این یه داستانه که همشو خودم نوشتم اگه دوست داشته باشینش و لایکا زیاد باشه بقیه داستانام هم میزارم
چند روزی میشد که مامانم مریض بود . دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم . تنها کاری که کرده بودم این بود که استوری کرده بودم : مامانم مریضه و اوضاعش خوب نیست . اگر کسی دکتر خوبی هست یا دکتر خوبی میشناسین که بتونه مامانمو درمان کنه ، یا بهم پیام بدین یا همینجا کامنت بزارین . البته نه اینکه فقط همین یه کارو براش کرده باشم . از تموم بیمارستانا پرسیدم تا حالا که میتونن درمانش کنن یا نه . ولی هیچکدوم کاری از دستشون ساخته نبود . بیماری مامانم خیلی بیماری کمیاب و عجیبی بود .
چند روزی گذشت ، برای اینکه یکم استراحت کنم ، رفتم به کافه ی داخل شهر . من همیشه برای استراحت به اونجا میرفتم . خیلی جای باحالیه ، همیشه توی کافش بوی دارچین و گیاه اسطوخودوس میاد . وقتی راه میری چوبای کفش شروع به قیریچ قیریچ کردن میکنن . با اینکه خیلی شلوغه اما آرامش خاصی داره . بعد رفتم یه آیس لاته سفارش دادم و یه گوشه نشستم . یکم از آیس لاتم خوردم و به مامانم فکر کردم . حتی یک دقیقه هم فکرش از سرم بیرون نمی رفت . حضور کسی رو بالا سرم حس کردم . سرمو اوردم بالا . یه مرد با کت مشکی و یک عینک گرد با قاب سیاه بود که فکر کنم حول و حوش سی چهل سالش بود . همونطور که کلاه قهوه ایش رو تو دستش گرفته بود ، گفت :«اجازه هست بشینم؟» منم بهش گفتم :«بله بفرمایید.» و وسایلمو از روی صندلی برداشتم تا بتونه بشینه . اون گفت :«شما بودین که چند روز پیش یه استوری گذاشته بودین گفته بودین مامانتون نیاز به یه دکتر خوب داره؟» من خیلی سریع گفتم :«بله من بودم ، خودم هستم . خواهش میکنم اگه دکتر خوبی میشناسین یا دکتر خوبی هستین بهم بگین . واقعا اوضاع مامانم روز به روز داره بدتر و بدتر میشه.»
تا میخواست حرف بزنه یهو بابامو دیدم که از در اومد تو . مشخص بود از دیدن این آقا کنار من برداشت بدی کرده و خیلی عصبانیه . خیلی تند و سریع و عصبانی اومد سراغم و دستمو طوری میکشید که مردم همه داشتن به من نگا می کردن . هی بهش میگفتم :«بابا داری چیکار میکنی ؟ سوءتفاهم شده . برات توضیح میدم.» ولی انگار گوشش نمی شنید . منم دیگه زیاد مقاومت نکردم . چون هرچقدر که مقاومت میکردم باهاش نرم دستم بیشتر درد میگرفت . رسیدیم جای ماشین . منو گذاشت جای شاگرد و خودش رفت جای راننده نشست . ماشینو روشن کرد و راه افتاد . حتی نمیدونستم کجا داره میره . هرچی هم ازش میپرسیدم جوابمو نمیداد.
یکم که از شهر دور شدیم و هیچ کس نمی دیدمون ، نگه داشت و از ماشین پیاده شد . اومد منو پیاده کرد و به زور منو گذاشت صندوق عقب . تلاش کردم با یکی بتونم تماس بگیرم ولی اونجا آنتن نداشت زنگ بزنم . حدود نیم ساعت یا بیشتر رانندگی کرد و بعدش نگه داشت و از ماشین پیاده شد . درو انقدر محکم بست که با شنیدن صداش ترس تموم وجودمو گرفت . اومد در صندوقو باز کرد و جوری منو انداخت پایین که صورتم زخمی و لباسام خاکی شد و درد شدیدی هم توی استخونام حس کردم . یه لحظه چشمامو بستم اما موقعی که باز کردم دیدم بابام قفل فرمون بالا سرم وایستاده . بهش گفتم :«بابا این واقعا تویی؟» میخواست قفل فرمونو بزنه تو سرم . من ناخوداگاه و ناخواسته یه لگد زدم تو دلش . نفهمیدم اون لحظه چه اتفاقی افتاد . بلند شدم نگاه کردم دیدم از سرش داره خون میاد . سرشو دادم اونور دیدم زیر سرش یه سنگ تیز بوده . از خودم پرسیدم :«من چیکار کردم؟»
نمی تونستم بزارم بیشتر از این وقت تلف بشه . به زور کشیدمش تا جای صندلیای عقب ماشین و خوابوندمش رو صندلیای عقب و درو بستم . خودم نشستم پشت فرمون و ماشینو روشن کردم . گازو گرفتم تا برسم به یه بیمارستانی چیزی . از دور چند تا چراغ دیدم ، فهمیدم دارم به شهر میرسم . به شهر که رسیدم به سرعت رفتم جای بیمارستان . نگه داشتم ، ماشینو خاموش کردم و خیلی سریع رفتم توی بیمارستان . بهشون گفتم :«بابام تو ماشینه . سرش ضربه خورده من نمیتونم تنهایی بلندش کنم اگر میشه چند نفر بیاین کمک کنین ببرینش داخل.» اونا خیلی با عجله اومدن بردنش داخل . منم در همون حین ، بدون ماشین پیاده بدو بدو کردم به سمت بیرون شهر . از همون جایی که اومده بودم برگشتم . خیلی طول کشید تا برسم به همونجایی که بودم . نفس نفس میزدم . یه جایی خونای بابامو دیدم و همون سنگ تیز . دو زانو افتادم رو زمین . اشکام بی اختیار میریخت . حالم اصلا خوب نبود . همونجا رو خونای بابام دراز کشیدم و اشکام میریخت روشون.
نظرات بازدیدکنندگان (0)