پارت پنج مرگ گرگینه.اگر پارت های قبلی رو نخوندید اول اونا رو بخونید.امیدوارم خوشتون بیاد
چهار هفته بعد.صبح از خواب بلند شدم و راهی مدرسه شدم توی راه با خودم گفتم:امیدوارم امروز تیفانی رو نبینم.آخه از بعد این که به قول خودش من اونو نجات بدم...
همش سعی میکنه به من نزدیک بشه من هم ازش دوری میکنم.خیلی رو مخه همش میاد و کنار من میشینه خدایاااااا.به مدرسه که رسیدم از در تو نرفته بودم که دیدم تیفانی داره میاد سمتم.سعی کدم وانمود کنم که اونو ندیدم ولی نمیشد اون منو دیده بود.اومد و بهم گفت:سلام الیزا خوبی؟میای امروز باهم بریم پارک نزدیک مدرسه؟...
آروم گفتم:نه من باید درس بخونم.تیفانی:خوب بعدش بیا بریم.من:ولی من باید برم خونه پدر و مادرم نگرانم میشن.تیفانی:خوب من باهاشون حرف میزنم...
من:ولی قبول نمیکنن.تیفانیکخوب زیاد طولش نمیدم.من:نمیشه.تیفانی:خوب بیا باهم برگردیم خونه این که میشه.فقط میخواستم بپیچونمش پس گفتم:الان زنگ میخوره من برم توی کلاس...
و دویدم و فرار کردم.خدارو شکر دنبالم نیومدو رفتم توی کلاس بچه های کمی توی کلاس بودن.رفتم و سر جای خودم نشستم و از سکوت کلاس لذت بردم که هو صدای تیفانی گفت:الیزا.نمیزاره آرامش داشته باشم دختره حتی بهم نمیگه الاایزا میگه الیزا خدایا منو گاو کن از دست این نجات بده
اومد کنارم نشست و ادامه داد:الیزا هنوز که کلاس شروع نشده چرا اومدی اینجا بیا بریم باهم بستنی بخوریم.دارم دیوونه میشم با صدا ی آروم گفتم:اسم من الاایزا نه الیزا.اون هم گفت:...
اوه ببخشید الاایزا من کر میکردم که اسمت الیزا هست حالا بریم بستنی بخوریم؟گفتم:نه ممنون خودت برو من ترجیح میدم بمونم
این پارت تموم شد
کامنت بزارید
امیدوارم این پارت رو دوست داشته باشید تا پارت بعد
پارت شش چرا نیست؟؟
پارت جدیدو کی میزاری؟