در وصف حال این روز های پر التهاب و نفس گیر:)
مگر من چه می خواستم؟ جز یک زندگی ساده و آسوده؟ جز رنگ و بوی نفس های تازه و بی گرد و غبار؟ جز خنده های از سر شادی نه از تصنع؟ جز کتابی که بوی کاغذ هایش مرا به خنده وادار کند؟ نه گریه هایی که نمی دانم برای کدام غصه ام ریخته می شوند. در میان تمام آنها گم شده ام. میان روز هایم. میان دقیقه ها و بین نفس هایی که می آید و میرود. و من نمی دانم آنها به کجا می روند. به کجا اینقدر سریع و شتابان.
به امید چه؟ آینده؟ کدام آینده؟ آینده ای که تار و باروت خورده مقابلمان ایستاده. ایستاده؟ نه او دارد از ما فرار می کند. و من دیگر توان دویدن را ندارم. نه ایستاده که نشسته ام. کنج خانه ام نشسته ام و به پنجره نیمه باز خیره شده ام. حتی صدای باد هم مرا نمی ترساند. می گفتند این صدای باد نیست. صدای بمب هایی است که زندگی می گیرد. و من به این فکر می کردم که چه زندگی هایی! چه جوان هایی! چه انسان های برازنده ای که از من و ما برای زندگی سزاوارترند. آنها زنده تر بودند. آنها بیش از من برای زندگی هایشان خواب و خیال داشتند. رویا داشتند. آرزو هایی که حالا به خاک گور بخشیده شد.
تو چرا سردی؟ چرا اینقدر سرد و پستی؟ مگر آنها را نمی بینی؟ مگر خونشان هنوز گرم و روان به رویت ننشسته است؟ تن بی جانشان را در آغوش گرفتی و اینقدر پستی به خرج می دهی؟ اینها را آغوش مادرشان گرفتی و هنوز هم بی رحمانه سردی؟ آروزهایشان را ندیدی؟ خنده هایشان را چطور؟ مگر می شود این حجم از آرزو را در دل خود جا بدهی و از شدت بی تابی آنها تب نکنی؟ آتش نگیری و خاکستر نشوی؟
با توام ای خاک! مهربانی کن. با اینان کمی بیشتر مهربانی کن. اینها از زندگی محبت ندیده اند. اینها روی خورشید را سرد دیده اند. خورشید گرم با آن آتش سوزاننده اش برایشان سرد بود. مگر ندیدی با آن دست هایی که کوچک بود، قلبی که هنوز انتظار می کشید و با آن عکس خون خورده ای که در کنج جیبشان جای گرفته بود، حالا نزد تو خوابیده اند.
. دیدی آنها را؟ دیدی؟ چهره های جوانشان را دیدی؟ دیدی چه اشک و آه هایی را پشت سرشان برایت نثار کردند؟ دیدی که چطور می رقصیدند؟ رقصاشان را خوب تماشا کردی؟ رقص عزیزان به خاک نشسته اشان را؟ با آنها بی مهری نکن ای خاک! آنها در زندگی مهری ندیدند. تو نامردی نکن!
نظرات بازدیدکنندگان (0)