سلام سلام . دوباره اومدم با یه وانشات از شوگا .
به خودم که اومدم ، دیدم منو با یه دختر ۱ ماهه ول کرده ، از خودم بی خود شدم و آروم گریه کردم . حالا وظیفه ی بزرگ کردن هدیه ا/ت به پای من بود . درست مثل خودش کوچولو و ناز نازی . بعد از اون دختر مون ، شده بود تمام زندگیم ، دیگه به هیچکس توجه نمی کردم جز دخترم .
آخه این انصاف نیست تا چشم به هم میزنی رفته مدرسه ، هه دختر کوچولوی بابا الان ۷ سالشه . همیشه از این میترسیدم که ازم یه سوال بپرسه : چرا من مامان ندارم ؟ همیشه با مرور کردم اون اتفاق خودم رو مقصر میدونم . ولی می دونم بالاخره یه روزی این سوالو ازم می پرسه
ایسول (دخترتون) : بابا مامان کجاست ؟ روزی که ازش میترسیدم بالاخره سر رسید ، الان من باید جواب بدم ؟ بگم که همش تقصیر من بود ؟ ا/ت الان کجایی که بیشتر از هر وقت بهت نیاز دارم . شوگا : مامان پیش فرشته هاس ، جاش امنه . خیالت تخت
دوباره اون خاطرات مثل یه قطار از ذهنم عبور می کردن ، این چی بود ؟ عشقی که هنوز بهش داشتم ؟ اگه اون روز من به جای ا/ت میرفتم تا شیر بخرم ، این اتفاق نمی افتاد . تصادف .... بدترین اتفاق زندگیم .....
اه زندگی با آدم چیکار می کنی ؟ توی این جامعه به این بزرگی یه مرد ضعیف که شکست خورده می تونه چیکار کنه ؟ هیچی ولی من تسلیم نمی شم و به خاطر ایسول هم که شده تلاش می کنم و زندگی خوبی براش می سازم .
اینم از وانشات شوگا . اگه میشه به بقیه تست هام هم سر بزنید 🌛 و میخوام یه داستان پر طرفدار معرفی کنم : داستان آجی شایلان . آرزوی پنهان ، پناهگاه یک قاتل و وانشات های تک پارتی . خب دوستون دارم ✨ خداحافظ 👋🏻
نظرات بازدیدکنندگان (0)