خب پارت یکشو گذاشتم و الان وقت پارت دو رسیده بریم ببینیم
فرار P2 از خواب بلند شدم سرم حسابی درد میکرد . گوشیمو برداشتم یه آماری بگیرم اما شکسته بود . بلند شدم لباسام خاکی شده بود . تکونشون دادم یه ماشین اونجا بود . رفتم از رانندش خواستم منو برسونه خونمون . رسیدم خونمون لباسامو عوض کردم و دست مامانمو ب.وس.یدم و رفتم همون کافه . یه یادداشت رو میز بود :« سلام . شرمنده من یه کاری برام پیش اومد و مجبور شدم برم . این شمارمه : ـــــــــــــــ دکتر سحابی.» با عجله زنگ زدم بهشون : - دکتر سحابی؟ + بله خودم هستم - من همون دختره تو کافه هستم + اها بله یادمه . خانم؟ - بهرامی هستم . درمانی برای بیماری مادرم دارید؟ + بله . لوکیشن مطبم رو براتون میفرستم اونجا حرف میزنیم .
اسنپ گرفتم و لوکیشن فرستاد و رفتم و با هم حرف زدیم: همون طور که درحال ریختن چای بود میگفت :« من قبلا یه بیمار عین مادرتون داشتم . یه درمان خاصی روشون انجام دادیم و درمان شدن . البته اون درمان به صورت کامل خوب نمیکنه یعنی باهاش هست باید دارو بخوره اما از مرگ احتمالی نجاتش میده .» من گفتم :« اشکالی نداره فقط دلم میخواد دوباره سر پا شه بتونه باهامون حرف بزنه و کلی کارای دیگه . چای رو گذاشت رو میزی که جلوم بود و گفت :« بله . فقط باید داروهاش رو سروقت بخوره . » - چشم فقط هزینه این درمان چقدر میشه؟ + قابلتون رو نداره . - ممنونم میشه مبلغ رو لطف کنید؟ + مبلغش میشه دویست میلیون تومان ولی اگه اوضاع مالیتون اوکی نیست ، میتونید قسطی پرداخت کنید یا تخفیف بگیرید. - چشم . حالا یه فکری میکنم . ممنونم
رفتم تو خیابونا . دنبال یه کار میگشتم یا شایدم یه معجزه . آخه مگه میشه دویست میلیون؟ مگه الکیه . چجوری جورش کنم . همون طوری که توی فکر بودم ، تصمیم گرفتم برم یه سری به بابام بزنم . رفتم دیدمش تو کما بود . گریم گرفت . یه خانم بسیار متشخص اومد دستشو گذاشت پشتمو لبخند زد :« شما از بستگانشون هستین؟» اشکامو پاک کردم و همون طوری که از پشت شیشه ی اتاق ICU به بابام نگاه میکردم گفتم :« بله پدرم هستن .» بهشون نگاه کردم و ادامه دادم :« امیدی هست؟» چند لحظه مکث کرد و گفت :« بله . اما هزینش زیاد میشه .» با چشمایی پر از غم نگاش کردم و گفتم :« میشه مبلغ و لطف کنید؟» گفت :« ناقابله . دویست و پنجاه میلیون .» تشکر کردم و اومدم بیرون و فقط میگشتم تو خیابونا
کلافه بودم . یه پل هوایی بود اونجا . ازش رفتم بالا میخواستم خودمو بندازم ، راحت شم از این زندگی . ولی یاد مامانم افتادم که تنها امیدش منم . یاد بابام افتادم که من تو این وضعیتش مقصرم . نتونستم تو این وضعیتشون تنهاشون بزارم . رفتم خیریه . با منشی هماهنگ کردم و رفتم تو اتاقشون : - سلام ! + سلام بفرمایید . - ببخشید مزاحم شدم ، من پدر و مادرم هردو بیمارن و مجموع درمانشون میشه ۴۵۰ میلیون نمیدونم باید از کجا بیارم . واقعا خیلی سخته . + درکتون میکنم . ما هم اینجاعیم تا به کسایی مثل شما و خانوادتون کمک کنیم . اما حقیقتش الان موقعیتشو نداریم . کسایی هستن که محتاج نون شبشونن و موقعیتشون از شما بدتره . شرمنده ! اومدم بیرون . انگار دنیا داره رو سرم خراب میشه . همه یه مشکلی براشون پیش میاد که نمیتونن بهم کمک کنن . نمیدونم اینا همش یه کابوسه یا واقعیت . سردرگمم . حتی نمیدونم الان کجام . شبو خونه نرفتم چون روم نمیشد تو چشای مامانم نگاه کنم یه مسافرخونه پیدا کردم و شبو اونجا خوابیدم .
ببخشید من یه تیکه رو ننوشتم اسلاید یک بعد اینکه گفته دست مامانمو ب.و.س.ی.د.م بعدش باید میگفتم و گوشیشو با خودم بردم شرمنده
عالی بود خسته نباشی هروقت تونستی پارته بعد هم بساز
مرسی سلامت باشی اره پارت سه رو دارم مینویسم به زودی میزارم✨🤍
منم منتظر پارت بعدیم
ایشالا به زودی
بسیار مشتاق قسمت بعد هستم
مرسی به زودی انشالله پارت بعدشم میسازم
اگه سر در نیاوردی میتونی بری پارت یک رو بخونی