سيريوس دقيقا رو به روشون ايستاده بود ونوس سرش رو بالا گرفت تا بتونه سيريوس رو ببينه (پ.ن : ونوس قدش كوچولوعه ) سيريوس : ببين كى اينجاست …جاى يه دختر كوچولو تو جنگل نيست مگه نه ؟ اخى دماغت درد ميكنه ؟ چرا لال شدى ؟ ونوس : نميتونم اين همه حماقت رو توى يه لحظه پردازش كنم سيريوس : مشكل از مغز توئه يادت رفته هنوز مريضى ؟ ونوس جلو رفت چوبدستيش رو به سمت سيريوس گرفت اما سيريوس دست ونوس رو گرفت
پيچوند بارتى و ايوان هم كه انگار تازه متوجه صحنه شده بودن عقب رفتن بارتى : ونوس إينو خودت حلش كن ما مر.گ خواريم نميتونيم زياد اينجا بمونيم محفل پيدامون ميكنه بعد با آپارات كردن غيب شدن حالا فقط ونوس و سيريوس مونده بودن ونوس : دستم رو .ول.كن سيريوس : (ول نكنم ميخواى چيكار كنى ها ؟ گريه كنى ؟ … من فقط اومدم بپرسم ماجراى رگى واقعيه يا نه )ونوس : (ميتونى خوشحال باشى بلاخره برادرى كه هزار برابر ازت بهتر بود مُ.رد )
سيريوس : ( اتفاقا تو بايد خوشحال باشى كه ديگه كسى نيست كه باهاش رقابت كنى كه كدومتون بهتر از خواسته هاى اون زن عو.ضى والبورگا كه اسم خودشو گذاشته مادر أطاعت ميكنيد ) ونوس: ( خب حالا شنيدى واقعيه دستم رو ول كن ميخوام برم ) سيريوس دست چپ ونوس رو گرفت قبل از اينكه ونوس واكنش نشون بده استين چپ دست ونوس رو بالا زد
علامت مر.گ خوار معلوم شد سيريوس : ( نه كوچولو از اين حرفا نيست بايد باهام بياى ) ونوس : ( نه … من …) اما قبل از اينكه جمله اش تموم شه سيريوس دستشو گرفت و باهم آپارات كردن
نظرات بازدیدکنندگان (0)