ممکنه خشم تنفر به عشق تبدیل بشه؟
اشتباه بود. نه! عزیز من، نه! این یک فاجعه بود. حتی شاید چیزی فرای آن. مگر می شد، اینطور بی گدار به آب بزنم؟ حتی اگر من هم اوج حماقتم را به کار برده باشم، تو چرا؟ عهدی که با خودت بسته بودی را فراموش کردی؟ فراموش کردی و اینطور خیره به من ایستادی؟ اینطور چشمانت می لرزید؟ در حالی که من فکر می کردم این بار حتما مرا خواهی کشت. این نگاه لرزان خشم درونت را نشان می دهد. امشب آخرین شب زندگی ام خواهد بود. اما نمی دانستم که برای ثانیه ای چیز جز خشم در آن نگاه درخشیده.
این جالب نیست؟ تمام زندگی ات را سر چیزی شرط ببندی که با یک نگاه، با یک لغزش، تمامش به دست باد دهی. آنگاه حتی خودت هم نمی دانی که چطور به دام افتاده ای! به خودت می آیی و می بینی درون باتلاقی گیر کرده ای که فقط بی قراری ات بیشتر گرفتارت می کند. در آن لحظه است که عقلت سر جایش می آید. یادت آمد! هدفی داشتی! خونی باید بریزی! باشد که این خون سرخ بهای سال های گزافی باشد که تو از دستشان دادی. باشد که وقتی خون سرخ من بر روی سبزه های خیس خورده می ریزد، نفس راحتی بکشی! آرام در گوشم بگویی که، این بهای تو است! این چیزی که مستحقش بودی. یک مرگ دردناک برایت زیادی زیباست! اما می دانی که من از این کارت ناراحت نمی شوم.
در آن لحظه، در آن نفس هایی که بار آخرین به سختی در سینه ام جریان خواهد یافت به دنبال اثری از وجود تو خواهم بود. تو دست در شمشیر آغشته به خون من داری و من بی تاب، دنبال دست آزاد تو می گردم. دستم را بگیر، محبوب من! دستت می دانم که زیادی گرم است. خون از تنم می رود، سردم است. حداقل می توانی در آن لحظات دستان خوشایندت را از من دریغ نکنی؟ قول می دهم که اگر شمشمیرت را رها نکنی، باز هم از تو دلخور نشوم!
و تو باز هم امتناع می کنی. نه! صبر کن! داری اشک می ریزی؟ اما چرا؟ برای مرده ای می گریی که خودت او را کشته ای؟ آهان! دوباره یادت آمد. من این دختر را دوست داشتم. شمشیر از دستانت رها می شود و دو طرف صورت یخ زده ام را در دست می گیری. نه! نه! تو نباید گریه کنی! نباید اشک هایت را برای من بریزی! بیش از اینها ارزشمند است که برای من هدرشان کنی. همانطور که گفتی، اینطور تمام شدن حق من است. من عذاب تو بودم و حالا باید اینطور از بین بروم. تو می گویی که اشتباه کردی. بله! تو اشتباه کردی. بد جور هم در دام این اشتباه افتادی. اما کشتن من نه، بلکه عشق من غلط بود. وای! عزیز من! دست هایت روی صورتم چقدر گرم است! نفس هایت ناله وارت؛ وای جان من! اینطور زجه نزن!
اشک هایت روی صورتم سرازیر می شود. چک چک... داغ و سوزاننده. درد قلبت را در آن ریختی که اینطور پوستم را سوراخ می کند؟ من چقدر خوش شانس بودم که در آخرین لحظاتم صورتم خیس از اشک های تو شد. برایم گریه کن تا وقتی که گوش هایم کار می کند و چشم هایم نور دارد. سرم را به سینه بچسبان، تا وقتی که اطرافم را می فهمم. آنگاه که بی جان شدم، مرا به خاک ارزانی دار و تکه از من را برای همیشه روی طاقچه اتاقت بگذار. می توانی گل سر یا انگشترم را برداری. هر گاه که چشمت به آن افتاد، گریه نه، لبخند بزن. مبادا لحظه ای اخم کنی.
نخست؟