خب تو یک جمله:امیدوارم خوشتون بیاد🩵
آن شب برای ریموس فاجعه ای تمام معنا بود:از لحظه ای که سرش را روی بالشت گذاشت مغزش شروع به مرور خاطرات دوران نوجوانی اش کرد خاطرات: هی مهتابی اینجارو باش!سیریوس با ذوق تمام موتور آبی اش را نشان میدهد:رفیقققق میدونی چقدر تلاش کردم تا اینو خریدم؟هی، هی اینقدر افسرده نباش ریم(مخفف ریموس) ببینم میتون_ _به به ببین کی اینجاست پانمدی خوشگله!چخبرا؟ +هی شاخدار از اینورا !چیکارا میکنی!؟ سلام جیمز،حالت چطوره جیمز که تازه متوجه حضور ریموس شده بود گفت:سلام مهتابی یکم از اون حال بیا بیرون، شاید تو از مرلین خوشت میومد ولی اون دوست..دختر سیریوس بود! آره ولی نمیدونم چرا من ناراحتم!
ریموس به آرامی سرش را تکان داد. انگار دقیقا همان موقع انگار از کابوس خارج شده بود روی پیشونی اش عرق سرد نشسته بود ، نگاهی به ساعت انداخت : ۸:۱۲ سریعا از جایش برخواست و یادداشتی کوتاه گذاشت:میرم بیرون دورا. زود برمیگردم ،تخم مرغ تو یخچال هست یه صبحونه دست و پا کن تا من بیام! سپس ردایش را به تن کرد و از خانه خارج شد بشکن زد....حالا دقیقا داخل کوچه دیاگون بود نفس عمیقی کشید و به انتهای کوچه رفت مغازه ای بشدت کوچک و خلوت؛ریموس درب را باز کرد، زنگوله ای به صدا در آمد فروشنده آمد اوگفت:چطور میتونم کمک کنم جناب؟ ریموس گفت: لطف کن و یه سطل رنگ جادویی بهم بده:(رنگ جادویی رنگیه که بسته به سلیقه فرد رنگش تغییر میکنه و خیلی پر طرفداره(از جمله اختراعات خودم.))
فروشنده گفت:ببین عزیز، این روزا از اینا زیاد نمیبرن مگر اینکه طرف حامله باشه و برای اتاق بچش بخواد! ریموس محترمانه گفت:خب، منم به همین دلیل اینجام ،حالا لطف کنید و بهم یک سطل بدید. فروشنده جا خورد اما سطل رنگ را به ریموس داد و از او ۱۰ گالیون گرفت. ریموس هم از فروشگاه بیرون آمد، کمی بیشتر نرفته بود که راهزنان جلوی راه او سبز شدند ریموس سریعا خود را به داخل کوچه ای فرعی کشاند و تا وقتی که راهزنان از نظر ناپدید نشده بودند بیرون نیامد.
کمی بعد جلوی خانه اش بود بیصدا کلید انداخت و وارد خانه شد، ردایش را در آورد روی جا لباسی آویزان کرد. در سکوت به اتاق کوچک رفت و رنگ و وسایلش را گذاشت سپس مشغول آماده کردن نیمرو و سوسیس و لوبیا شد. بعد از چیدن صبحانه به اتاق خودشان رفت، روی تخت نشست و پیشونی همسرش را بو.سید و به آرامی گفت:خورشید خانوم بیدار شده ولی خورشید من هنوز طلوع نکرده! دورا به آرامی چشمانش را باز کرد:ریموس؟تویی؟ -بعله خودمم بفرما صبحونه! دورا سعی کرد بلند شود اما خودش را روی تخت انداخت:ریمو..س سرم خیلی درد میکنه. ریموس گفت:من الان چیکار کنم!؟ +از روی...میز آشپزخونه اون قرصه رو برام بیار... با آب،لطفا ریموس شتابزده به سمت آشپزخانه رفت و قرص را آورد ابتدا آب را دست تانکس داد و بعد قرص. او آب و قرص را خورد، چشمانش بازتر شد و به نظر انرژی گرفت سریع بلند شد و با ریموس به سمت آشپزخانه راه افتاد و با ولع صبحانه اش را خورد +راستی ریموس، امروز میری دیاگون رنگ جادویی بخری؟ _خانوم خانوما خواب بودن من رفتم و اومدم! +واقعا؟ پس بعد از صبونه قراره خیلی خوش بگذره
بعد از صبحانه باهم پی رنگ کردن اتاق رفتند همه چیز خوب پیش میرفت تا این که تانکس مقدار زیادی رنگ را روی ریموس زد، رنگ خیلی زود همرنگ موهای تانکس شد و تانکس گفت:عه وا ! فکر نمیکردم اینقدر دوسم داشته باشی! ریموس سرخ شده بود اما آرامشش را حفظ کرد و چیزی نگفت و به رنگ کردن ادامه داد تا این که دیگر صبرش تمام شد و کمی از رنگ را روی صورت تانکس زد رنگ روی صورت تانکس سریعا قهوهای کمرنگ(رنگ موی ریموس) شد و ریموس گفت: ببین کی ضایع شده! دورا نفسش را بیرون داد و حرفی نزد
آنها تا پاسی از شب به رنگ آمیزی ادامه دادند که ناگهان تانکس روی زمین نشست و پشت سرش ریموس سریعا زانو زد:چی شد دورا! حالت خوبه!؟میخوای بریم سنت مانگو +اینقدر شلوغش نکن من فقط خستم رفیق، فقط همین! _مطمئنی عزیزم؟ +معلومه!
بسیار مشتاق قسمت بعد هستم
متشکرم🌌
حتما به زودی بارگذاری میشه
البته بسته به مدت زمان بررسی هم داره
زهدجترحازحاززنایحینایتزحارحاینایناینهینایحهیتلیحهیتعطی
بلاخرههههههههههههه
یوپیییییییییییییی
شینگلی نانای نانای
هووووووووو
خیلی خوبببب بودددددددددد
دیگه داشتم امیدمو از دست میدادم🤣
بعد از یک هفته تو صی بررسی بودن منتشر شد
پ.ن: در پوست خود نمیگنجم