درود خوشگلای چانگبین. بزنین بریم پارت هفتممم
مینهو بهم دستمال کاغذی داد. تشکر کردم و اشکامو پاک کردم. مینهو گفت: خودتو ناراحت نکن. بعدا خودش میفهمه کیو از دست داده. لبخند زدم: ممنون چند دقیقه توی سکوت گذشت. یه دفعه مینهو بلند شد و رفت توی اتاق. چند دقیقه بعد، اومد بیرون. هودی خاکستری و شلوار بگ مشکی پوشیده بود. گفت: بریم با تعجب گفتم: کجا؟ _ بلند شو، بهت میگم. + آخه من که با لباس مدرسه نمیتونم بیام بیرون. _ درسته...صبر کن دوباره رفت توی اتاق و با یه هودی سفید برگشت: اینو بپوش رفتم توی اتاقه. یه چیزی مثل یه کمد لباس بزرگ بود. بیشتر لباساش شیک و مارک دار بودن. یه کشو داشت فقط برای ساعت مچی. چقدرم قشنگ بودن. فوضولی رو تموم کردم و هودی رو پوشیدم و لباس های مدرسه م رو گذاشتم توی کوله م. رفتیم بیرون و سوار اتوبوس شدیم. توی راه دوباره پرسیدم: داریم کجا میریم؟ _ صبر کن. میفهمی. چند دقیقه بعد، اتوبوس وایستاد. _ پیاده شو به اطرافم نگاه کردم. تا چشم کار میکرد فقط دریا بود. آرامش محض. دریا همیشه باعث میشد آروم بشم. چون در برابر اون همه عظمت، مشکلاتم خیلی کوچیک و کم اهمیت به نظر میومدن. به مینهو گفتم: ممنونم. دریا همیشه حالمو بهتر میکنه. نگاهم کرد. حس عجیبی توی نگاهش بود که نمیفهمیدم دقیقا چیه. مینهو پسری بود که خیلی حرف نمی زد، ولی چشماش کلی حرف برای گفتن داشتن. فقط باید میخواستی که بشنوی شون.
دوتایی به دریا نگاه کردیم. دوباره توی افکارم غرق شده بودم. بیشترش هم درباره ی چانگبین اوپا بود. با خودم گفتم: نمی شه که همینطوری یهویی تصمیم بگیره با من دوست نباشه. حتما یه دلیلی داشته. باید ازش بپرسم. فردا باهاش حرف میزنم. آره! باهاش حرف میزنم و میپرسم که دلیلش چی بوده. _ شی آه؟...شی آه؟ صدای مینهو به دنیای واقعی برم گردوند: بله؟ _ میخوای یکم قدم بزنی؟ + آره. حتما
POV: Seo Changbin چند دقیقه بعد از اینکه رفتم کلاس، دیدم اون پسره اومد و کیف خودش و شی آه رو برداشت و رفت. داشتم از کنجکاوی می مردم. یعنی چی شده بود؟ حتی یذره هم نتونستم روی درس تمرکز کنم. همه ی فکرم پیش شی آه بود. زنگ تفریح، طبق معمول گوشه ی کلاس نشسته بودم و سرم توی گوشیم بود. یجی اومد بالای سرم: باید باهات حرف بزنم. با شناختی که ازش داشتم این اصلا نشونه ی خوبی نبود. با لحن سردی گفتم: من حرفی با تو ندارم. + درمورد شی آه عه. لع/نت! دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم: خب؟ چی شده؟ + غش کرد چی؟! وای...نباید انقدر روش فشار میاوردم...الان حالش چطوره؟ آسیبی که ندیده؟ گفتم: به من چه ربطی داره؟ + سونگهی گفت دیده که تو یه چیزی بهش گفتی که باعث شده حالش بد بشه. _ سونگهی کیه؟ به دختری که توی چهارچوب در وایستاده بود اشاره کرد. همون دختر قد بلند و عصبی. کم کم داشتم فکر میکردم چهارچوب در جای موردعلاقشه. یجی صداش کرد و اومد پیش ما. + سونگهیا! دوباره چیزی رو که بهم گفتی تکرار کن _ گفتم که...این پسره یه چیزی بهش گفت و اون غش کرد. + شنیدی چی گفت؟ _ نه. حالا میشه برم؟ + آره. برو سونگهیا؟ پس باید صمیمی باشن. به یجی گفتم:کی میخوای دست از سر من برداری؟ بحث بین من و شی آه بوده. به تو چه ربطی داره؟ + شاید دیگه دوستی مون مثل قبل نباشه، ولی بازم دوستمه و برام مهمه. _ نمی خواد تو نگران باشی. سرتو از زندگی بقیه بکش بیرون. صدای آشنایی از بیرون کلاس اومد: یجی! بیا بریم. زنگ تفریح الان تموم میشه.
سرمو برگردوندم. لی فلیکس بود. اونم منو دید و برام دست تکون داد. ولی من خشکم زده بود. باورم نمی شد که این دوتا باهم دوست باشن. یجی چشم غره ای بهم رفت و رفت پیش فلیکس. من شوکه شده بودم. برای گرفتن جواب سوالای توی سرم فقط پیش یه نفر میتونستم برم. اون دختره بی اعصاب. ازش پرسیدم: یجی و فلیکس چند وقته باهم دوستن؟ پوکر نگاهم کرد و گفت: چرا باید بهت جواب بدم؟ یاد حرفای دیروزش افتادم. از اینکه اومده بودم پیشش پشیمون شده بودم ولی میخواستم جواب سوالم رو بگیرم. پس گفتم: چون...دارم ازت...خ..خواهش میکنم. نگاه عجیبی بهم انداخت. به نظرم لذت برده بود. با همون پوزخند ترسناکش گفت: خیله خب باشه. اونا از بهار پارسال که من باهاشون آشنا شدم باهمن. _ اوهوم...ممنون دوباره نگاه عجیبی بهم کرد. معلم اومد سرکلاس و همه نشستیم سر جاهامون. معلم هنرمون بود، کسی که اصلا ازش خوشم نمیومد. با لبخند مسخره ای حرفاشو شروع کرد: سلام بچه ها! خب، میخوام بهتون یه پروژه گروهی بدم. همهمه بچه ها بلند شد. ادامه داد: ساکت! برای این پروژه تا آخر ترم اول وقت دارین. کاری که میخوام انجام بدین موضوعش باید احساسات باشه. حالا هرچی که میخواد باشه. از نقاشی گرفته تا داستان. فقط میخوام از دل و جون مایه بزارین و یه کار عالی بهم تحویل بدین. باشه؟ همه ی بچه ها: چشم! _ و اینکه...گروه بندی هاتون رو خودم انجام میدم. همه: نهههه! _ نه نداریم. خب، گروه هاتون سه نفره اس. شما، شما . شما یک گروه... همینطوری گروه بندی کرد. فقط دوتا گروه دیگه مونده بودن. خداروشکر! یجی افتاد توی یه گروه دیگه. آخیش! _ و آخرین گروه هم شما سه نفری که موندین. به دور و برم نگاه کردم. من و سونگهی و یه پسر مو قهوه ای مونده بودیم. با خودم فکر کردم: عالی شد! از بین این همه آدم آخه چرا اون؟ _ از این به بعد زنگ من پیش هم گروهی هاتون میشینین. بچه ها صندلی هاشون رو جابه جا کردن و توی دایره های کوچیک نشستن دور هم. منم رفتم پیش اون دوتا. جو سنگینی بود. هیچکس حرفی نمی زد. تا اینکه اون پسر مو قهوه ایه گفت: عاممم...چه موضوعی رو باید انتخاب کنیم؟ من و سونگهی چشم تو چشم شدیم: نفرت تعجب کردم. جالب بود که دوتاییمون به یه حس فکر کرده بودیم. پسره گفت: به نظرتون این خوبه؟ نباید یه چیز قشنگ تری انتخاب کنیم؟ دوتاییمون همزمان با نگاه عصبانی ای زل زدیم بهش. سونگهی گفت: هی اح.مق! اگه مشکلی داری میتونی گروهتو عوض کنی. پسره آروم سرشو تکون داد: نه...خوبه... نمیتونم بگم خوشم نیومد. وقتایی که عصبی میشد قیافه اش جالب میشد. صدای قشنگی هم داشت که باعث میشد حس کنی یه سایرن داره باهات حرف میزنه. اگه انقدر با من عصبی رفتار نمیکرد شاید... + هی! کجایی؟! بهش نگاه کردم: چیه؟ +قراره چه کاری انجام بدیم؟ _ ازم توقع نداری که الان سریع فکر کنم و جوابتو بدم؟ مگه من هوش مصنوعی ام؟ + حداقل میتونی به جای رفتن توی هپروت مغز فندقیتو به کار بندازی و فکر کنی _ عه؟ نه بابا! اگه انقدر باهوشی چرا خودت بهش فکر نمیکنی عقل کل؟ + نمیشه که همه ی کارارو تنهایی انجام بدم. حالا که مجبور شدیم باهم کار کنیم، حداقل یکم شعور از خودت نشون بده و به یه دردی بخور. > میشه تمومش کنین؟ برگشتیم سمت پسره. دوتایی باهم داد زدیم: خفه شو1
هوراااااا پارت جدیییییددد دیدی زمان خوبی منتشر شد🙏🏻
آره دم ناظر گرم خداییش
نمیدونم چرا حس خوبی به سونگهی گرفتم با حرفای چانگبین ادامه بدههه
وای محشرههههه چقد خوب بود
ممنونممم✨
عالی بوددد
ممنونممم🌺