دروددد:)))
اخراج....؟ از دومین خانه ام هم بیرونم میکنند؟! «چی...؟ نه...خراج؟!»نور میزند. بعد صدایی شدید بلند میشود. رعد و برق. فکر میکردم او از ترس چند متر بپرد. اما همانطور ایستاده و به من نگاه میکند.«آره آریک. اخراج. بعد از اینکه رایان بهوش اومد برانهیلد رای گیری میزاره و اخراجت میکنن.اگه اون رای مثبت به اخراجت بده بقیه هم میدن.رایان هم که قطعا رای میده»
اخم میکنم «همه ی (بقیه)» او چند لحظه به من نگاه می کند و چیزی نمی گوید.بعد پوزخند میزند.«یعنی چقدر تو مسخره ای آریک. معلومه که من نمیخوام بری.» سرش را کج میکند.«با همه ی این اتفاقا...بازم نمیخوام اخراجت کنن.»چیزی نمیگویم. او ادامه میدهد.«یعنی من از همه قوانين آریک احمق پیروی کردم تو از یه دونه قانون من نکردی؟» رویم را از او بر میگردانم.«بهم نگو نمیدونی دلیل کارم چی بود.»آهی می کشد.«البته که میدونم. اون نمیتونست خودشو کنترل کنه. از وقتی شونزده سالش شده کلا عقلشو از دست داده.» به او نگاه میکنم. و جواب علامت سوالم را میدهد.«همون قضیه ی پسر آرتور و اینا دیگه...
ولیعهد رو شونزده سالگی تاج گذاری میکنن.اونم از اول شونزده سالگیش زانو غم به بغل گرفته که الان باید تو کملوت میبود و حاکم میشد.» ماه عزیز تقریبا پوزخند میزنم. «اینقدر دنبال قدرته ؟» جواب میدهد. «قدرت نه. میخواد حاکم بشه و از خزانه ی قصر و چه میدونم گنج و ایناهای پادشاه به فقیرا بده. یعنی نمیدونم بهش چی بگم...»
خودش می خندد.بعد به من نگاه میکند.چشم هایش عمق عجیبی گرفته اند.می گوید.«من...من با رایان حرف میزنم. میگم به برانهیلد بگه که تو رو میبخشه. اگه اون ببخشه بقیه هم حرفی نمیزنن.» ماه عزیز چند وقتی است که با خودم کلنجار میروم. سر آنکه آیا باید آن حرف را بزنم؟ یک بار میگویم البته که باید بگم. و باری دیگر به این نتیجه میرسم که احمقانه است.
اما خب...دهانم زودتر از مغزم حرکت میکند.میدانم این نادر ترین اتفاقی است که تا به حال افتاده است. «مت__متاسفم جاپس.» او با تعجب به من نگاه میکند. خودم هم اگر جسم دیگری داشتم با تعجب به خودم نگاه میکردم.باران شروع به باریدن میکند. آنقدر شدید زننده که احتمال میدهم زیرش له بشوم. نه این دیگر زیاده روی است شاید فقط زیادی خیس بشویم.او کمی می لرزد. هروقت میخواهد جلوی گریه اش را بگیرد می لرزد.
با صدایی گرفته می گوید.«دلم واست تنگ شده بود،پسر.»نمیدانم به چه دلیل اما سرم را تکان میدهم و نگاهم را از او می دزدم. او فاصله ی دو متری بینمان را کمتر می کند.«اگه رایان رای مثبت به اخراجت بده چی...؟ اون وقت مجبور میشی بری. من...من نمیخوام تو رو هم از دست بدم.» جمله ی آخر را تقریبا زمزمه میکند. و خب صدای من در چنین مواقعی از زمزمه ی او کمتر شنیده میشود.با همان صدایی که الان برایت گفتم، می گویم.«م...منم» او کمی جا میخورد. من هم همینطور. جدی صدایم را شنید؟ چه شنوایی قوی ای دارد. چون مطمئن بودم نمیشنود حرفم را زدم.او چیزی می گوید اما من آنقدر سریع یک «یه عالمه کار دارم و باید برم» گفتم و تقریبا فرار کردم که نمیشنوم.
عالی بود🌹فرصت؟پین؟
چاپس و آریک🛐🛐🛐دو دوست مهربان و وفادار😅🤓🫀💎
هرچی بیشتر به پایان واقعی کتاب فکر میکنم بیشتر افسورداگی میگیرم😭
هعیییی منم همینطور لیرا چوب کبریتی منم همینطور😭
عالی بوددد
مرسیی:)))
مثل همیشه عالی بود
راستی.....چه کاور زیبایی......بهبهـــ
ولی من آریک رو جور دیگه ای تصور میکردمـــ
ولی نه..... این هم بد نیست هاــ
مرسییی:))
بله اکوتاگاوا 🛐🛐
چه طوریــــ؟😂
کمی اسانس دازایـــ
نه هیچی همین خوبه
آها ...😂
مرسیی:))
دقیقا منم بارش کمی اسلنس دازای گذاشته بودم تو ذهنم
خسته نباشی🌚
مرسییی:)))