سلام قشنگای نیلوفر🧚♀️ چقدر خوشحالم که به پستم سر زدید. این پارت آخر از داستانِ مورد علاقهٔ منه! حباب؛ ماجرای صدفی گوشه گیر در اقیانوس هند🌊 صدفی که نرم تنش را دوست ندارد. نرم تنش شبیه همسایه ای پیر و غرغرو صدفش را اذیت میکند. هرچند حباب هم قدر نرم تنش را نمی داند، به راستی حباب... شاید قدر زندگی کسالت آورش را نداند...
فصل نهم🧊: جواب دنیا به سنت مالولاپوتانس سنت مالولاپوتانس با هفتاد و پنج سکه اش خوشحال و خندان از کوچه پایین میرفت که ناگهان شمشیر کاپیتان بخشش، گلوی اورا نشانه گرفت –نه! نه! اینطوری نه! –چرا نه؟ تو از پیش ساموئل پیر میای. فکرش رو میکردم غارتگر! –رحم کن کاپیتان خوبم! رحم کن ولی رحمی در کار نبود. مرگ خیلی وقت بود انتظار سنت مالولاپوتانس را میکشید. کاپیتان بخشش به سمساری ساموئل رفت –سلام کاپیتان بخشش. شرط میبندم از این صدف خوشتون بیاد. دویست تا سکه بابتش به یه ملوان دادم. –اون ملوان روحش رو به شیطون تحویل داد. این صدف رو اون ازم دزدیده بود و حالا تو پسش میدی! –اما من بابتش خیلی پول دادم –خب اشتباه کردی ساموئل ناچار حباب را به او داد –ساموئل، تو عاشق زندگی هستی و من بهت تبریک میگم. حیف میشد اگه استخوون های پیرت بهار آینده رو نمیدیدن. عمرت دراز باد! –عالیجناب خیلی لطف دارند بخشش با حباب از آنجا رفت. دلخوشی ای برای ساموئل باقی نمانده بود. او تمام سکه هایش را یکی یکی قورت داد تا دست هیچ دزدی به آن نرسد و در نهایت یک روز صبح، دیگر از خواب بیدار نشد! کاپیتان بخشش باخود فکر کرد این حباب جان دو ملوانش را گرفته، پس شوم است و آن را به صاحبِ کافهٔ جامِ ماهی فروخت. چند روز بعد، ماری فرز که صاحب کافه بود کافه را ترک کرد و مسئولیتش را آنیس بخشید. او حباب را جا گذاشته بود. آنیس حباب را برداشت و توی قفسه ای، پشت پیشخوان گذاشت و حباب پنجاه سال آنجا ماند! بله، پنجاه سال!... تا بسته شدن کافه، در سال ۱۷۴۶، از جایش تکان نخورد. دوران طلایی دز/دان دریایی به پایان گذشته یود، کافهٔ جام ماهی ورشکسته شد و هرآنچه فروختنی بود، به حراج گذاشته شد...
فصل دهم🧊: دوشیزه بئاتریس حباب قاطی چهارپایه ها، کوزه های گِلی و دوازده تایی دستمال، با فروتنی منتظر نوبتش بود. متصدی حراج حباب را برداشت و اورا با انگشتان زمختش لمس کرد:(کسی میخواد قبل از قیمت گذاری، این گوش ماهی رو از نزدیک ببینه؟)چند نفر گفتند:(من!) صدای آقایی مسن آمد: –بئاتریس از این صدف خوشت میاد؟ –خیلی زیاد پدر. میتونم به گوشم نزدیک کنم؟ –البته! حباب که خیلی خوشحال شده بود، بهترین ترانه هایش را برای دوشیزه نواخت. –پدر من این حباب رو میخوام –مال توست دخترم پدر بئاتریس یکی از ثروتمندان پاریس بود و حباب را در ازای مبلغی ناچیز خرید و حباب رفت تا در یکی از آن خانه هایی که به آن "خانه اشرافی" میگفتند زندگی کند. اغلب اوقات بئاتریس اورا با تکه ای مخمل می سابید تا رنگهایش بیشتر بدرخشند و حباب هرروز برای بئاتریس موسیقی جدیدی مینواخت. روزی از روزها بئاتریس حباب را به آشپزخانه برد و اورا با صابون شست و کنار صدف های دیگر گذاشت. حباب خیلی وقت بود صدفی مثل خودش ندیده بود –دریا چطوره؟ الان صد سالی میشه که اون رو ترک کردم. –خوبه، هنوزم زود از کوره در میره. –هنوز ماهی وجود داره؟ –البته، و هنوز دریا شوره میان این درددل ها بئاتریس با خدمتکارش وارد آشپزخانه شد –مادلِن! اونها خیلی زیبا هستن! برای جشن دوشنبه عید پاک عالی ان! حلقه های لیمو درست کن! ای وای حباب بیچاره را اینجا جا گذاشته ام! الان میرم سرجاش میگذارم... فردای آن روز حباب حقیقتی تلخ را فهمید. از پنجره ی اتاق بئاتریس، جعبهٔ آشغالی پر از صدف دید. آدمها صدف هارا خورده بودند. بیچاره ها زیر سوزش لیمو از درد به خودشان پیچیده بودند. حباب تصمیم گرفت دیگر ترانه نخواند و بئاتریس هم دیگر با نگاه خواستنی به او نگاه نکرد. بلاخره پیش آمد یک شب بئاتریس گریان به رختخواب رفت و حباب صدای اورا شنید که ناامیدانه «سیلواندر» را صدا کرد. بعد ناگهان کمد باز شد و بئاتریس حباب را در آغوش گرفت و او را پر از اشک کرد. بئاتریس نالان گفت:(میدونی، سیلواندر قرار بود با من ازد/واج کنه اما پدر گفت اون تا وقتی یک تاجر بزرگ نشه این حق بهش داده نمیشه. حباب بازهم یچیزی به من بگو. بگو که سیلواندر به من فکر میکنه! بگو که من با سیلواندر ازد/واج میکنم. این رو بهم بگو!) حباب آماده بود و برای بئاتریس آهنگ های عروسی نواخت که اورا حسابی خوشحال کرد. بنظر حباب، این رسم آدمهاست که تا وقتی آسمان آبی است دوستان را در کمد زندانی و به وقت طوفان آنها را بیرون بیاورند. عجیب است. حباب تمام شب آهنگ عروسی نواخت...
فصل یازدهم🧊: ده سال گذشت... طبق خواسته پدر بئاتریس، سیلواندر یک تاجر بزرگ شده بود و بئاتریس با او ازد/وا/ج کرد و حباب دوباره به جایش در کمد برگشت. بئاتریس دیگر درِ کمدش را برای شنیدن آهنگ های حباب باز نکرد و حباب دیگر صدای نواختن پیانو را نشنید. بئاتریس پیانو را خیلی سریع و تند در فصل جوانی اش بسته بود. سیلواندر تاجر دیر برمیگشت. او دوست داشت شب هایش را با افسرهای قدیمی رویال تامبور بگذراند و تمام شب شطرنج بازی کند و حباب متوجه شد صدای بئاتریس سال به سال بداخلاق تر میشود. سپس صداهای دیگری به او اضافه شدند؛ فردریک و سوفی! این بچه ها پرخاشگر، جیغ جیغو و نفرت انگیز بودند و حباب از جیغ و فریادهایشان وحشت داشت. در یک صبح زیبا، درِ کمد باز شد و صورتهای فردریک و سوفی برابر ظاهر شدند. حباب فکر کرد: کارم تمومه! تااینکه دو دست کثیف مربایی به سمت او دراز شدند –چه قشنگ! فردریک این یه صدفه! –کاش بشکنیمش –شکستن اون مارو سرگرم نمیکنه. بزار ببینم صدای دریا میده... –اون رو بده من! صدای دریا مهم نیست! میخوام با تیرکمونم بشکونمش! –باشه. فقط بذار الان جای گوشم بذارمش. –اینم از اون فکرهای دخترونس حباب سعی نکرد لطف و محبت سوفی را جلب کند. بنابراین صدای زوزه گرگ سر داد. سوفی وحشت کرد و حباب را روی فرش انداخت –هِی دیو/انه! نزدیک بود بشکنه! اونو فقط خودم باید بشکونم –فردریک، از توی صدف...من صدای گرگ شنیدم! –داری گولم میزنی؟ –بیا خودت گوش کن، البته اگه جرئتش رو داری حباب صدای خندهٔ شی/طان سر داد. فردریک رنگش پرید: من صدای خنده شیط/ان رو شنیدم. میرم اونو بشکنم! در همین لحظه بئاتریس نفس زنان با عصبانیت سررسید: –فردریک، اگه اون صدف رو سرجاش نذاری کتک میخوری! –ولی مامان، شیط/ان توشه! قسم میخورم! –دیو/ونه شدی؟ –من صداش رو شنیدم. حتی سوفی هم صدای گرگ شنیده! –اون رو بهم بده وگرنه تنب/یه میشی! قبل از اینکه بئاتریس بتواند جلویش را بگیرد، فردریک به سمت پنجرهٔ باز رفت و حباب را بیرون انداخت. به این ترتیب هجده سالگی دختری به نام بئاتریس تمام شد...
فصل دوازدهم🧊: وقتی حباب به جای یک استخوان گرفته میشود حباب با شدت به چمن برخورد کرد و چرخید تا بین پاهای سگی که از آنجا میگذشت افتاد. سگ گارد گرفت اما مطمئن شد این چیز بیخطر است و حباب را بین دندان هایش گرفت و به سمت جنگل رفت. سگ با خودش گفت:(تاحالا همچین استخوانی ندیده بودم! نه بو داره نه مزه!) در همین حال پسربچهای سگ را صدا کرد:(سیاهی، سیاهی، تو کجا رفته بودی؟) این پسربچه بسیار زیبا بود و چشمانی غمگین و آبی رنگ داشت. پسرک حباب را از دهان سگ برداشت:(من گونهٔ تورو میشناسم. تو یه حبابی!)ناگهان رعد و برق بالای سرشان با صدای بلندی غرش کرد. اما پسرک بیتفاوت بود. حباب از این شجاعت خوشش آمد. پسرک ادامه داد:(برام سواله تو از کجا اومدی؟ دریا که خیلی دوره. حتما یه فرشته تورو برای سگم فرستاده. چون سگ ها زبون فرشته هارو میفهمن. اونا وقتی کنار آتیش میخوابن و پوزه شون رو بین دستاشون میگیرن بدون شک دارن به حرفای یک فرشته گوش میدن!) حباب از طرز حرف زدن پسرک خوشش آمد. پسرک حباب را با خود به کلبه اش برد:(میبینی حباب؟ این خونهٔ منه. بابام همیشه میگفت هر پسری باید برای خودش یک خونه داشته باشه. حالا روی درخت، توی سوراخ یا زیر صخره فرقی نداره. حباب صدامو میشنوی؟ تو باید صدامو بشنوی! میدونی، من ناشنوام و نمیتونم صدات رو بشنوم. وقتی یکساله بودم گوش هام خاموش شدن. حباب، صدای دریا و غرش رعد و برق برای من سکوت کامله...) غم حباب را فرا گرفت. پسرک به آرامی گفت:(حباب، تو نمیتونی باهام حرف بزنی. اما من باهات از دوستی میگم. ترانه هات رو نگهدار. من واست ترانه میخونم. من اسمم پیتره)... پیتر در تمام گردش هایش حباب را همراه خود میبرد. او زیاد به گردش میرفت. تمام آنچه را که پیتر نمی شنید، حباب میشنید و این کوچولوی ناشنوا، به حباب آموخت صدای زمین را بشنود و حباب متوجه شد هیچوقت صدای زمین را نشنیده بود... یک شب سیاهی حباب را هل داد و حباب کنار گوش پیتر افتاد. با خودش گفت:(پیتر وقتی خواب نیست ناشنواست. اما وقتی خوابه میتونه صداهارو بشنوه) بدین ترتیب، حباب شگفتانه ای از ترانه هارا برای پیتر آماده کرد و خواند. پیتر تته پته میکرد و خیلی ذوق زده شده بود. حباب به پیتر گفت:(بدون هیچ انتظاری همه چیز رو بهم دادی.الان نوبت منه که جبران کنم. میخوای صدای پرنده هارو بشنوی؟ زوزهٔ باد چطوره؟ شرشر بارون؟) پیتر کوچولو ترانه هارا شنید و چُرت زد، و حباب، حیرت زده از لبخند پسرک، ساکت شد و به سکوت دوستش گوش سپرد...
فصل سیزدهم🧊: کلاه پیتر دیگر اندازه سرش نیست یک روز کلاه پیتر دیگر به سرش نرفت. پیتر شانزدهساله شده بود. روزها یکی یکی میگذشتند و پیتر چهل ساله شده بود. در تمام این سالها، حباب برای پیتر ترانه هایی را میخواند که از پیانوی بئاتریس یاد گرفته بود. در یکی از شبها، پیتر رو به حباب کرد: –حباب، ما باهم خوشبخت بودیم، به زودی باید همدیگر رو ترک کنیم. من الان هفتاد سالمه و جفت دست و پاهام درد میکنن. من تورو روی زمین جا میذارم و برات نگرانم. برات چی پیش میاد؟ آدما دوروبرت دعوا میکنن و تورو از بدجنسی پر میکنن. حباب بهم بگو باید چیکار کنم؟ بهم بگو قبل از اینکه دیگه نتونم راه برم! –بهم گوش کن پیتر، وقتی دیدی وقتش رسیده، من رو کنار دریا ببر –بله حباب، و بعدش؟ –من رو به دریا بنداز پیتر اشک هایش سرازیر شد: حباب، من اینکارو میکنم! من اینکارو میکنم... ** در بندر، پیتر قایقی را از یک ملوان قرض گرفت. دریا آرام بود و پیتر مدت زیادی پارو زد تا از بندر دور شد. او خسته بود و از پیتر کوچک فقط چشم های آبی و شگفت انگیزش برایش باقی مانده بود. کُتش را باز کرد و حباب را بین دست هایش گرفت:(حباب، وقتی ببینم که تو توی آب فرو میری، منم توی تاریکی فرو میرم. تو تمام زندگی من بودی و بخاطر شصت سالی که کنارهم بودیم ازت تشکر میکنم. حباب، ما بهترین دوست های دنیا بودیم!) یک قطره اشک روی حباب افتاد. پیتر نیرویش را جمع کرد و من من کنان گفت:(من باید سریع تورو به دریا برگردونم. اگه الان جرئتش رو نداشته باشم، بعدا هم نمیتونم اینکارو بکنم. حباب، دیگه باید از هم خداحافظی کنیم!) حباب برای آخرین بار گفت: –پیتر، دوست ها هیچوقت به هم نمیگن خداحافظ! اونا میگن به امید دیدار، تا فردا، تا خوشی، تا یکی از همین روزها... –به امید دیدار، حباب... پیتر اورا روی آب گذاشت و یک موج کوچک حباب را ناپدید کرد. وقتی همه چیز تمام شد، پیتر پاروهارا برداشت و قایق را راند و همزمان با خودش زمزمه کرد: تا فردا، همین روزها، تا خوشی، تا یکی از همین صبح ها!... پایان🍂
نظرات بازدیدکنندگان (0)