درود دوستان. به پارت اول داستانم خوش اومدین. امیدوارم که خوشتون بیاد. (ناطر بزرگواری که این رو بررسی میکنی، لطفا رد نکن اگر ایرادی داشت بگو ویرایش کنم)
POV: Seo Changbin با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. ساعت 5 صبح بود. طبق معمول همیشه، با اینکه میدونستم کسی بهم پیام نداده گوشیم رو چک کردم. اما امروز فرق داشت. 2 تا پیام داشتم. پیام اول از طرف مادرم بود. عکس یه فیش واریزی 3 میلیون وون ای رو برام فرستاده بود و نوشته بود: این پول توجیبی ته تا آخر ترم اولت. ولخرجی نکنی که زود تموم بشه. آهی کشیدم و پیام دوم رو باز کردم. شماره ناشناس بود: امیدوارم دوران دبیرستانت بهتر از دوران راهنماییت باشه. با یه استیکر پوزخند. هوف...مهم نبود چقدر بلاک اش کنم یا ایگنور اش کنم بازم دست از سرم بر نمیداشت. رفتم توی آشپزخونه و صبحونه ام رو که گذاشته بودم توی یخچال برداشتم و گذاشتم روی میز: سیب سبز، کره ی بادوم زمینی مالیده شده روی نون تست و آیس آمریکانو. صبحونه ام رو که تموم کردم لباس ورزشی پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
هر روز صبح می دویدم.این عادتی بود که از دوران راهنمایی روم مونده بود. دویدن علاوه بر اینکه کمک می کرد هیکلم روی فرم بمونه،باعث می شد اضطرابم کمتر شه و از شر افکار مزاحمم خلاص بشم. حتی اگه شده برای 1 ساعت. ولی امروز افکارم مدام شدیدتر و صدای درون سرم بلندتر می شد. اضطرابم خیلی زیاد بود. چون امروز اولین روز دبیرستان بود و من همیشه برای تمام اولین های زندگیم اضطراب داشتم. اولین روز مدرسه، اولین دوستی که پیدا کردم، اولین کنفرانسم، اولین مسابقه ام و... فرقی نمی کرد چقدر سریع بدوم یا چقدر پاهام رو محکم پاهام رو روی زمین بکوبم. صدای درون سرم دوباره داشت عذابم می داد: واقعا فکر کردی دبیرستان با راهنمایی فرقی میکنه؟ معلومه که نه! امسال هم تنها میمونی. هیچکسی قرار نیست ازت خوشش بیاد. پایه ی تحصیلیت عوض شده، تو که عوض نشدی! هنوز همون آدم مزخ.رفی هستی که قبلا بودی. فکر دوست پیدا کردن رو از سرت بیرون کن. چون هیچکس نمی خواد با آدمی مثل تو دوست بشه. اگه لیاقت دوستی رو داشتی که رفیقات ولت نمی کردن. برای یک لحظه اشک توی چشمام جمع شد و دلم برای رفیقام تنگ شد. ولی دوباره یادم اومد که این من بودم که همه چیزو خراب کردم. به خودم اومدم و دیدم جلوی واحدم ام. رفتم توی حموم و یه دوش آب گرم آرامش بخش گرفتم. بعد شروع کردم به حاضر شدن.
اول آب موهامو با حوله گرفتم، موهامو حالت دادم، کلی ادکلن زدم، لنز گذاشتم و در اخر لباس های مدرسه مو-که کت شلوار خاکستری با پیرهن سفید و کروات سرمه ای بود-رو پوشیدم. به پسر توی آینه لبخند زدم و براش آرزوی موفقیت کردم. وسایلم رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون. توی اتوبوس مدام آروم با خودم مرور می کردم: زیاد پرحرفی نکن، با صدای بلند حرف نزن، بد رفتاری نکن... امسال باید تغییر میکردم. باید! رسیدم به مدرسه. نفس عمیقی کشیدم و پیاده شدم. تا وارد حیاط مدرسه شدم خشکم زد! پسری که روی نیمکت نشسته بود خیلی برام آشنا بود. با خودم گفتم: یعنی ممکنه؟ مگه من مدرسه ام رو برای این چیزا عوض نکردم؟ رفتم پیشش و با شک گفتم: هان...جیسونگ؟! پسره سرش رو اورد بالا. چهره اش خیلی عوض شده بود ولی چشماش نه. چشماش هنوز همون جیسونگی بود که من می شناختم، اما یکمی غمگین تر. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: هیونگ! وایییی! واقعا خودتییی؟ باورم نمیشه! فکر کردم دیگه قرار نیست هیچوقت ببینمت! و بغلم کرد. از آرامشی که بهم داد ترسیدم. ترسیدم که دوباره گرفتار بشم. ترسیدم که دوباره نابود بشم. خودمو از بغلش کشیدم بیرون و گفتم: چجوری اینجا ثبت نامت کردن؟ مگه خونتون خیلی از اینجا دور نیست؟ برای یه لحظه قیافه اش جدی شد. ولی سریع خندید و گفت: آره. خونمون دور بود. اما اسباب کشی کردیم اینجا. لبخند فیکی زدم و گفتم: آهان! خب، خوبه. اینجا مدرسه ی خوبیه. تو- یه دفعه دستی رو روی شونه ام حس کردم.
برگشتم و با چشمای عصبانی و پر از کینه و نفرتش مواجه شدم. همون کسی که به خاطرش مدرسه ام رو عوض کردم. اونم وسط سال اخر. جیسونگ با تعجب گفت: باورم نمیشههه! هیونگ اینجا چیکار میکنییی؟ مگه قرار نبود بری آمریکا؟! پوزخندی زد و گفت: آره. قرار بود برم ولی(زل زد به من) به خاطر عش.قم نرفتم! قیافه ام جدی شد. خندید و گفت: نگو به خودت گرفتی؟ نگران نباش منظورم تو نبودی. واقعا که اعتماد به نفس بالایی داری! از توی بلندگو اعلام کردن که لیست کلاس هارو نگاه کنیم و بریم سر کلاس هامون. دعا می کردم: خدایا لطفا با اونا توی یه کلاس نباشم. لطفا...لطفا... اه! گندش بزنن! با هیونجین توی یه کلاس بودم! خدایا آخه چرا؟! تا خود کلاس داشتم شانسم و عوامل مدرسه رو نفرین می کردم که باعث شده با اون توی یه کلاس باشم. رسیدم به کلاس 1-10 . کلاس بزرگ و خوبی بود. بچه داشتن باهم حرف میزدن یا سرشون توی گوشی هاشون بود. به صندلی های خالی نگاه کردم. صندلی کنار پنجره ردیف یکی مونده به آخر رو انتخاب کردم. کلاس ساعت 8 شروع می شد پس هنوز 10 دقیقه وقت داشتم. ایرپاد هامو گذاشتم و رفتم توی پینترست...
بهبهبهبهبهبهبه🛐🛐🛐
چ قششششنگ
ممنونمممم
وایوایی خیلی قشنگ بوووددد😭✨
ممنونممممم زیبا
وای عالی بود خیلی خوب بوددددستص۸طح۸سخ۸ی واییینیخسسح۸سخطتحثتس چانگبینییییی😭😭😭😭
وایییییییییییییییی ذوووووققق مرسییییییی ازتتتتتتتت فداتشممممم
لیلیلیلیلیلی
فوق العاده بودددد
سبک نوشتنت کاملا با فضای داستان جوره🙌
لذت بردمممممم
متشکرمممم ازت.
واقعا خوشحالم که لذت بردیییی.
چه خوب نوشتی!
خیلیییی ممنونمممم
چشمت بی بلا
وایییی چه قشنگ بودددد✨:)
ممنونمممممم. قشنگی از خودتونه
خواهششش، افتخار دارییی زیبایی از خود خود شماستتتت🛐🤍
داستان خوبی بود اگه بیشتر فضای داستان رو توصیف میکردی و طولانی تر بود میتونست شبیه داستان های حال خوب کنی کره ای/ژاپنی میشد
ممنونم. این هنوز پارت اولش بود داستان هنوز کلی ادامه داره. ممنون از نظرت چشم حتما سعی میکنم انجامش بدم
چه قشنگگگگگ😭
ممنونممممم