صداى جيغ يك م ر گ خوار بود البته نه اون م ر گ خوارهايى كه شما تصور ميكنيد اون بچه بود حدودا ١٢ سالش بود ولى خب م ر گ خوار رسمى نبود فقط بچه ى يكى از م ر گ خوارها بود ونوس شرط مى بست تا الان اون دختر از ترس به گريه افتاده بود البته خب جاى تعجبى هم نبود ونوس خودش رو سعى كرد جلو بكشه و به در برسه نزديك در شد با پا به در ضربه زد ولى در خب قفل بود ونوس گوشش رو به در چسبوند تا بتونه حرف هاشون رو بشنوه صداها واضح نبود اما صداى دختر از پايين اومد كه سريع و با ترس داشت ميگفت : باشه باشه ميگم ارباب كجاست ولى بهش نگيد من گفتم خواهش ميكنم … بعد همه چيز را لو داد … ونوس چشم هاش گرد شد شرط مى بست اگه ارباب بفهمه همه چيز رو اون دختره لو داده حتما اون دختر رو مى كشت
اگه ونوس زودتر از اين جا فرار مى كرد و به ولدمورت ميگفت كه اون دختر اونا رو لو داده اون ها زودتر جاشون رو عوض ميكردن و ديگه دست محفل بهشون نميرسيد ونوس خودش را عقب كشيد كه البته چون به صندلى بسته شده بود كار راحتى نبود هميشه يك چاقو توى جيبش داشت اون رو در آورد سعى كرد طناب هاى دستش رو باز كنه اما طناب ها جادويى بود و با هر حركت محكم تر ميشد با اين حال كار سخت تر ميشد ونوس با چند دقيقه تلاش كرد دست هاش رو باز كرد ياد دماغش كه تازه شكسته بود افتاد با دست كمى به دماغش فشار آورد كمى خ و ن جارى شد بعد داد زد : ميشه يه نفر كمكم كنه ؟ دماغم بيش از اندازه درد داره چند دقيقه گذشت در باز شد ليلى داخل اومد نزديك شد و جلوى ونوس زانو زد تا دماغش رو بهتر ببينه
ونوس لگدى به سينه ى او زد و چاقو را روى گردن ليلى گذاشت ونوس : ساكت باش همونطور كه چاقو رو روى گردن ليلى گذاشته بود طناب هايى كه از دست و پاهاى خودش باز كرده بود رو برداشت و دهن و دست هاى ليلى رو بست ونوس خودش ميلرزيد بعد از در بيرون رفت نگاهى به پايين انداخت كسى جلوى در نبود كليد ها رو هم از ليلى گرفته بود اروم بدون اينكه صدايى ايجاد كنه پايين رفت جلوى در كه رسيد با دست هاى لرزون كليد را توى قفل گذاشت و در رو باز كرد به بيرون دويد چوبدستى اى نداشت كه بخواد آپارات كنه پس تنها راه دويدن به سمت مخفيگاه م ر گ خوارها بود … چند ساعتى بود كه ميدويد احساس ميكرد پاهايش كبود شده اما اگر مى ايستاد محفل ولدمورت رو پيدا ميكرد اونقدر دويد تا به مخفيگاه رسيد اما اونجا خراب شده بود قبل از اينكه ونوس به اونجا برسه و بگه فرار كنن محفل ح م له كرده بود تنها راه اين بود كه به سمت عمارت بلك ها يعنى خونه ى خودشون بره به اونجا كه رسيد پاهايش ديگر توان نداشتند فقط در را باز كرد و وارد شد
اما قبل از اينكه بفهمد چى شده دو م ر گ خوار بازو هايش رو گرفتند و اون رو به زمين كوبيدن ونوس : هى منم يكى گفت : دقيقا چون تويى ونوس سرش رو بلند كرد نگاهش به ولدمورت افتاد سرش را به نشانه تعظيم خم كرد و زيرلب گفت : ارباب … ولدمورت : تو مخفيگاه ما رو لو دادى … نه ؟ ونوس لرز به تنش افتاد ونوس : نه نه كار من نبود ارباب— اما جمله اش تموم نشد ولدمورت با پا لگدى به صورت ونوس زد ولدمورت : الكى انكار نكن … ببريدش تو زيرزمين روى اون تخت فلزى ببنديدش وسايل هم آماده كنيد شخصا ميخوام تربيتش كنم ونوس : نه … ارباب خواهش ميكنم من كارى نكردم… اما م ر گ خوارها اون رو به سمت زيرزمين كشيدن …
نظرات بازدیدکنندگان (0)