سلام سلام! پارت پنجم خدمت شما✨️ بفرمایید یک چایی هم میل کنید☕️
بیدار میشوم. ساعت یازده صبح است. امروز کاری نیست. نه سیرک، نه صاحب سیرک. تنهایی. و تنهایی یعنی لذت. کش و قوسی به بدنم میدهم و از روی تخت بلند میشوم. به تخت نگاهی میاندازم. حوصله جمع کردنش را ندارم. مگر قرار نیست شب دوباره تخت را به هم بزنم؟ پس نیازی به مرتب کردن نیست. مگر ما چقدر زندگی میکنیم که بخواهیم حتی ثانیهای از آن را صرف مرتب کردن تخت کنیم؟
لباس خوابم را عوض میکنم و تیشرت سفید ساده و بیطرح به همراه یک شلوار جین سیاه جذب میپوشم. موهای سفید بلندم را با کش میبندم. تا قبل از آن همیشه موهایم را کوتاه میکردم، ولی بعد از کار کردن در اینجا صاحب سیرک گفت موهایم بلند باشد تا کمی به خندهدار بودنم کمک کند.
بلافاصله به سمت در میروم. کفشهایم را میپوشم. کلید خانه را از روی پیشخوان پوسیده قهوهای نزدیک در برمیدارم و از در بیرون میروم. در را میبندم و قفل میکنم. در خیابان قدم برمیدارم. خیابانی پر از آدمهای مختلف. همانطور که ظاهرهایشان متفاوت است، افکارشان هم متفاوت است.
با خود میاندیشم کدام یک میتوانند مانند من چنین تفکرهای متفاوتی داشته باشد؟ سطحینگران اغلب دغدغهها و گمانهای یکسان دارند. کنسرت فلان خواننده یا زندگی فلان بازیگر. فلانی چه پوشید؟ کجا رفت؟ چکار کرد؟ به من چه؟! البته اینها افکار من است و کسی را مجبور نمیکنم مانند من بیندیشد. بالاخره همان آجرهای قرمز کتابخانه قدیمی بروک را میبینم. به سمتش میروم و به زور خود را به در شیشهای میرسانم، چون جمعیت طوری نمیخواهند به تو اجازه رفتن بدهند گویی خیابان به نام خودشان است!
معمولاً کسی به این کتابخانه قدیمی نمیآید. دغدغه سطحینگران چیزی سطحیتر از کتاب خواندن است. دغدغه دیگران به من چه ربطی دارد اصلاً؟ خود را برتر میکنم و نام دیگران را سطحینگر میگذارم؟ چه احمقانه! دستگیره طلایی را میگیرم. میچرخانم و وارد میشوم. بوی انواع کاغذ مشامم را پر میکند و حتی میتوانم حس کنم که کیسههای هوایی ششهایم را لمس میکند. قفسههای کتاب بزرگ کل شش متر ارتفاع را گرفتهاند و همهشان پر از کتابند. کتابها تنها پناهگاه من برای فرار از آدمها هستند.
این چهار سالی که در این سیرک کار میکنم او را میشناسم. او سرش را از کامپیوتر برمیدارد و نگاهش را به من میدوزد. لبخندش تا چشمهایش میرسد. میگوید:« سلام مارکوس عزیزم! میخوای کتاب برداری و قرض بگیری؟ بهت کتاب شبهای روشن...» حرفش را قطع میکنم:« سلام خانم پمرانی! شبهای روشن رو خوندم. میخواستم کتاب سه قطره خون رو با نازنین رو قرض بگیرم.» _ البته عزیزدلم توی قفسه شماره شصت و پنج هستن میتونی بری برداری! تشکر میکنم و به دنبال قفسه شصت و پنج میروم. معمولاً کتابهایی که قرض میگیرم از این جا هستند پس راه آن را حفظ هستم. به سمت کتابها گام برمیدارم و میگذارم انبوهی از کتابها مرا احاطه کنند و مرا از این دنیا و آدمهایش دور سازد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)