داستان کوتاه:)
دست هایم را به هم قفل کرده و بین زانو های خم کرده ام آویزان کردم. نمی دانم چند ساعت است اینطور خمیده روی زمین های سرد و نمور اینجا نشسته ام. سردی ناخوشایندی که استخوان هایم را به درد می آورد از حفاظ لباس نازکم عبور می کند و من هیچ تلاشی برای نشتی آن نمی کنم. حتی توان حرکت داد ریه ام را برای ادامه حیات ندارم، این که جای خود دارد. دست هایم را همینطور تاب می دهم و به روی جریان هوا بین ساعدم تمرکز می کنم. انتظارم این است که کمی حالم را جا بیاورد. اما کار نمی کند. لعنتی!
نمی دانم باید از کجا شروع کنم؛ چون احتمالا خودم هم نمی دانم از کجا شروع شد. من فقط قصد انتقام از پدر احمق او را داشتم، اما هیچ چیز آنطور که باید پیش نرفت. در ذهنم داشتم که یک مرگ بی خونریزی همراه با زجر فراوان را به او تقدیم کنم و ساعت ها به دست و پا زدن مردک، با لذت خیره شوم. برنامه ام تا میانه های راه همین بود. اما نمی دانم چرا این دل لعنتی آرام و قرارم را گرفت. آنقدر به تپیدن ادامه داد تا جایی که به همه چیز گند زدم. حالا کسی که در زجر فراوان افتاده منم، نه پدر دیوانه او! در قصر خودش به تخت پادشاهی اش لم داده و من اینجا، کنج سرد انباری خانه ام حبس شده ام. نه. کسی مرا حبس نکرده است. خودم اینجا را ترجیح می دهم. هر بار که روی زمین می نشینم و استخوان های به دلیل بیماری ام درد می گیرد، بیشتر به خطا های گذشته پی می برم. عمق فاجعه را می فهمم و خود را مستحق این درد می بینیم. حقم است. باید با جان و دل تحمل کنم.
من چند ماه است که شبانه روز می میرم. چون باعث مرگ او شدم. می دانم نباید برایش متاسف باشم. اما هستم. بیش از اینها. چون مرگش را رقم زدم، حالا زندگی را از خود گرفتم. می بینی؟ برای پسر مردی که تشنه به خونش هستم، اینطور احمقانه دست به چنین کار هایی می زنم. می دانم. دیوانه شدم. بودم. بدتر هم شده ام.
شاید از آن مهمانی شروع شد. مهمانی شرکت سالار بزرگ مرتبه که پسر جوان دستش را سمتم دراز کرد. من که برنامه نداشتم عاشق شوم، آن هم در یک نگاه. اما شدم. شدم؟ آن موقع بود یا بعدتر؟ نمی دانم. تنها این را به یاد دارم که برای چند ثانیه به موهای روشن و چشم های لرازنش خیره شدم. می لرزید؟ نه. حالا یادم آمد. نمی لرزیدند. چیزی که شروع به لرزش کرد، من بودم. من لعنتی. من خاک بر سر. بعد او بشکنی مقابلم زد و چهره مبهوتم، از اخم های با وقارم میزبانی کرد. حیف! کاش از همان اول به او اخم می کردم. اما مگر می توانستم؟ برای چند لحظه عضلات صورتم فلج شده بود. فکر می کنم حتی نفسم را هم حبس کرده بودم. او هم متوجه این حالت من شد. بعد زیباترین لبخندش را تحویلم داد. آن موقع بود که چیزی در وجودم شروع به خروش کرد. چیزی جوشان که قلبم را در خود فرو برد.
روز های بعد فهمیدم که من وابستگی عجیبی به او پیدا کرده ام. آنقدر زیاد بود که شب ها خوابم نمی برد. غذا از گلویم پایین نمی رفت و حتی در طول روز دمای بدنم چند درجه ای بالا تر از حالت عادی اش بود. کاش این احساس لعنتی را همانجا کشته بودم. کاش دیگر به دیدنش نمی رفتم. کاش او را عاشق خود لعنتی ام نمی کردم. کاش او مرا نمی دید. زندگی ارزشمند او را گرفتم. آن چشم ها. آن دست های رگین و کشیده. آن صدا و لحن حرف زدن. آن فکر های زیبا. و از همه بدتر، آن لبخند را. همه را من نابود کردم. او خود را فدا کرد. او به جای من مرد. پدر عوضی اش او را کشت. تعجب نکردم وقتی که با جسد تنها پسرش رو برو شد، هیچ واکنشی نشان نداد. باد به غبغب انداخت و گفت که این را از ایجا جمع کنید! اما با این حال، هنوز هم باورم نمی شد. او پسرش بود. چطور می توانست؟ نه نه نه نه. من این همه مدت دارم اینجا چه غلطی می کنم؟! حالا باید انتقام دو مرگ را بگیرم. انتقام مرگ دو مرد زندگی ام را. پدرم و معشوقم. او را به درک می فرستم، حتی اگر با او در این کار همراه شوم. بی شک این کار را خواهم کرد.
چرا داستانت هم اسم داستان منه؟عجیبه
البته موضوعش متفاوته
چون هر دو درباره انتقامن😃
راست میگی
ولی به هرحال عالی بود داستانت