خب پارت سه هم رسید
صبح با یه پیامک از خواب بلند شدم . هنوز یکم گیج بودم . چشمامو مالیدم و یه خمیازه کشیدم . گوشیمو چک کردم . پیامش از طرف بانک بود : شما میتوانید با مراجعه به بانک و یک ضامن یک وام ۳۰۰ میلیون تومانی دریافت کنید . انگار رویا بود . اشک از خوشحالی از چشمام میومد . ولی حالا مونده بودم که کی ضامنم بشه . لباسام رو پوشیدم و کلیدو تحویل دادم و رفتم .
نشستم یکم فکر کردم که کی رو دارم که بتونه ضامنم بشه . یهو یادم اومد چند سال پیش ها یه دوست و رفیق خیلی صمیمی داشتم و هرروز با هم تماس میگرفتیم . تو گوشی مامانم گشتم . بلکه بتونم شمارشو پیدا کنم . یهو دیدم یکی تو گوشی مامانم تو رگی سیوه . با خودم گفتم :« خودشه . امکان نداره کسی دیگه باشه .»
زنگ زدم بهش : - الو ! سلام . + ببخشید شما؟ - الهامم . رفیقت تو کلاس ویولن . یادت نیست؟ + آها . سلام . چطوری؟ چه خبرا؟ دلتنگت بودم . - مرسی خودت خوبی؟ هیچی یه کارایی برام پیش اومد . منم دلتنگت بودم . + چه کارایی؟ - راستش میخوام وام بگیرم . + وام؟ ضامن میخواد ؟ - آره . تو ضامنم میشی؟
+ آره چرا که نه . حداقل برای جبران کارهات میشم . - مرسی کاری نکردم که . خب میتونی الان بیای؟ + آره من حاضر میشم . تو بیا دنبالم . آدرس و برات اس ام اس میکنم . - باشه میام فعلا . + فعلا . آدرسو فرستاد و رفتم دنبالش . نمیدونم چرا اما تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد . رسیدیم بانک . بعد که گفتم برای وام اومدیم ، جانا (دوستم) یه برگه ای رو امضا کرد و همینطور من و وام بهم تعلق گرفت .
اومدم بیرون و رفتیم تو ماشین نشستیم : - مرسی که ضامنم شدی . واقعا خیلی خوشحالم . + خواهش میکنم حالا وام رو برای چی میخواستی؟ - آم . راستش ، من امسال مامانم مریض شد و خیلی هم بیماریش کمیابه و درمانش خیلی سخته و من استوری کرده بودم که مامانم مریضه . خلاصه یه چند روز بعدش رفتم کافه و یه آقایی که حدود سی چهل سالش بود اومد گفت که شما همون کسی هستین که استوری گذاشتین مامانتون مریضه؟ منم گفتم آره و مرده میخواست حرف بزنه که
بابام از در اومد تو و فکر کرد من مثلا تو کافه با پسرا می گردم و... بعد من و برد توی یه بیابون . با قفل فرمون میخواست بزنه تو سرم که من ناخودآگاه یه ضربه تو دلش زدم و افتاد زمین . سرش خون اومده بود . سرشو زدم کنار . دیدم یه سنگ تیز زیرش بوده و بابام هم الان تو کماست و خرج درمان دوتاشون با هم میشه ۴۵۰ میلیون . + م...من واقعا متاسفم . امیدوارم زودتر خوب بشن - ممنونم از لطفت . میتونی بری . + باشه . اگه کاری داشتی رو من حساب کن. خداحافظ . - باشه ممنون . خدانگهدارت .
اون رفت خونشون و الان فکر کردم که اول کدوم رو پول درمانش رو بدم . یادم اومد که دکتر مامانم گفته بود قسطی هم میتونم پرداخت کنم . و اینطوری برم ۲۵۰ میلیون رو بدم برای درمان بابام و فعلا ۵۰ میلیون رو بدم برای دکتر مامانم که درمانش کنن و بقیش رو هم کار کنم . خلاصه رفتم بیمارستان . خانم دکتر همونجا بود . گفتم :« ببخشید ، من باید کجا هزینه ی درمان پدرمو پرداخت کنم ؟» گفت :« اونجا صندوقه میتونین پرداخت کنید . فقط میشه اسم و فامیل پدرتون رو بگید ؟»
سریع از بیمارستان اومدم بیرون و به آقای سحابی زنگ زدم : - سلام دکتر ، ببخشید مزاحم شدم . اون روز گفتین قسطی هم میتونم پرداخت کنم؟ + سلام . بله امکان پرداخت قسطی هم هست . - خب الان اگه بخوام قسطی پرداخت کنم باید ماهی چقدر پرداخت کنم؟ + حداقل ۳۰ میلیون . - خب من الان ۵۰ میلیون واریز میکنم و اگه میشه یه آمبولانس بفرستین مامانمو بیاره و درمانش کنین . + باشه . شما الان خونه این؟ - نه ولی خودمو میرسونم . هروقت رسیدم ادرسو براتون اس ام اس میکنم . + باشه پس فعلا . - خداحافظ .
یه اسنپ گرفتم و رفتم خونمون . مامانمو آماده کردم و آدرسو برای دکتر فرستادم : سلام کهریزک ـ رو به روی آسایشگاه ـ پلاک ۱۱ ـ طبقه 1 دستای مامانمو تو دستام گرفتم و بهش گفتم :« دیگه راحت میشی . خوب میشی . سرپا میشی . حرف میزنی و میخندی . نمیدونی چقدر برای این لحظه منتظر بودم .» صدای در خونه اومد و درو زدم باز شه . اومدن مامانمو گذاشتن رو تخت چرخدار و بردنش گذاشتن تو آمبولانس و رفتن .
من تنها شدم تو خونه . یهو یادم از ویولنم افتاد . رفتم برش داشتم . روش کلی خاک گرفته بود . یه دستمال خیس برداشتم تمیزش کردم . رفتم تو خیابونا و ساز زدم . مردم هی پول میریختن ، یهو یه چند نفر اومدن و یه نفرشون گفت :« شما خیلی قشنگ ساز میزنین . اگه میشه به گروه ما ملحق شین .» - چه گروهی؟ + گروه موسیقیه اسمش بلک وایته . بقیه ساز میزنن و من میخونم . - باشه . حقوقش چقدره؟ + هر روز اجرا داریم و روزی ۱ میلیون به هرنفر میدیم . - باشه قبوله . + اجرای امروزمون که تموم شده ولی برای فردا اجرا داریم . یه عالمه ورق بهم داد و گفت :« آهنگایین که فردا اجرا داریم به همراه متن و نت هاشون .» گفتم :« باشه تمرین میکنم. فقط میشه منو برسونین خونه؟ ماشین ندارم .» گفت :« باشه سوار شو .» سوار شدم و رفتم خونه . و کل روز و شبو تمرین کردم تا موقع اجرا .
اومدن دم در خونه و رفتم پایین : + آماده ای؟ - آره + خب خوبه فقط این لباسارو بپوش بیا . چون ما همیشه لباسامون سته . - باشه برم بپوشم ، میام . رفتم بالا . لباساشو تنم کردم . زیبا بودن . یه شلوار مشکی و بوت های سیاه . یه آستین بلند سیاه و یه کت پشمی سفید از روش که جلو باز بود . با یه کلاه مشکی . رفتم پایین و تو ماشین نشستم تا بریم برای اجرا .
عالی بود خسته نباشی پارته چهار حتما بنویس
مرسی حتما❤