به نام خدا . سلام پارت دوم رسیدیم . یادت نره پارت قبلی رو بخونی 😄
زمین بسکتبال بزرگ بود و روی دیوار ها چند تا جمله انگیزشی به زبان انگلیسی و عربی نوشته بود . چند تا پسر قد بلند و برنزه که لباس های بسکتبالی نارنجی به تن داشتند ، اونجا وایساده بودند . یک پسر قد بلند سیاه پوست هم کنار دیوار وایساده بود و کسی داشت وزنش میکرد . لباسش با بقیه فرق داشت ؛ بلوز سیاه بود . وقتی لوکا وارد شد ، همه به طرف لوکا برگشتن . یک نفر پچ پچ کنان گفت :《 انگار همون فرانسویه . 》 دیگری که کنار او وایساده بود گفت :《 فک کنم موهاشو رنگ کرده 》 سومی در جواب اون دو نفر گفت :《 آره فرانسویه . رنگ موهاش خیلی با لباسای تیم خودمون میخونه 》با صدای آروم خندیدند . لوکا با تعجب به آنها نگاه کرد . دستش را به موهای نارنجی اش کشید و لبخند تلخی زد . هنوز هم موهاش برای بعضیا عجیب بود . مردی که ظاهرا مربی بود و حدود سی سال داشت ، به سمت لوکا حرکت کرد . با چشمانی تیز به ساعتش نگاه کرد و بعد به لوکا خیره شد . با کمی اخم گفت :《 تا حالا کجا بودی ؟ مگه قرار نبود ساعت نه و چهل بیای ؟ الان ساعت ده ربع کمه 》 لوکا با حالت تأسفبار نگاه کرد و گفت :《 متاسفم ، راه گم کردم 》 مربی به سمت راست دست کشید و گفت :《 برو پیش اون یکی تازه وارد وایسا تا دستیارم قد و وزنت رو اندازه بگیره . بعدش هم برو تو اتاق رختکن و لباستو عوض کن 》لوکا به سمت پسر سیاه پوست حرکت کرد . بعد از اینکه هردو قد و وزنشان را اندازه گرفتند ، به سمت اتاق رختکن که سمت راست سالن قرار داشت حرکت کردند . وارد رختکن شدند . آنجا چند کمد وجود داشت که بالای هر کدام اسم و فامیل هر فرد نوشته شده بود . لوکا کمد ها را نگاه کرد و اسم ها رو خوند :《 محمدرضا البغدادی ، رضا النجفی ، علی النجار ، محمد السامرائی ، صادق الکوفی ، علی الساعدی ، محمد الجبوری ، لوکا امباپه ، لوکا مارتین 》لوکا لبخند زد . انگار مربیها از قبل اسمش را میدانستند و کمدش را آماده کرده بودند . اما چرا دو کمد با اسم خودش ؟ یکی "امباپه" و یکی "مارتین" ؟ به یاد خانواده مارتین افتاد ؛ مادرخواندهاش که بهش گفته بود :《 همیشه نام مارتین رو با خودت حمل کن ، حتی اگه یه روز اسمت عوض شد 》
کمی بعد پسر سیاه پوست کنار لوکا وایساد و انگلیسی گفت :《 رو کمدا اسم لوکا امباپه رو ندیدی ؟ اون کمد منه 》لوکا خندید و گفت :《 آها... پس لوکا امباپه تویی . من تعجب کرده بودم چرا از اسم خودم دو تا هست 》بعد به کمدی که بالاش اسم امباپه نوشته شده بود ، اشاره کرد . امباپه با تعجب به لوکا نگاه کرد . بعد لبخند بزرگی زد ؛ برعکس پوستش دندان هایش کاملا سفید بودند . با خنده گفت :《 اسم تو هم لوکا عه ؟ چه عجیب . کاملا با هم فرق داریم 》 لوکا گفت :《 درسته که از یه نژاد نیستیم ، ولی هر دو انسانیم 》 امباپه با لبخند گفت:《 خوشحالم همچین چیزی میشنوم . آخه میدونی ؟ بعضی آدما منو به خاطر سیاه پوست بودنم اذیت میکردن 》 لوکا لبخند تلخی زد و گفت :《 آره میدونم ... خیلی سخته . واقعا این کار آدما واقعا ... بیرحمانه است . آخه آدم رنگ پوست یا رنگ موی خودشو انتخاب نمیکنه که . مگه نه ؟ 》 امباپه گفت :《 درست میگی . نمیدونم چرا ، ولی حس میکنم که تو هم همچین چیزی رو تجربه کردی 》 لوکا اخماش تو هم رفت و با لبخند مصنوعی گفت:《 مهم نیست 》 لباس هایشان را عوض کردند . بعد از رختکن بیرون زدند . دستیار مربی که یک مرد حدود بیست سال بود و موهای قهوهای روشن داشت ، به سمت آنها آمد و به انگلیسی گفت :《 بیاید تا بقیه رو بهتون معرفی کنم 》 یک نفر کمی دورتر ایستاده بود و یکی از همان سه نفر بود که راجب لوکا حرف میزد . خر خر کنان خندید ؛ انگار میخواست جلوی خندهاش را بگیرد . ناگهان صدای قهقههاش در کل سالن پیچید . مربی سوت کشید و با داد گفت:《 چیه ؟ بگو تا ما هم بخندیم .》پسر از ترس جلوی دهانش را با دستش گرفت . مربی با چشم غره به او نگاه کرد . دستیار مربی آنها را به سمت بقیه بازیکن ها راهنمایی کرد . به پسری که خندیده بود اشاره کرد و گفت :《 ایشون محمد الجبوری هستن 》و به دو نفری که کنارش وایساده بودن اشاره کرد و گفت :《 ایشون هم علی الساعدی و اون یکی هم صادق الکوفی 》اون دو نفر ، همون کسایی بودن که راجب لوکا صحبت میکردند . لوکا با دیدن آنها لبخند تلخی زد و کمی معذب شد . و به همین ترتیب همه رو نام برد . کمی بعد لوکا با تعجب گفت :《 راستی چرا انگلیسی صحبت کردی ؟ من عربی بلدم 》 دستیار مربی گفت :《 آقای امباپه بلد نیست 》لوکا سرش را تکان داد . دستیار مربی ادامه داد :《 خب حالا شما خودتون رو معرفی کنید 》 محمد الجبوری با پوزخند به انگلیسی گفت :《 هه ... هویج مگه معرفی میخواد ؟ اون یکی هم که ذغاله . خب آشنا شدیم 》صدای قهقههاش بلند تر شد . چند نفر دیگه با او خندیدند . لوکا به موهایش دست کشید و اخم کرد . تند تند نفس میکشید . مشت هایش را گره کرد . یاد پرورشگاه افتاد . یاد آن روزی که خانواده خودش به خاطر همین موها ولش کردند . خون تو رگ هایش جوشید .
امباپه نگاهی به لوکا انداخت . لبخندش از بین رفته بود . آروم گفت :《 بهش عادت کردم 》ولی صدایش گرفته بود . مربی با چشمانی برافروخته به محمد نگاه کرد و با صدای محکم گفت :《 الجبوری ! دیگه تکرارش نکن . اینجا جای توهین نیست 》 محمد لبخند کجی زد و گفت :《 آخه نگاش کن ... با مو و لباس نارنجی عین هویج شده . فقط کم مونده 》چند تا قهقهه زد 《 کم مونده تو گرمای عراق برنزه شه . دقیقا میشه خود هویج 》بلند تر خندید . لوکا عصبی تر شد ؛ مربی هم همین طور . مربی با بلند تر فریاد زد : 《 محمد ! یا همین الان بس میکنی یا پرتت میکنم بیرون 》 اخم های محمد رفت تو هم ولی هنوز پوزخند به لب داشت . محمد گفت :《 باشه باشه . بس کردم 》مربی نفس عمیقی کشید و آرامش خودش رو حفظ کرد . بعد با صدای محکم گفت :《 همتون زود برید سر تمرین . یه هفته دیگه مسابقه داریم 》 یک ساعت تمرین کردند . کمی بعد لوکا کنار دو نفر نشست و شروع کرد به آب خوردن . آن دو نفر پچ پچ میکردند . لوکا کمی اخم کرد . دلش ریخت . فکر کرد باز هم دارند راجب موهاش یا فرانسوی بودنش حرف میزنند . کمی بعد یکی از پسر ها که اسمش علی النجار بود ، به طرف لوکا برگشت و گفت :《 تازه وارد ... راستش رضا روزه هست . اگر میشه ... 》پسر کناری که همان رضا بود ، حرفش را قطع کرد و گفت :《 آخه اون که نمیدونه روزه چیه دیگه ... 》لوکا به فکر فرو رفت . ناگهان یاد حرف های معلم عربی اش افتاد ؛ مردی مهربان با ریش های سفید که همیشه میگفت :《 بچه ها روزه فقط گرسنگی کشیدن نیست ، تمرین صبر و تقواست . روزه یکی از اصول مسلمانان است . مسلمانان در یک ماه خاص از سحر تا غروب آفتاب چیزی نمیخورند . هرکسی جلوی یک فرد روزه ، چیزی بخوره مرتکب گناه شده 》 لوکا ناراحت شد و گفت :《 متاسفم . من نمیدونستم . الان ... الان میرم یه جای دیگه 》بعد بلند شد و رفت . رضا با تعجب به لوکا نگاه کرد ؛ بعد به علی نگاه کرد و گفت :《 یعنی به نظرت اون مسلمون بوده ؟ 》 علی شونه هایش را بالا انداخت . کمی بعد رضا کنار لوکا وایساد و گفت :《 تازه وارد ... تو مسلمونی ؟ 》 لوکا به او نگاه کرد . کمی مکث کرد و گفت :《 نه ، مسیحیم. راستی اسمم لوکا عه 》 رضا گفت :《 آها ، خوشبختم . ولی از کجا میدونستی روزه چیه ؟》 لوکا لبخندی زد و گفت :《 معلم عربیم مسلمون بود . اون بهم توضیح داد 》
دوباره سر تمرین رفتند . حدود یک ساعت گذشت و صدای اذان بلند شد :《 الله اکبر ، الله اکبر 》لوکا بیاختیار ایستاد . صدای مؤذن تو گوشش آشنا بود ؛ سالها بود توی توی پاریس ، از پنجره اتاقش صدای اذان مسجد محلهشان را میشنید . همیشه برایش آرامش بخش بود ، ولی هیچوقت نمیدانست چرا . مربی با صدای بلند و محکم گفت :《 تمرین کافیه . هرکس میخواد بره واسه نماز 》همه بیرون رفتند به جز محمد . مربی گفت :《 الجبوری تو نماز نمیخونی ؟ 》محمد به مسخره خودش رو بیحال نشان داد و گفت :《 آخه خدا خوشش میاد من خسته و کوفته برم نماز بخونم 》مربی گفت : 《 خب بیا اینجا رو تمیز کن 》محمد فورا از جاش بلند شد و رفت . مربی چپ چپ نگاهش کرد . کمی بعد لوکا پیش رضا رفت و گفت :《 رضا ... بغداد کلیسا داره ؟ 》 رضا کمی فکر کرد و گفت :《 آره ؛ ولی امروز که شنبه هست . مگه مسیحیا یکشنبه عبادت نمیکردن 》 لوکا لبخند کمی زد و گفت :《 از وقتی فهمیدم مسلمونا هر روز عبادت میکنن ، منم هر روز میرم کلیسا . بهم آرامش میده 》 رضا لبخند زد و گفت :《 خوبه . فک کنم همین نزدیکی یه کلیسا باشه . سمت چپ باشگاه 》 لوکا تشکر کرد و رفت . کمی جلوتر که رفت ، صدایی شنید . به سمت صدا حرکت کرد و به کوچه ای رسید . یک مرد هیکلی و قد بلند ته کوچه وایساده بود و یه دختر رو اذیت میکرد . بلند فریاد میزد :《 فاطمه ... تو مال منی . هیچ کس نمیتونه ازت محافظت کنه 》لوکا کمی اخم کرد . دستش را روی سینهاش کشید و علامت صلیب را ترسیم کرد . بعد جلوتر رفت . سنگ بزرگی از روی زمين برداشت و به طرف مرد پرتاب کرد . سنگ به کمرش خورد . مرد با عصبانیت به لوکا نگاه کرد . تند تند به سمتش آمد و یقه اش را گرفت . با داد گفت :《 چه مر*گته عو*ضی **@# 》فح*ش داد که لوکا معنی آن را نفهمید . اخم کرد و گفت :《 تو برای چی یه دختر رو اذیت میکنی ؟ 》 مرد گفت :《 آخه به تو چه *@#* 》و شروع کرد به کتک زدن لوکا . دختر که از دیدن این صحنه نارحت شد ، سنگ بزرگی برداشت و آرام آرام به سمت مرد آمد و به سرش کوبید . مرد درجا بی هوش شد . دختر نگاهی به لوکا انداخت و گفت :《 حالت خوبه پسر 》لوکا به او نگاه کرد . هر دو با هم چشم هایشان گرد شد . آن دختر همان دختری بود که صبح لوکا را دیده بود . همان چشمهای قهوهای ، همان روسری سبز . لوکا سرش را مالید و گفت :《 آره ممنون . خودت خوبی ؟ 》 دختر سرش را پایین انداخت گفت :《 ممنون ... منم خوبم . 》صدایش لرزان بود . انگار هنوز ترسیده بود .
کمی بعد رضا آمد و گفت :《 لوکا کلیسا سمت راسته .. 》که فاطمه را دید . فورا به سمتش دوید و با نگرانی گفت :《 آبجی ! حالت خوبه ؟ چی شدی ؟ 》فاطمه با ترس گفت :《 حمید دوباره اومد اذیتم کنه ، ولی به لطف ایشون الان خوبم 》به لوکا اشاره کرد . رضا به لوکا نگاه کرد . لوکا کمی خجالت کشید و صورتش رو برگردوند . رضا نفس عمیقی کشید و گفت :《 واییی ... خدا رو شکر . اگه تو اینجا نبودی و نمیخواستی بری کلیسا ، اون حمید عوضی الان خواهرمو له کرده بود . الان خود *#@ کجاست ؟ 》فاطمه به رضا گفت :《 داداش ! ف*حش نده ، روزهای 》 لوکا خندید گفت:《 اون الان زیر پاته 》رضا زیر پاهایش را نگاه کرد . پایش را گذاشته بود روی دست حمید . فورا گفت :《 چرا نگفتی همین جاست . این الان به هوش میاد بیا فرار کنیم 》همه با هم دور شدند . وقتی به اندازه کافی دور شدند ، رضا به لباس هایش نگاه کرد و گفت :《 اه ... خونی شدم . باید برم خونه لباسم رو عوض کنم . 》به پلیس زنگ زد . بعد از لوکا خداحافظی کرد . رضا و فاطمه با هم سوار تاکسی شدند و رفتند . لوکا هم رفت داخل باشگاه تا دست و صورتش را بشوید . وقتی وارد شد مربی او را دید و گفت :《 یا خدااا ... دعوا کردی ؟ 》بعد کمی اخم کرد و ادامه داد :《 احمق ... حتی یه روز هم نشده اومدی . برای بسکتبال باید سالم باشی تا بتونی بازی کنی . 》لوکا اخم کرد و گفت :《 آههه ... به من چه ؟ کار اون بود 》همون لحظه محمد وارد باشگاه شد . مربی با اخم به سمتش رفت و با فریاد گفت :《 محمد ! دیگه شورشو در آوردی این چه کاری بود کردی ؟ اون بازیکن ماهره . اگه بره تقصیر تو عه . تو اخراجییی 》 محمد با تعجب نگاه کرد . لوکا پشت سرش را نگاه کرد . با صدای لرزان گفت :《 نه بابا .. کار اون نبود که . کار یه مرد هیکلی بود 》 محمد هنوز هم گیج بود . به لوکا نگاه کرد و او را پر از زخم دید . چشمهایش گرد شد و گفت :《 یا خدااا ... عین هویج.. 》مربی به او چشم غره رفت . محمد حرفش را عوض کرد :《 کاملا زخم و زلی شدی . زود بگو کی این بلا آورده سرت تا بکشمش 》لوکا گفت :《 اسمش حمید بود 》ترس به جان محمد افتاد ، بدنش میلرزید . با ترس گفت :《 چییی ؟ همون غول بیابونی ؟ 》 مربی با تعجب گفت :《 اون که زندان بود . کی آزاد شد ؟! 》
پل های بی نهایت لوکا ² به لیست داستان های جالب افزوده شد.
توسط Zahra Hassan
_______
ممنونم 😊🥰