!نمیذارم در بری!》یکی از پلیس ها چیزی می گوید که باد با خودش میبرتش و من نمیشنوم،اهمیتی نمی دهم و راهم را ادامه می دهم و پسر هم که انگار مثل من حرف های پلیس را نمی شنود به سرعت دنبال من می آید که ناگهان صدای شلیک گلوله می آید...
به پشت سرم نگاه می کنم...پسر را می بینم که پایش را گرفته و از درد به خود می پیچد...ای بابا!مثل اینکه پلیس داشت میگفت اگه بازم حرکت کنید شلیک میکنم! و ما نشنیده بودیم و ادامه داده بودیم و حالا گلوله اش به پای پسر خورده...پلیس ها داشتند به سمتمان می آمدند...نمیدانستم فرار کنم یا پسر را نجات دهم...البته اگر به پسر نگاه کنند متوجه می شوند که او من نیستم و مداوایش می کنند اما اگر فکر کنند همدست من بوده چه؟آن وقت چه کسی حرفش را باور می کند که برادر مق*تول بوده در صورتی که همیشه هویتش را مخفی میکرده؟نمیتوانم او را اینجا رها کنم...دوباره می گویم من آدم ک*ش*تم اما آدم ک*ش نیستم و احساسات دارم،به نظر لاغر مردنی می آید و قدش از من کوتاه تر است...فکر می کنم میتوانم کولش کنم...پس قبل از اینکه پلیس ها به ما برسند و مهلت برای شلیک دوباره داشته باشند به سرعت او را کول می کنم و در بین درختان قایم می شوم که ناگهان متوجه چیزی میشوم...کلاهش از سرش افتاده و موهایش که با کلاه پنهانشان کرده پایین ریخته...اشتباه نمیکنم...پسر نیست...دختره!!!
ادامههههه بده منتظر پارت بعدم
دارم مینویسمش تا بررسی شه یه خورده طول میکشه
خوشحالم که اینقدر مشتاق پارت بعدی😊
تروخدا زودتر من منتظرم
باشه زودتر مینویسمش البته بستگی به ناظران هم داره امیدوارم زود منتشر کنن
وایسا دختر بود؟لایک میکنم
داستان خیلی قشنگیه منتظر ادامش هستم 🫡
ولی سعی کن جوری بنویسی که مخاطب بهش جذب بشه
یکم جزئیات اضافه کن🙂👌🏻
اونجوری خیلییی عالییییی میشه😃
ممنون🩷
مرسی از نظرت سعی می کنم در ادامه جزئیات بیشتری اضافه کنم 💗😉
بدک نیست..
زیاد جالب نبود با اینکه من عاشق داستان های ترسناک هستم..
لایک هم نمیکنم. چون جالب نیست
خب هر کسی یه نظری داره
داستان قبلیم ژانرش ترسناک بود ولی این یکی نیست
مرسی که نظرت رو واضح گفتی سعی می کنم طوری بنویسم جالب تر باشه
دمت گرم😘
جلوی خودت رو گرفتی.😊
خیلی داستانت قشنگه 👍🏻👍🏻
داستانت خیلی قشنگه افرین ادامه بده🫡👌👌✨✨
خیلی قشنگه میشه ادامه بدین
ممنون 💗
بله اگه حمایت بشه حتمأ ادامشو میذارم