دوربین، صدا، حرکت! 📻 یک دو سه،یک دو سه، صدا میاد؟ 🎙 خب، درود دوستان گلم خوبین؟ امروز اومدم با پارت اول رمانم امیدوارم لذت ببرین 🗣👈👉🎀 کات! 🎬📽 فیلم بردار:«عالی بود فقط باید منتظر انتشارش بشیم» من:«عالیه! امیدوارم بتونم به هدفم برسم و کاربرا بهم اهمیت بدن» مدیر صحنه:«خیلی خب بیاید استودیو رو جمع کنیم دیگه» 🗃📚🧾🗑
مقدمه: تصور کن... یه روزی ویروس زامبی آزاد بشه و آخر الزمان شروع بشه. تو چیکار میکنی؟ فرار؟ یا شایدم نجات دادن دیگران؟ ممکنه زامبی بشی؟ به نظرت چقدر دووم میاری؟ خب اگه برات سواله که اصلا حمله زامبی چجوریه شاید بهتره این داستانو گوش بدی. شاید بعدش بتونی به سوالام جواب بدی... روزی روزگاری...
ماجراجویی دردسر دارد در دبیرستان فرزندان ماری کوری که سال هاست همان جا مانده بود در کلاس C12 در طبقه سوم مثل همیشه معلم با همان حرف های کسل کننده همیشگیاش مغز بچه ها را میخورد. اما حداقل صدای ماشین های ساخت و ساز که در حال بازسازی سقف بود مانع صدای معلم میشد. خانم لیلی اندرسون گوشزد کرد:«یه بار دیگه بخواین سر کلاس من به چیز دیگهای جز درس فکر کنین یه راست دم دفترین، مخصوصا شما خانم لاگوود. یه بار دیگه بخواین سر کلاس من اون افکار مسخره و خجالت آور رو داخل دفترتون بنویسین جاتون اینجا نیست.» و محکم روی میز کوبید. از بخت بد در زمان این سخنرانی "خیلی تاثیر گذار" صدای ماشین ها قطع شده بود و پرده گوش همه بچه های کلاس برای اولین بار در طول آن روز مورد آزار قرار گرفت.
دختر مو خرمایی ته کلاس با لحن مسخرهای گفت:«آخی نکنه بازم راجعبه لالایی های شب که مامانت برات میخونه نوشتی ها؟» و بعد خندید. دفتر دختر مو قرمز را بالا گرفت و با صدای بلند ادامه داد:«خوب ببینین، این دفتر همونیه که ادعاش میشه خیلی مستقله.» و تک تک صفحه ها را رو به کل کلاس ورق زد. به نظر میرسید حتی معلم هم از این رفتار خوشش آمده. پوزخند رضایتی بر لبان آن دختر قلدر نشست. همان لحظه که کل کلاس فکر کرد دختر مو قرمز گریه میکند، اتفاق ناگهانی افتاد.
کل کلاس شاهد این بود که همان دختر مو قرمز یک مشت محکم به صورت دختر قلدر کوبید. معلم فریاد زد:«این چه کاریه! سریع برو دفتر همین الان!» صدای خش خشی از بلنگوی کلاس بلند شد:«دانش آموزان طبقه دوم و سوم کلاس را تخلیه کنند. تکرار میکنم دانش آموزان طبقه دوم و سوم کلاس را تخلیه کنند. به علت بازسازی خطر ریزش سقف و آسیب وجود داره.» الان تنها فردی که پوزخند زده بود دختر مو قرمز بود. دفترش را از روی میز دختر قلدر برداشت و داخل کیفش گذاشت. تمام وسایلش را گذاشت داخل کیف و زیپش را بست. سپس در را باز کرد و راهرو را نگاه کرد. گفت:«کلاس B12 تخلیه شد. من که رفتم.» و سپس پشت صف کلاس جلویی به سمت پایین رفت. همان لحظه الکس هم وسایلش را جمع کرد و رو به معلم گفت:«خسته نباشین استاد» و به دنبال دختر مو قرمز رفت. گفت:«وای میرا، بازم که زیاده روی کردی. نباید جلوی معلم اون کارو میکردی.» دختر مو قرمز پاسخ داد:«یکی باید اون دختره از خود راضی رو میکوبید زمین. در ضمن خواهش میکنم.» الکس گفت:«ای خدا. دعا کن فردا نه موانا نه خانم اندرسون گیرت نیاره.» میرا پوزخندی زد و پاسخ داد:«دعا کن من گیرشون نیارم.» و وقتی به طبقه دوم رسیدند به سمت کلاس A11 رفت و در زد.
وقتی معلم در را باز کرد گفت:«طبقه بالا خالی شد الان نوبت کلاس شماس.» سپس به داخل کلاس سر کشید و گفت:«ایرادی نداره کانر و نورا رو ببرم؟» آقای پاتر پاسخ داد:«نه مشکلی نیست. شما دو تا، دنبال ایشون برید.» سپس یک پسر مو مشکی با دختر مو مشکی دیگر از کلاس بیرون رفتند. پسر مو مشکی گفت:«ایول! بریم دنبال سوکی.» و سرعتش را رو به ته راهرو بالا برد. میرا گفت:«کانر کی با تو بود؟ اینو بسپار به نورا.» و چشمکی زد. هر چند بعید بود چشمک بوده باشد، شاید پلکش پریده بود. الکس گفت:«خب نورا زحمتش با تو. ما میشینیم نگاه میکنیم.» و لبخند زد. دختر مو مشکی هم که انگار مسئولیت خنصی کردن بمب اتم به عهده او بود با لبخند بازی گفت:«حل چشاته فقط امیدوارم خانم پیترز اجازه بده.» و در کلاس C11 را زد. در که باز شد با خوش رویی گفت:«ببخشید قراره کلاسا رو تخلیه کنن اومدیم دنبال سوکیشیما.» و رو به کلاس سرک کشید. رو به پسری خوش قیافه و خوشتیپ کرد و گفت:«سوکــــــی! بدو بیا منتظریم.» پسر که از خجالت داشت آب میشد زورکی خنده عصبی کرد و کیفش را برداشت و از کلاس رفت بیرون. معلم خنده ریزی کرد و در را بست. سوکیشیما با لحن عصبانی گفت:«چی میشد ضایعم نمیکردی، ها؟» کانر گفت:«انقدر سخت نگیر! قرار نیست کل دنیا روی اون لحظه زوم کنن که.»
همان لحظه آقای پاتر، در کلاس را باز کرد و دانش آموزان سال دوم از کلاس بیرون رفتند. سپس رو به کانر کرد و کوله پشتی را سمتش گرفت، ادامه داد:«آقای هریسون کیفتو جا گذاشتی.» کانر جوری که انگار پوست شکلاتی را اشتباهی زمین انداخته و اهمیتی ندارد کیف را برداشت و گفت:«ایبابا! پیش میاد حالا بیخیال.» و سپس به سبکی به سمت طبقه پایین رفت. الکس که انگار کانر قتل کرده باشد چشم غرهای به او رفت و رو به معلم با لحن مهربانانه همیشهاش گفت:«اوه خیلی ممنون.» میرا جوری که انگار معذب شده بود با تندی گفت:«آره، آره ما هم ممنونیم حالا با اجازهتون ما بریم تو حیاط تا سقف نریخته رو سرمون.» و سپس از راه پله رفت پایین. بقیه هم پشت او رفتند پایین و به طبقه اول هم اطلاع دادند.
وقتی به حیاط رسیدند، نورا گفت:«امروز جون میده واسه ماجراجویی. کی پایهس یکم تفریح کنیم؟» و شکلک بامزهای در آورد. الکس گفت:«الان که اکثرا بیرونن مخصوصا معلما به نظرم بهتره ریسک نکنیم.» سوکیشیما با لحن مسخرهای گفت:«عالیه فقط ممکنه گیر بیوفتیم و نمره ازمون کم بشه بینظیره!» کانر گفت:«انقدر زد حال نباش! بعدشم ما بهترین جاسوس دنیا رو داریم دیگه طبیعتا غم نداریم!» و به نورا نگاهی کرد. نورا گفت:«من؟ آها از اون لحاظ. ولی منم میخوام بیام قبول نیس!» میرا گفت:«منم مدافعتون، هم لفظی هم فیزیکی. شما که نمیتونین بدون من تا اونور حیاط برین.» و به الکس نگاهی کرد «تو چی؟» الکس گفت:«من؟ نمیدونم» میرا ادامه داد:«اصلا قراره کجا بریم؟» چشمان کانر برقی زد و با شوق گفت:«منطقه ممنوعه چطوره؟» انگار خیلی اشتیاق داشت. سوکیشیما گفت:«نه نه خطرناکه این بار حتما اخراج میشیم.» میرا گفت:«اه، ببند بابا! دو دقیقه میخوایم خوش بگذرونیم زارت میای وسط.» سپس ادامه داد:«من که هستم. بزن بریم.» نورا گفت:«منو جا نندازین. منم هستم.» الکس گفت:«پس من و سوکی هم میایم.» سوکیشیما اخطار داد:«منو قاطی نکنین.» الکس گفت:«من میرم تا مواظب اونا باشم، و تو هم میای چون من میخوام مراقب همه باشم. مفهومه؟» نورا با لحن کودکانهای به سوکیشیما التماس کرد:«تروخدا تو هم بیا لطفـــــــــا!» سوکیشیما که انگار نرمتر شده بود گفت:«باشه ولی فقط بخاطر تو.» میرا گفت:«عوق، رمانتیک بازیاتونو بزارین برا بعد من میخوام ماجراجویی کنم.» و بعد به سمت قسمت ممنوعه رفت. بقیه هم به ترتیب پشت سرش رفتند. میرا گفت:«خب، من از پشت سرتون حرکت میکنم تا مراقب باشم کسی نیاد. کانر هم اول میره ببینه اونجا چه خبره. الکس هم جلوی من میاد که حواسش به همه باشه. نورا و سوکی هم پشت کانر میرن. حله؟» همه یک صدا گفتند:«حله!» سوکیشیما غرولند کرد:«نمیشه من نیام؟» کل اکیپ یک صدا گفتند:«نـــــــــــــــــه خیر» و یک صدا خندیدند. سوکیشیما گفت:«هوفففف. باشه حالا.» و جوری که انگار مجبور باشد (که واقعا هم بود) پشت سرشان رفت. ...
عالی بود
خسته نباشی
وای وایییی تروخدا زود زود پارت بذاررررر😭
عالییییی🩷
خیلی خوبه بین داستان های کلیشه ایه بخش داستان🤌
مرسی بابت نظرت زیبا حتما
خیلی قشنگ بود
منتظر پارت بعدم
سپاس از نگاه شما گلم
حتما پارت بعد هم میزارم