نفرینشدهای در زندان مرکزی اسیر است که همه بیم دیوانه بودنش را دارند. اما چطور پسربچهای یازده ساله ممکن است گرفتار جنون باشد؟ همه از تاریکی و نفرینشدهها وحشتدارند اما آیا سیاهی شرور است یا روشنایی پلیدی واقعی؟ جنون چشمهای سیاه سفری به پشت دیوارهای قصر بلور است. اما مقصد ما تالارهای مرمرین قصر نیست، بلکه زندان مخفی زیر قصر است. زندانی که سرانجام جادوگرهای غیرقانونی است، و البته سرانجام یک نفرینشدهی به خصوص که نه نامی دارد و نه گذشتهای.
#The_madness_of_black_eyes #Ch_3 page.1 این چشمان سیاه ترسی به دل سیرشا راه داده بود تا دوباره به نفرین شده بودن پسرک شک کند. و صدای پسرک و حرفهای بعدش هم شکش را تقویت کرد. چون او گفت: اگه پیشوا دستور داده... تا کمکم کنی... باید بگم نیازی بهش نیست... به لطف امثال شما نیازی ندارم... صدای بم و خراشیدهی پسرک درست مثل چشمان سیاهش یک غافلگیری دیگر برای سیرشا بود. حرفهای مغرورانه و لحن پر از نفرتش هم سیرشا را مطمئن کرد که پسرک دست کمی از اهریمنهایی که اینجا زندانیاند ندارد. برای همین به محض اینکه پسرک دستش را رها کرد بلند شد و تا حد امکان از پسرک فاصله گرفت. پسرک نیز سر جایش نشست و چشمان اهریمنیش را به نقطهی دیگری دوخت. سیرشا نگاهی به در باز سلول کرد و وسوسه شد تا از آنجا بیرون برود اما جرئت این را نداشت که زندانی را کاملا تنها بگذارد. نفسهای ضعیف و حرفهای بریدهی پسرک نشانش داده بود که او با وجود برخورد سردش هنوز هم ضعیف است. برای همین سیرشا چسبیده به دیوار سلول همانجا ماند. کریستال را در دستش فشرده بود و آماده بود تا اگر اتفاق غیرمنتظرهای افتاد سریعا از آن استفاده کند. اما پسرک تنها سر به زیر آنجا نشسته بود و دستش را روی زخم پهلویش که به نظر عمیق بود میفشرد. سکوت پسرک به درازا کشیده شد و سیرشا نیز کم کم جرئت پیدا کرد و جلوتر آمد. با اینکه پسرک زخمش را گرفته بود خون بقیهی زخمهایش داشتند لباسش را آلوده میکردند. سیرشا با تردید گفت: میتونی خودت پارچهای که داشتم روی زخمات میبستم رو محکم کنی؟ یک کم جلوی خونریزی بیشتر رو میگیره. ولی پسرک اعتنایی به حرفش نکرد. سیرشا گفت: پس میشه خودم ببندمش؟ بدجور خونریزی داری. اینجوری دوباره از حال میری. پسرک همچنان ساکت بود. سیرشا نیز به خود جرئت داد و کمی جلوتر آمد. نمیخواست نزدیک پسرک شود. اما نمیتوانست بگذارد دوباره از حال برود یا بمیرد. اگر این کار را میکرد سرگروه بیچارهاش میکرد. و سعی کرد کمی پسرک را به حرف بگیرد و به او اطمینان بدهد تا راضی شود کمکش کند و گفت: اسم من سیرشاست. یکی از خدمتکارای خاکستریم. از نگهبانا نیستم. زیردست پیشوا هم نیستم. اینجام چون بهم سپردن مراقبت باشم. و اگه توی وظیفهام کوتاهی کنم سرگروه مطمئنا ازم عصبانی میشن. پس میشه... تا موقعی که طبیب میاد بذاری کمکت کنم؟ پسرک زمزمه کرد: یه خدمتکار خاکستری...؟ چرا باید یه خدمتکار رو.. به سلول یه نفرین شده راه بدن؟ سیرشا گفت: هرازگاهی این کار رو میکنن. خدمتکارایی که از دستوری سرپیچی کنن یا کارشون رو خوب انجام ندن نگهبان زندانیهای مشکوک میشن. اینجوری اگه زندانی یه نفرین شده باشه و بلایی سر اون خدمتکار بیاد اون خدمتکار به نوبه خودش مجازات میشه و اگرم اتفاقی نیفته چند ماه توی زندان بودن خودش یه جور مجازاته. از طرفی اعضای خاندان شیمر رو هم با کارای پیش و پا افتاده درگیر نمیکنن.
پسرک زمزمه کرد: پس تو هم... یه زندانیای... و سیرشا با اینکه از اعتراف کردن به این موضوع راضی نبود زمزمه کرد: آره... منم زندانیم... پسرک آهسته دستش را از روی پهلویش برداشت و گفت: پس به وظیفهات برس... نمیخوام بیشتر از این برات دردسر بشم... سیرشا که از همکاریش خوشحال بود کنارش رفت و پارچهی خاکستری که قبلتر داشت دور زخمهایش میپیچید را صاف کرد. شاید این پسر آنقدری که به نظر میآمد اهریمنی نبود. سیرشا پارچهی خاکستری که اکنون کمابیش قرمز شده بود را محکم کرد و یک دور دیگر دور زخمهای پسرک پیچید. اما حس عجیبی داشت. چون پسرک یک ذره هم نسبت به کشیده شدن زخمهایش عکسالعمل نشان نمیداد. انگار نه انگار که سیرشا داشت محکم زخمهایش را میبست. و سیرشا پرسید: درد نداره؟ اگه اذیتت میکنه میتونم آرومتر ببندمش. پسرک زمزمه کرد: درد رو حس نمیکنم... پس خودت رو... نگرانش نکن. سیرشا با سردرگمی گفت: درد رو حس نمیکنی؟ اما پسرک ساکت بود. سیرشا هم کارش را تمام کرد و دعا کرد که حداقل بستن موقتی این زخمها وضع پسرک را بهتر کند. ولی کنجکاویش تحریک شده بود و پرسید: چجوریه که درد رو حس نمیکنی؟ یعنی... یه ویژگی نفرین شدههاست؟ پسرک زانوهایش را بغل کرد و چیزی نگفت. اما حینی که دستهایش را حرکت داد صدای به هم خوردن زنجیرها در سلول پیچید. و همین سیرشا را متوجه این کرد که مقابل چه کسی است. مقابل یک زندانی خطرناک که حق صحبت کردن را با او نداشت. چه برسد به پرسیدن چنین سوالاتی. اما پسرک زمزمه کرد: وقتی ده سالم بود مریض شدم... تب داشتم... حالم خوب نبود... خواهرم میگفت تا پای مرگ رفتم... بعدش که کم کم خوب شدم... اثر خودش رو نشون داد... چیزی حس نمیکردم... چیزی یادم نمیومد... از اونموقع اینجوریم... سیرشا با همدردی گفت: متاسفم. حتما سخت بوده که همچین چیزی رو تجربه کنی. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_3 page.2 اما پسرک ساکت بود. تنها زانوهایش را بغل کرده و به نقطهی نامعلومی خیره بود. نفسهایش هنوز هم نامنظم بود و حالش خوب نبود. اما به نظر آرام میرسید. ارامشی که حاصل این بیحسی بود. اما صدای قدمهایی این آرامش را برهم زد و پسرک سرش را پایین انداخت. سیرشا نگاهی به آن سمت میلهها انداخت و با دیدن سرگروه و مردی که روپوش سفیدی داشت نفس راحتی کشید. بلافاصله بلند شد و تعظیمی به سرگروه کرد و گفت: قربان... به نظر حالش خوبه و به هوش اومده. جای نگرانی نیست. اما طبیب بی اعتنا به حرف سیرشا وارد سلول شد و گفت: کی به هوش اومده؟ سیرشا گفت: همین چند لحظه پیش. موقعی که داشتم زخماش رو میبستم. طبیب گفت: پس درد سرپاش کرده. خوبه. این یعنی اوضاعش اونقدر وخیم نیست. احتمالا همون اول هم به خاطر شوک بیهوش شده بوده نه خونریزی. سیرشا که میدید طبیب مشغول وارسی پسرک است و دیگر نیازی به او نیست از سلول بیرون آمد. سرگروه هم به طبیب ملحق شد و به پسرک گفت: موقعی که معاینهات میکنن دست از پا خطا نمیکنی اهریمن. فهمیدی؟ اما پسرک اعتنایی به حرف هیچکدام نکرد. انگار در دنیای خودش بود. سیرشا میدید که بیاعتنا به آنها بیحرکت نشسته. حتی هنگامی که طبیب پارچه را از روی زخمهایش باز کرد و لباس پسرک را درآورد تا زخمهایش را ببیند او سر به زیر مانده بود. ولی سیرشا حس خوبی به این سکوت پسرک نداشت. و این حس با دیدن بدن پسرک قوت گرفت. زخمهایی که او را به این روز انداخته بود میدید. و این زخمها وحشتناک بودند. بریدگیهای ریز و درشت تنش را شکافته بودند و لبهی زخمها رد سوختگی داشت. او که همچنان بهت زده پسرک را نگاه میکرد شنید که پزشک گفت: همونجوری که حدس زده بودین رد آشفتگیه. شدیدتر از اونی هم هست که فکرش رو میکردم. بهتره مراقب این پسر باشین سرگروه. با این وضع دفعهی بعدی که آشفته بشه ممکنه واقعا خودش رو بکشه. سیرشا با شنیدن این حرف گفت: میگید اون... این کار رو با خودش کرده؟ پزشک چشمغرهای نصیب سیرشا کرد و گفت: توقع چیز دیگهای داشتی؟ این اهریمنها ثبات ندارن. این کمترین کاریه که با خودشون میکنن. سیرشا با ضعف به پسرک خیره شد. باورش نمیشد چنین چیزی میشنید. و زیرلب گفت: آخه چرا...؟
با وجودی که طبیب ساکت بود سرگروه جواب سوالش را داد: جادو به احساسات گره خورده. وقتی افکار منفی ذهن یه نفر رو پر کنن جادو هم وجههی منفی پیدا میکنه. شروع میکنه به صدمه زدن به صاحبش. بهش میگن آشفتگی. بین جادوگرای روشنایی هم هرازگاهی اتفاق میفته. ولی بین نفرین شدهها خیلی بیشتره. اونقدر که بعضیهاشون از قصد خودشون رو توی احساسات منفی غرق میکنن تا خودکشی کنن. سیرشا گفت: ولی اون... اون زیر سن بیداریه. اینطور نیست؟ سرگروه گفت: برای همینم نتونسته بلایی بدتر از این سر خودش بیاره. اگه بیداری رو رد کرده بود الان نه تنها از این زنجیرا باز شده بود، که خودش و هرکسی که اطرافش بود رو هم کشته بود. سیرشا نگاه نگرانی به پسرک کرد یعنی نفرین شدهها این چنین خطرناک بودند؟ و این پسر... او هم قرار بود به چنین سرنوشتی دچار شود؟ اما سرگروه او را از فکر درآورد و گفت: برای همین هم تو اینجایی دخترجون. تو مراقبشی تا نذاری هرگز چنین اتفاقی بیفته. درسته اون هنوز به بیداری نرسیده ولی همونطور که پزشک گفت انگار توانایی کشتن خودش رو داره. پس چهار چشمی مراقبش میمونی و با دیدن اولین نشونههای آشفتگی خبرمون میکنی. ما قبل اینکه مثل همنوعاش از کنترل خارج بشه مهارش میکنیم. سیرشا با امیدواری گفت: پس میشه... جلوی چنین چیزی رو گرفت؟ سرگروه سر تکان داد و گفت: میشه به شرطی که به موقع عمل کنی. با دیدن کوچیکترین نشونهای از نامنظم شدن نفسهاش یا عکس العملهای غیرعادی باید خبرمون کنی. متوجهی؟ سیرشا هم سری تکان داد. طبیب که کار بستن زخمهای پسرک را تمام کرده بود گفت: اگه دیدی زخمهاش سرباز کرد هم سرگروه رو خبر کن. ممکنه سعی کنه روند درمانش رو کندتر کنه. و نباید بذاریم به هدفش برسه. سیرشا در جواب طبیب بلهای گفت. طبیب هم با اخم به پسرک گفت: دست از بیخود تقلا کردن واسهی مردن بردار. چون من نمیذارم. و اگه قرار باشه دفعه ی بعدی که میبینمت وضعت بدتر از این شده باشه با دارو بیهوشت میکنم فهمیدی؟ پسرک که تمام مدت ساکت بود هم نگاهی به طبیب کرد و گفت: نمیتونی... نمیتونی بیهوشم کنی... همونطوری که نمیتونی... جلوی مردنم رو بگیری... سیرشا دید که طبیب با دیدن چشمهای پسرک رنگ از رخش پرید. و فقط او نبود چون سرگروه زیرلب گفت: پناه بر لاکسریا... چطور همچین چیزی ممکنه؟ 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_3 page.3 سیرشا که از دیدن این عکسالعمل آن دو گیج شده بود نگاهی به پسرک کرد. میدانست چشمان پسرک عادی نیستند اما فکر نمیکرد این چنین کسی را نگران کنند. این نگرانی به جایی رسید که طبیب از کنار پسرک بلند شد و عقب رفت و گفت: سرگروه... اون پسر... مبتلا بود و به من نگفتید؟ سرگروه گفت: تا همین دیروز مبتلا نبود... من خودم چشماش رو چک کردم. سیرشا که با این حرفها بدتر گیج شده بود گفت: دارید میگید اون... مریضه؟ طبیب بهت زده سمتش برگشت و گفت: مریض؟ اون پسر دیوونه است. مگه دربارهی جنون چشمهای سیاه نمیدونی؟
سیرشا ساکت بود. چون نمیدانست. طبیب هم سری به تاسف تکان داد و از سلول بیرون آمد و گفت: سرگروه... من رو از کمک بهش معاف کنید. پیشنهاد میکنم خودتون هم دیگه نزدیکش نشید. رسیدگی بهش رو به افسر دنتورس بسپارید. این اهریمن از توان من و شما خارجه. سرگروه هم پشت سر طبیب از سلول بیرون آمد و در را بست و قفل کرد و گفت: قطعا همین کار رو میکنم. اگه میدونستم همین امروز هم نزدیکش نمیشدم. سیرشا که با این حرفها نگران شده بود نگاه دیگری به پسرک انداخت و پرسید: مگه... اون چشه؟ اما آن دو بدون اینکه جوابی به او بدهند رفتند. سرگروه تنها زیرلب گفت: بهتره که ندونی دخترجون... بهتره ندونی... و سیرشا با رفتن ان دو و بسته شدن در با دلشورهای که به جانش افتاده بود تنها ماند. نگاهش هنوز به پسرک بود و چشمان سیاه پسرک هم به او مینگریستند. چشمانی که او را بیش از پیش میترساندند. 🖤@land_of_celestials
عالیییییی🛐🛐🛐🛐