داستانو اسپوبل نکنم دیگه🌚
نسیم ارامی میوزید. در ان بعد از ظهر ، پنج جوان تصمیم گرفتند برای تفریح به نزدیکی یک غار بروند. وقتی به انجا رسیدند ، در نزدیکی غار ، در کنار یک تخته سنگ نشستند. چندی بعد اَلِکس دفتر نقاشی اش را دراورد. اِما نگاهی به دفتر انداخت و گفت:(حتی الان هم نقاشی کشیدن را ول نمیکنی!) اَلِکس لبخند ملیحی زد. در همان حین کای امد و گفت:(چه کسی برای چوب جمع کردن همراهم میاید؟) ماریا و اِلی همراه با کای رفتند. اِما و اَلِکس در کنار غار ماندند. پس از گذشت حدود سی دقیقه ، نقاشی کامل شد. اِما گفت:(میتوانم نقاشی را ببینم؟) اَلکس دفتر را به اِما داد. نگاه های اِما پس از دیدن نقاشی تغییر کرد. اِما نگاهی به اَلِکس انداخت و گفت:(اَلکس ، این نقاشی کمی عجیب نیست؟) در همان لحظه صدای ضعیف اَلِکس به گوش میرسید ؛ گویا داشت میگفت "کمک". اِما که ترسیده و متعجب بود ، به دنبال اِلی ، کای و ماریا رفت ؛ ولی هرچقدر که دوید باز هم با غار بازگشت.
کم کم اِما از گشتن نا امید شد ؛ تا اینکه چیزی نظرش را جلب کرد. اَلِکس ناپدید شده بود. اِما به اطراف نگاهی انداخت ، فقط صدای پرنده ها شنیده میشد. ناگهان صدای خش خش برگ ها امد ، اِما به اطراف نگاهی انداخت ، او داخل غار بود! اِلی ، کای و ماریا پس از جمع کردن چوب برگشتند. ماریا نگاهی به اطراف انداخت و گفت:(اَلِکس و اِما کجا هستند؟) اِلی گفت:(اگر اتفاقی برایشان افتاده باشد چی؟) کای گفت:(ارام باشید مطمئنم اتفاقی برایشان نیفتاده است.) درحالی که اِلی حسابی نگران بود ، ماریا شروع به گشتن کرد. کای هم به ماریا ملحق شد. اِلی بر روی تخته سنگ نشست. ناگهان ، نگاه اِلی به دفتر افتاد. اِلی دفتر را برداشت ؛ وقتی نقاشی را دید ، خشکش زد. ماریا که چهره ی اشفته ی اِلی را دید امد و پرسید:(چه دیدی؟) اِلی دفتر را به ماریا نشان داد ، کای هم به سمت ان ها امد و نقاشی را دید.
پس از گذشت چند ساعت ، هنوز خبری از اِما و اَلِکس نشده بود.... تنها جامانده از ان ها ، نقاشی یک بدن خو//نی که توسط اَلِکس کشیده شده بود ، بود. همه متعجب بودند ، هیچ کس دلیل این اتفاقات را نمی دانست. در همین حین ، اِما در غار گیر افتاده بود و دنبال راه خروج میگشت. اِما با خودش میگفت:(من مطمئن بودم دهنه ی غار همینجا بود ؛ ولی....چرا الان نیست؟!) ناگهان اِما به ذهنش رسید که به ماریا زنگ بزند ولی وقتی تلفنش را دراورد ، دید که انتن در انجا وجود ندارد. اِما یک گوشه نشست و شروع به گریه کردن کرد. او به این باور رسیده بود که هرگز نمیتواند از انجا بیرون برود. در همین حین اِما گریه کردن را تمام ، و شروع به گشتن کرد. اِما فکر میکرد با گشتن میتواند راه خروج را پیدا کند. در بیرون از غار ، کای ، ماریا و اِلی همچنان درحال گشتن بودند ولی نتیجه ای دریافت نکردند. ایا گشتن های اِما به نتیجه میرسد؟
اِما پس از چند ساعت گشتن با صحنه ای عجیب مواجه شد. شب شده بود و چشمانش درست نمیدیدند ولی به وضوح معلوم بود که یک نفر روی تخته سنگی داخل غار خوابیده است. اِما خواست از ان فرد راه خروج را بمرسد ولی وقتی خواست از او بپرسد.... اِلی ، ماریا و کای گشتن را تمام کردند. هیچ چیز پیدا نشد! ان ها تصمیم گرفتند کمی انجا بشینند تا شاید خبری از ان دو بشود. اِلی گفت:(من خیلی نگران شده ام ، از گم شدنشان مدت طولانی ای میگذرد.) کای به زمین نگاه کرد و زیر لب گفت:(مطمئنم حالشان خوب است.) در همین حین در درون غار ، اِما خواست از ان فرد راه خروج را بپرسد ولی.... هرچه بر روی بازون ان فرد زد و یا او را صدا کرد ، جوابی دریافت نکرد. اِما چراغ قوه ای را از درون کیفش دراورد و نور ان را بر روی او گرفت. اِما خشکش زد ، بدن فرد کاملا خو//نی شده بود و خ//ون ریزی همچنان ادامه داشت. اِما سریع دستمالی را از درون کیفش دراورد و روی شکم او قرار داد. پس از چند دقیقه ، اِما خوب به صورت او دقت کرد. اِما نمیتوانست باور کند.... در همین لحظات ، در بیرون از غار ، سه جوان همچنان نگران بودند. ماریا که کم کم داشت از پیدا شدن ان دو نا امید میشد گفت:( دیگر بس است! ان دو هرگز پیدا نمیسوند ؛ تا کی میخواهیم اینجا منتظر بمانیم؟!) اِلی گفت:(ولی اگر واقعا اتفاقی برایشان افتاده باشد چی؟) کای گفت:(فقط ساکت بشید! از موقعی که گم شده اند فقط دارید غرغر میکنید! مطمئنم چندی بعد پیدایشان میشود!)
اِما همچنان با ناباوری به چهره ی ان فرد نگاه میکرد. ان فرد درواقع ، اَلِکس بود! اِما کمی به بدن اَلِکس نگاه کرد. بدن او درست مثل نقاشی ای که اوایل صبح کشیده بود ، بود. ناگهان فکری به سر اِما زد! اِما تکه گچی پیدا کرد و اَلِکس را نشاند. اِما به اَلِکس گفت:(میتونانی نقاشی دهنه ی یک غار را روی این سنگ بکشی؟) اَلِکس این کار را کرد. ناگهان دهنه ی غار باز شد.... اِلی ، کای و ماریا به غار نگاه کردند و دویدند. کای گفت:(مطمئن بودم حالشان خوب است) وقتی به هم رسیدند ، چهره ی اَلِکس را دیدند. اِلی گفت:(عا...اِم....اِما چه اتفاقی برای اَلِکس افتاده است؟) کای اَلِکس را تا بیمارستان برد. اَلِکس برای چند روز در بیمارستان بستری شد. وقتی برگشتند به خانه ، اِما تمام ماجرا را تعریف کرد. کای گفت:(یعنی هر نقاشی ای که اَلِکس میکشد به واقعیت میپیوندد؟) اِما گفت:(اینطور به نظر میرسد.) ماریا گفت:(این اصلا منطقی نیست ، ولی شواهد هم این موضوع را تایید میکنند.) ماریا در ادامه گفت:(با این حال ، این قدرت قطعا بهایی دارد!)
عالی بود 🧚🏻♀
خیلی قشنگ بووودددد
خسته نباشییی 😭☝🏻