جایی که حتی آسمان هم اسممان را میدانست...
تابستان قبل از سال دهم بود؛درست قبل از شروعی جدید در مدرسه ای جدید. وسط دشتی بیانتها، زیر شاخههای درختی قدیمی، تابی چوبی آویزان بود؛ تابی که هر وقت دلم شلوغ میشد، مرا به خودش دعوت میکرد. آن روز هم مثل همیشه آرام تاب میخوردم. باد موهایم را به بازی گرفته بود و بوی گلهای وحشی در هوا پیچیده بود.
همان موقع صدایی از پشت سرم شنیدم. «میشه منم تاب بخورم؟» برگشتم. دختری همسن خودم بود؛ با لبخندی که انگار غروب را هم روشنتر میکرد. لبخند زدم و گفتم: «حتماً!» لبخند زد و سوار تاب شد... از همان روز، هر عصر در همان دشت همدیگر را میدیدیم. گاهی با هم تاب میخوردیم، گاهی میان گلهای زرد و بنفش قدم میزدیم، گاهی روی چمنها دراز میکشیدیم و برای ابرها اسم انتخاب میکردیم. از رؤیاهایمان میگفتیم؛ از چیزهایی که دوست داشتیم، از ترسهایمان و از آیندهای که هنوز نرسیده بود.
او بهترین دوستی بود که تا آن روز داشتم. کناش،حتی سکوت هم قشنگ بود. یک روز تصمیم گرفتیم کنار همان درخت، جعبهی کوچکی دفن کنیم. داخلش نامهای برای خودِ آیندهمان گذاشتیم، چند گل خشک، یک عکس یادگاری و دو دستبند بافتهشده که قرار گذاشتیم سالها بعد دوباره پیدایشان کنیم. روی کاغذ نوشتیم: «اگر روزی این جعبه را پیدا کردیم، یعنی دوستیمان بر زمان هم پیروز شده....» سالها گذشت. تاب هنوز همانجا بود؛ درخت کمی پیرتر شده بود و شاخههایش سایهی بزرگتری روی دشت انداخته بودند.
یک عصر، مثل همیشه، من و او کنار هم روی تاب نشستیم. دیگر آن دخترهای شانزدهساله نبودیم، اما وقتی تاب آرام به جلو و عقب میرفت، انگار زمان دوباره به عقب برمیگشت. بعد از کمی جستوجو، جعبه را پیدا کردیم. نامهها را خواندیم و از ته دل خندیدیم. چقدر رؤیاهای سادهای داشتیم؛ اما قشنگ بودند، چون با هم ساخته شده بودند.
او نگاهم کرد و گفت: «میدونی؟ خیلیها فکر میکنن خاطرهها قشنگترین بخش زندگیان... ولی من فکر میکنم قشنگتر از خاطره، اینه که آدم ها بیشتر کنار هم بمونن.» لبخند زدم، دستش را گرفتم و گفتم: «پس قول بده هر سال، همین روز، همین ساعت، دوباره روی همین تاب همدیگه رو ببینیم.» لبخندی زد و گفت: «قول میدم» قول زیبایی بود..،مثل خودش،دلنشین و زیبا...
و تاب، آرامآرام، میان دشت بیانتها به حرکت ادامه داد؛باد مو های هردویمان را در خود میرقصاند.گویی زمان هم دلش نمیخواست آن لحظه هیچوقت به پایان برسد... و در همین حال،به دختری که تبدیل به بهترین دوستم شده بود،لبخند زدم...
جدی دارم میگم اینو وقتایی که باهات حرف میزنم جزو بهترین خاطراتیه که تو تستچی میتونم بسازم
ولی تو دقیقا برای من همچین کسی هستی
کاش میتونستم از نزدیک ببینمت و باهم همچین نامه ای زیر درخت دفن کنیم
من الان تو اسمون هام میدونی؟
من مزدم
ای وای خدانکنهههه
میشه به منم همچین دوستی بدین لطفا؟