صدای تپش قلب هانا بلندتر از صدای موسیقی بود که از اسپیکرهای قدیمی سالن انتظار میآمد. او در گوشهی سالن، روی یک صندلی پلاستیکی سرد نشسته بود و دستان لرزانش را در هم میفشرد. بوی ضدعفونیکننده و عرق، فضای سنگین راهرو را پر کرده بود؛ بوی استرس خالص. اطراف او، دخترهای دیگری بودند که با نگاههایی نافذ و بیروح به دیوار خیره شده بودند. همه آنها یک هدف داشتند، اما در آن لحظه، هر کدام در نگرانی مطلق بودند. هانا به تصویر خودش در شیشهی سیاه پنجره نگاه کرد؛ چشمهای خستهاش که زیر سایهی موهای بلندش پنهان شده بود، انگار از همین حالا میدانست که این مسیر، جادهی گلها نیست. شماره ۴۲، هانا!" صدای سرد و بیروح کارمند کمپانی مثل شکستن شیشه، سکوت را شکست. هانا آز جا پرید. پاهایش سنگین بودند، انگار با وزنه راه میرفت. وقتی وارد اتاق ارزیابی شد، نور سفید و خیرهکنندهی چراغهای سقفی مستقیم به چشمانش اصابت کرد. سه نفر پشت میز بزرگ نشسته بودند؛ داورهایی که با نگاهی بیروح و قضاوتگر، حتی به او لبخند هم نمیزدند. آنها نیامده بودند تا او را قبول کنند، آمده بودند تا نقصهایش را پیدا کنند. یکی از آنها بدون مقدمه گفت:"شروع کن." موسیقی پخش شد. هانا اولین حرکت را انجام داد. در لحظهی اول، ترس مثل یک لرزش کوچک در ساق پاهایش بود، اما وقتی ریتم در گوشش پیچید، انگار تمام دنیا محو شد. او دیگر هانای لرزان نبود. تمام آن تلاشی که در اتاق کوچک خانهشان در مقابل آینه انجام داده بود، تمام آن قطره عرقهایی که از پیشانیاش سرازیر شد، حالا داشت خودش را نشان میداد. او در حال رقصیدن نبود، او داشت برای بقا میجنگید. وقتی موسیقی تمام شد، نفسنفس میزد. سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. هانا منتظر بود؛ منتظر یک تشویق، یک لبخند، یا حتی یک نقد. اما داورها فقط یادداشتهایشان را چک کردند.داور اصلی، بدون اینکه از جایش بلند شود، نگاهی کوتاه به او انداخت و گفت:"خوندنت خوبه، اما رقصت هنوز زیادی نرمه. فردا ساعت ۶ صبح برای تمرینات اولیه بیا اینجا. اگر میخوای اینجا بمونی، باید یاد بگیری چطور از خودت بگذری." هانا بیرون آمد. لبخندی کمرنگ روی لبانش نشست، اما در اعماق وجودش، لرزهای از یک حقیقت تلخ حس کرد:او برای رسیدن به آن نور، باید تمام خودش را فدا میکرد.
هشت ماه، اما برای هانا، زمان دیگر به روز و ساعت نبود؛ زمان، فقط تعداد دفعاتی بود که او رو به روی آینه تمرین میکرد. اتاق تمرین، حالا خانه اصلی او شده بود. دیوارهایی که با آینه پوشانده شده بودند، مثل هزاران چشم، هر لحظه حرکات او را زیر نظر داشتند. اما این چشمها مهربان نبودند؛ آنها فقط نقصها را میدیدند. "دوباره! از اول! مچ پات خیلی شُله. اگر میخواهی روی استیج بایستی، باید مثل مجسمه سفت باشی، نه مثل یه ژله!" صدای فریاد مربی در سالن پیچید و اکو شد. هانا، در حالی که تمام بدنش از درد به فریاد میآمد، دوباره به جای خود برگشت. پاهایش چنان میسوختند که انگار روی زغال قدم میزد. او دیگر حس نمیکرد که رقصیدن لذتبخش است؛ رقصیدن حالا فقط یک وظیفه بود، یک جریمه برای زنده ماندن در این کمپانی. اما دردِ بدنی، تنها دشمن او نبود. دشمن بزرگتر، در شکم او و در ذهن خستهاش نهفته بود. هر شب، در خوابگاه کوچک و سرد، هانا با صدای لرزان معدهاش در تاریکی شب مقابله میکرد. رژیم غذایی آنها بشدت ظالمانه بود: یک تکه کوچک سیب، چند قطره آب، و مقدار بسیار کمی پروتئین. او گاهی در خواب میدید که از دردهای شدید گرسنگی، از بیهوشی میافتد، اما وقتی بیدار میشد، تنها چیزی که داشت، سنگینی استخوانهایش بود. او در آینه، هانای قبلی را نمیدید. جای آن دختر پرانرژی، حالا دختری با گونههای فرو رفته، چشمهایی با حلقههای سیاه زیر آنها و پوستی که رنگِ خاکستری گرفته بود، نشسته بود. یک شب، وقتی تمام کارآموزها در خواب بودند، هانا پنهانی از آشپزخانه به سمت اتاقش میرفت. او یک تکه نان کوچک را در دستش داشت؛ مثل یک گنجینه یا یک جرم بزرگ. او با ترس و لرز نان را میخورد، در حالی که اشکهایش روی نان میریخت. او از خودش متنفر بود. متنفر از اینکه چقدر ضعیف است، متنفر از اینکه چقدر برای ذرهای غذا میلرزد. او نه میتوانست بماند و نه میتوانست برود؛ با اینکه آیدل بودن آرزوی حقیقی هانا بود، تمام اینها برایش مثل کابوس میماند. او میدانست که اگر وزن اضافه کند، از لیست دبیو حذف میشود. او میدانست که اگر کم بیاورد، از نظر کمپانی بیارزش میشود. او در میانهی یک پرتگاه گیر کرده بود: یا باید خود را از درون بخورد تا در ظاهر زیبا بماند، یا در تاریکیِ فراموشی دفن شود. هانا در تاریکی اتاق، به سقف خیره شد و زیر لب زمزمه کرد: "فقط یکم بیشتر… فقط یکم بیشتر دووم بیار…" اما او نمیدانست که آن "یکم بیشتر" قرار است سالها طول بکشد.
بلاخره! بعد از شش سال. بعد از دو هزار و صد و نود پنج روز. هانا دیگر نمیتوانست تعداد روزها را بشمارد، اما میتوانست وزن هر ثانیه را حس کند. هر ثانیه از آن شش سال، مثل یک وزنه سنگین روی شانههایش بود. اما امشب، سنگینی آن سالها، تبدیل به چیزی متفاوت شده بود: یک سنگینی پر از هیجان، مثل فشار ابرها قبل از بارش باران. در اتاق آمادهسازی ، صدای همهمه، صدای کشیده شدن زیپ لباسها و بوی تند آرایش فضای تنگ را پر کرده بود. هانا در مقابل آینه ایستاده بود. او دیگر آن دختر خسته و ناامید خوابگاه نبود؛ او حالا با لباسی از جنس الماس و اکلیل، مثل یک موجود افسانهای به نظر میرسید. آرایش سنگین، خستگی زیر چشمهایش را پوشانده بود، اما لرزش لبخندش، حقیقت را فاش میکرد. وقتی مدیر برنامهها با نگاهی جدی گفت: "سه دقیقه تا ورود به استیج. آماده؟" هانا فقط سر تکان داد. او میلرزید؛ نه از ترس اشتباه کردن، نه از ترس قضاوت، بلکه از هیجان. صدای فریاد هواداران از پشت پرده، مثل موجهای متلاطم اقیانوس به گوش میرسید. وقتی درهای عظیم استیج باز شدند و نورافکنهای عظیم، مثل ستارههای سقوط کرده، به سمت او تابیدند، هانا برای لحظهای خیره ماند. موسیقی شروع شد. در لحظهی اول، برخلاف تمام تمریناتی که در آن با ترس میرقصید، هانا احساس کرد که از زمین بلند شده است. او دیگر روی کف سخت استیج نبود؛ او داشت روی ابرها میرقصید. هر حرکت، هر چرخش، و هر لبخندی که به سمت دوربینها و جمعیت میفرستاد، از تهِ تهِ دلش بود. او با تمام وجود، موسیقی را در سلولهای بدنش حس میکرد. به جمعیت نگاه کرد؛ به آن دریایی از نور لایتاستیکها که همگام با ضربآهنگ، تکان میخوردند. در آن لحظه، تمام رژیمهای مرگبار، تمام شبهای گریه، تمام بیخوابیها و تمام کلمات تحقیرآمیز مربیها، مثل غبار در برابر این نور عظیم، ناپدید شدند. او پیروز شده بود. او بالاخره به جایی رسیده بود که در رویاهایش میدید. وقتی آهنگ به اوج رسید و او در مرکز صحنه ایستاد، لبخندی زد که از آن لبخندهای تمرینی و اجباری نبود؛ آن یک لبخند خالص و وحشیانه از شادی بود. هانا در آن لحظه، از همه چیز و همه کس، حتی از خودش، خوشحالتر بود. او در میانهی آن انفجار نور، حس میکرد که بالاخره… دیده شده است.
درخشش استیج، مثل یک فریب بزرگ بود. هانا خیلی زود فهمید که آن نورافکنها، فقط مسیرِ رفتن را به سمت تاریکی روشن میکنند. شهرت، آنطور که او تصور میکرد، به معنای آزادی نبود؛ به معنای زندانی شدن در یک قفس شیشهای بود. هانا با وجود استعدادی که میتوانست هر سالنی را تکان دهد، به یک نام کوچک تبدیل شده بود. او حتی آنقدر معروف نشد که بتواند از فشار مالی خارج شود. کمپانی با سیاستهای ظالمانهاش، بیشترِ درآمدها را برای خود برمیداشت و برای هانا، فقط حقوقی ناچیز باقی میگذاشت که حتی هزینهی شام هم نمیشد. اما تلخترین بخش زندگیاش، آن لبخندهای اجباری در برنامههای تلویزیونی بود. گروه او، در مقابل دوربینها، نماد دوستی و عشق بودند. آنها همدیگر را در آغوش میگرفتند و برای طرفداران میخندیدند، اما به محض اینکه دوربین خاموش میشد، آن گرمای دوستی منجمد میشد. پشت صحنه، اتاقها با سکوت سنگین رقابت پر بود. همگروهیهای هانا، با نگاههایی که از نیش و کنایه لبریز بود، مدام سعی میکردند او را کوچک جلوه دهند. اگر هانا در تمرین خوب میرقصید، آنها با نقد کردن لباسهایش یا اشاره به اشتباهات جزئی او، سعی میکردند اعتمادبهنفسش را خرد کنند. آنها نمیخواستند یک گروه باشند؛ آنها میخواستند فقط یک نفر باشند. اما فقط همگروهیهایش نبودند که به هانا تنفر میبخشیدند. جمع بسیار بزرگی از هیترها بودند که تمام حرکات هانا را زیر نظر داشتند و منتظر یک اشتباه کوچک بودند تا به او هیت دهند. "چقدر استایلش زشته!" "چرا انقدر بد میخونه." "فقط منم که ازش متنفرم؟" هانا دیگر در دنیای واقعی زندگی نمیکرد؛ او در یک اتاق پژواک از فریادهای متنفرانه حبس شده بود.
یک روز در یک لایو گروهی، هانا دوباره با آن هیتهای لعنتی مواجه شده بود. خستگی مفرط، روزها بیخوابی و فشارهای عصبی، هانا را به مرز انفجار رسانده بود. در میانه لایو، وقتی داشت کامنتها را میخواند؛ ناخودآگاه با صدایی که از فرط بغض میلرزید گفت: "کاش میدونستید چقدر برای این دلقکبازیها دارم زحمت میکشم…" همین یک جمله، جرقه بود. یک طوفان آتشین در اینترنت به پا شد. ساعتی بعد، هشتگهای مربوط به او ترند شد، اما نه برای حمایت؛ برای نابودی. کامنتها مثل خنجر میباریدند: "تو حتی لیاقت ایستادن روی اون صحنه رو نداری، با این صدای مرغی و رقص افتضاح!" "تموم رفتاراش فقط واسه جلب توجهه، حالم از کارای اغراقآمیزش بهم میخوره." "اصلا چرا هنوز زندهای؟" هیتها هر روز سمیتر میشد. هر حرکت او در کنسرتها، هر نتی که میخواند و حتی هر لبخندش، زیر ذرهبین کسانی بود که فقط منتظر بودند تا او را تکهتکه کنند. او در پشت صحنه شاهد بود که چطور همگروهیهایش، به جای دفاع از او، در مقابل دوربینها به شکلی مصنوعی "نگرانِ سلامت روان او" نشان میدادند، اما به محض خاموش شدن دوربینها، بدون توجه از او فاصله میگرفتند تا دامن خودشان به این رسوایی آلوده نشود. یک شب، وقتی دوباره ویدئویی از خودش دید که در آن در حال رقصیدن بود و صدای خندهی کاربران در پسزمینه در ذهنش میپیچید، گوشی را با تمام قدرت به دیوار کوبید. گوشی خرد شد، اما صدای هیتها در سرش متوقف نشد. او به خودش در آینه خیره شد؛ تصویری که میدید یک دختر نبود؛ یک جسد متحرک بود که در قفس گیر افتاده بود. او حالا تنها بود. نه کمپانی از او حمایت میکرد (چون او دیگر برایشان سودآور نبود) و نه دوستی داشت که به او تکیه کند. هانا شبها زیر نور سرد صفحه نمایش گوشی، غرق در دریایی از پیامهای "بم.یر" و "گم.شو" میشد. آنقدر این جملات تکرار شده بودند که کمکم در ذهن خستهاش، جای واقعیت را گرفتند. دستهایش را روی گوشهایش گذاشت و با فریادی که در گلویش خفه شد، به سمت لبهی پنجره رفت…
بعد یه چیز دیگه هم هست ، این داستان ایدلها فقط نیست، داستان خیلی از آدم ها است که به دلایل مختلفی معروف شدن و به دلایل مختلفی نظرات منفی زیادی می گیرند
وای چقدر قشنگهههه💞😭
عالی بوددد
فرصت؟