درود. پارت چهارم
"جیسونگ! جیسونگ! پاشو پسرم مدرسه ات دیر میشه!" با صدای خوابالویی گفتم: بااااشههه...الان میااامممم نمیخواستم از جام بلند شم. خدایا...یه دفعه صدای در زدن اومد. صدای مامان بزرگ رو شنیدم که می گفت: سلام...آره هنوز خوابه...بیا تو...نه این چه حرفیه؟ صبحونه درست کردم باهم میخوریم...بیا از جا پریدم. چند لحظه طول کشید تا لود بشم. صدای مینهو رو شنیدم که می گفت: واقعا اشکالی نداشت...بیرون منتظر میموندم. + آخه چرا پشت در بمونی پسرم؟ تو دوست جیسونگی. در اینجا هم همیشه به روی دوستای جیسونگ بازه. یه دفعه از اتاق پریدم بیرون و با نگاه واده فازی مینهو مواجه شدم. تازه یادم افتاد که چه سرو وضعی دارم: شلوار چهارخونه ی قدیمی با یه تیشرت صورتی رنگ و رو رفته ی خیلی گشاد. موهام هم که تعریفی نداشت، از هر طرف سیخ سیخی. دستپاچه گفتم: عه...سلام _ سلام
نشستم که صبحونه بخورم ولی مامان بزرگ زد روی دستم و گفت: دست و رو نشسته؟ پاشو برو ببینم! + مامان بزررررگگگ! گشنمههه خب! - برو ببینم رفتم صورتم رو شستم، موهام رو درست کردم و برگشتم سر میز صبحانه. مینهو و مامان بزرگم داشتن باهم حرف میزدن. مامان بزرگ داشت به مینهو غذا تعارف میکرد و اونم معذب رد میکرد. گفتم: مامان بزرگ اذیت اش نکن. اگه بخواد میخوره دیگه. مامان بزرگ چشم غره ای بهم رفت که نادیده اش گرفتم و شروع کردم به خوردن صبحانه. آخرای صبحونه ام، سرم رو آوردم بالا و دیدم مینهو با یه نگاه ترسناک زل زده بهم. غذا پرید توی گلوم و سرفه ام گرفت. دوتاییشون همزمان پرسیدن: حالت خوبه؟ یه لیوان آب خوردم و گفتم: آره آره خوبم. من میرم آماده شم. رفتم توی اتاقم. لباس فرم ام رو پوشیدم، اسپری زدم، کوله ام رو برداشتم و رفتم بیرون: من حاضرم. بریم.
از مامان بزرگ خداحافظی کردیم و رفتیم سمت مدرسه که کلا دو تا خیابون با خونه مون فاصله داشت. بعد از چند دقیقه راه رفتن توی سکوت گفتم: ببخشید _ چرا معذرت خواهی میکنی؟ + به خاطر رفتار مامان بزرگم. به نظر معذب بودی _ اوه...خب اشکالی نداره. مامان بزرگت زن خیلی خوبیه. خیلی خوبه که اونو داری. نباید از داشتنش شرمنده باشی. + معلومه که نیستم. خیلی دوستش دارم. اگه مامان بزرگ نباشه منم نیستم.
رسیدیم به مدرسه و رفتیم توی حیاط که مثل همیشه شلوغ و پر سرو صدا بود. چشمم افتاد به چانگبین هیونگ که یه گوشه نشسته بود و سرش توی گوشیش بود. داد زدم: هیونگ! هیونگ! و دویدم و رفتم پیشش. سرش رو آورد بالا و با اون نگاه عجیب"برو گمشو میخوام تنها باشم" اش زل زد بهم. خیلی تعجب کردم. قبلا زیاد می دیدم که این نگاه رو استفاده کنه اما هیچوقت انتظار نداشتم که یه روز به منم اینجوری نگاه کنه. با صدایی که یکم می لرزید گفتم: ه...هیونگ! چیزی شده؟ حالت خوبه؟ بی حال جواب داد: خوبم. میتونی بری. دوست جدیدت منتظرته. وا؟! چرا اینطوری می کرد؟ مشکلش چی بود؟ با تعجب گفتم: هیونگ چی داری میگی؟ داری حسو.دی میکنی؟ پوزخند صداداری زد: هه! من؟ من به چی اون باید حسو.دی کنم هان جیسونگ؟ توعم با این افکار مسخره ات! نمی فهمیدم...اینو می دونستم که هرموقع صدام می کرد "هان جیسونگ" یعنی اوضای خیلی خراب بود. و می دونستم که هرموقع اینطوری چیزی رو با حرص انکار می کنه باید به عنوان تایید حسابش کنم. فقط...دلیل حال بدش رو نمی فهمیدم. از اخرین باری که دیده بودمش خیلی عوض شده بود و دیگه اون آدم شاد و سرحال قبلی نبود. دیروز که دیدمش خیلی خوشحال شدم اما انگاری اون زیاد از دیدنم خوشحال نشد. انگار داشت ازم دوری می کرد. و من نمی دونستم برای چی؟ تا خواستم چیزی بگم، خیلی جدی و بی احساس زل زد بهم و گفت: دیگه نمیخوام دوستت باشم هان جیسونگ!
واییییییییییی ،
مث همیشه عالی .⭐منتظر پارت بعدی هستم !
🌷برای گل !
نیخث۸ث۷سسس۸س۸ثتخ۸ثتست وای خیلی خوب بوددددد😭😭😭😭
فدات بشمممم
میشه لطفا یه سر به پیجم بزنید؟؟
چشم حتما
رمانت عالیههههه
مرسیییییی
ادامه بدهه
چشم حتمااا
من چرا تا الان داستان رو نخوندم؟
عالی بود پارت بعد!
واقعا ممنونم ازت.
عالی منتظر قسمت بعد هستم
خیلی ممنون حتما به زودی میزارم