بابت فاصله افتادن بین پارتا عذر میخوام، مغزم یاری نمیکرد والا😅
ریموس از خواب بیدار شد، نور اتاق تغیر کرده بود. دستی به سر و رویش کشید نوک موهایش توی دستش میآمدند جلوی آینه رفت، حالش به نسبت خوب بود، هرچند ریخت و قیافه اش هنوز بد بود. ولی دست کم گونه هایش دیگر استخوانی نبودند، درب اتاق را باز کرد. صدای بمی گفت:(بیدار شدی.) ریموس به آرامی و تلو تلو خوران به سمت آشپزخانه راه افتاد که چشمش به تانکس افتاد که نسبتا شاداب تر و بهتر شده بود زیر لب گفت:(واقعا به خیر گذشت.) سپس برگشت و چشمش به سوروس اسنیپی افتاد که کنج آشپزخانه نشسته بود معلوم نبود دارد صبحانه درست میکند یا معجون، بهرحال ریموس حرفی نزد و مستقیم به سمت کاناپه رفت و خودش را رویش پرتاب کرد و دستش را دور گردن تانکس انداخت
تانکس نگاهی به ریموس و به سوروس انداخت و سپس دستی روی شکم ورقلمبیده اش گذاشت و گفت:(ولی سوروس، واقعا اگه تو نبودی الان نه من نه ریموس و نه این بچه اینجا نبودیم.)سوروس به آرامی سرش را تکان داد و گفت:(بهتره بگیم اگه شوهرت اونموقع از هوش سرشارش استفاده نمیکرد تو و اون موجود اینجا نبودید!)ریموس لبخندی زد که بیشتر به شکلک شباهت داشت اما حرفی نزد انگار هنوز باور نمیکرد که واقعا معجزه شده باشد و هم همسر و هم فرزندش زنده باشند و از اعماق قلبش خدا را شکر میکرد
**یک ماه قبل** ریموس:دورا، مطمئنی که حالت خوبه؟ _معلومه ریموس! حالم خوبه خوبه، جدی میگم +اخه دمای بدنت هی بالا و پایین میشه بعدم اونشب اگه سوروس نبود معلوم نبود که چی میشه بعدم یه دکتر سادست دیگه، چیزی نمیشه _ریم، من حالم خوبه راس میگم! +آخه... _آخه که چی ریموس ها! وقتی میگم حالم خوبه یعنی خوبم! +دورا، نه..ببین به خاطر خودت میگم عزیزم! _بعدم!من از دکتر مییترسم ریموس از روی صندلی بلند شد و به سمت دیوار رفت.سپس سرش را به دیوار کوبید و موجی از ناسزا را زیر لب به زبان آورد _حالا جوش نیار عزیزم یه بار گفتم بازم میگم: من حالم خوبه! +ولی طبق آنالیز هایی که من کردم از رفتارهات و از بدنت این داره نشون میده که علائمت به آبله اژدها شباهت داره! _باشه بابا! حالا که اینطوره هروقت حالم بد شد منو ببر سنت مانگو +ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه! _همین که گفتم!
ریموس به تانکس نگاهی انداخت همان نگاه پر مهری که همیشه به او داشت، هرچند در تلاش بود نگرانی هایش را مخفی کند.تانکس خمیازه ای کشید و در همان حین گفت: عزیزم من میرم بخوابم...فردا میبینمت...شب بخیرررر ریموس دستی روی گونه تانکس کشید و گفت: دورا، من نمیخواستم ناراحتت کنم، فقط اینه که، من بارها دوستام و خانوادم رو از دست دادم قبول دارم، یکم زیادی نگرانم وگرنه اگر گذشتم اینطوری نبود احتمالا امشب این بحث پیش نمیومد و خودتم میدونی من هیچوقت دوست ندارم ناراحتت کنم، ببخشید. تانکس دستش را روی شانه ریموس گذاشت و گفت: اینقدر خودت رو سرزنش نکن ریمی، بعدم بحث کردن چیز طبیعیه و نیاز نداره که عذرخواهی کنی سپس راهش را کشید و به سمت اتاق خواب رفت.
صبح روز بعد ریموس ساعت ۶ صبح بیدار شد، او تانکس را بیدار نکرد زیرا میدانست خیلی زود است و تانکس احتمالا او را به ۳ تکه نا مساوی تقسیم خواهد کرد بنابراین خودش را روی کاناپه انداخت و بیزبیزک ماگلی که هدیه آندرومدا تانکس بود را روشن کرد(تلویزیون) اما وقتی به یاد آورد که کارکردن باهاش رو بلد نیست دوباره دکمه قرمز رنگ را فشار داد و دراز کشید وقتی بیدار شد و ساعت را نگاه کرد و عدد ۱۰ را دید زیرلب گفت:زیادی خسته بودم سپس خمیازه ای کشید و به سمت اتاق خواب رفت و درب را باز کرد سپس کنار تانکس زانو زد و گفت :(دورا، عزیزم،بیدار نمیشی؟)چند لحظه گذشت ریموس دوباره صدا زد:(دورا؟)باز هم صدایی نیامد. اینبار با صدایی بلندتر گفت:(دورا!؟)باز هم جوابی نیامد:نه نه نه نه! غیر ممکنه! بهش گفتم حالت بد به نظر میاد بعد هی میگفت نه من حالم خوبه الان تحویل بگیر، خانوم بیدار نمیشن!
بعدم از این خانوم اح.مق تر فقط منم که بهش زیاد اصرار نکردم که بریم سنت مانگو. ریموس میدانست به احتمال زیاد معجونب برای درمان آبله اژدها وجود دارد.هرچند همچنان امیدوار بود همسرش دچار بیماری آبله اژدها نشده باشد.تصمیم گرفت خودش به سنت مانگو برود و دکتری را ملاقات کند اما تنها گذاشتن همسرش در این شرایط بشدت کار ریسکی بود و ریموس نمیتوانست آن حجم از ریسک را بپذیرد بنابراین اولین کاری که کرد اطمینان از وضیعت همسرش بود زیرا او حتی نمیدانست که تانکس زنده است یا نه. سریعا دستش را روی موهای آشفته تانکس گذاشت و با برخورد دستش به موهای تانکس موها به سرعت تغیر رنگ دادند ریموس نفسش را بیرون داد و شروع بع گرفتن نبض و نفس تانکس کرد وقتی مطمئن شد وضیعت درست و تحت کنترل است شنل سفری اش را به دور خودش پیچاند و رفت
ریموس وارد شد و به سمت پذیرش رفت و گفت:(یه وقت با یه دکتر تخصصی! هرچی زودتر بهتر!) خانمی که پشت باجه بود گفت:(بفرمایید اتاق ۷۰۳ طبقه ۷) ریموس با سرعتی باور نکردنی به سمت اتاق رفت و روی صندلی روبروی دکتر نشست: _چه مشکلی براتون پیش اومده؟ +همسرم! حدس میزنم به بیماری آبله اژدها دچار شده! _ایشون الان کجان؟ +بیهوشه! توی خونست ولی میتونم براتون علائمش رو بگم _بفرمایید. ریموس شروع به تعریف علائم تانکس کرد و دکتر گفت:(بعله! ایشون احتمالا به آبله اژدها مبتلا شده ) +خب، کاری هست که بکنم؟ _خیر ولی میتونید از دکترای های دیگه هم بپرسید. البته که گفتید همسرتون بارداره که در این صورت باید بگم میتونید یا مادر رو زنده نگه دارید بچه از بین بره یا یچه زنده بمونه مادر از بین بره که اینجا انتخاب با خودته جوون.
مکالمه بین ریموس و دکتران تکرار میشد و همگی نیز او را جواب کرده بودند ریموس بعد از صحبت با دوازدهمین دکتر بالاخره نا امید شد و به خانه برگشت در خانه چنین سرو صدایی راه انداخته بود که هیچکس باور نمیکرد. هرچند ریموس از ته دل خوشحال بود که کسی در همسایگی اش زندگی نمیکند تا نگران حال او بشود. اما اون چنان ناله و شیونی راه انداخته بود که خود نیز وقتی بهش فکر کرد چشمانش گرد شد! البته وقتی روی تخت کنار تانکس بیهوش که با چندین لوله جادویی که به تنفسش کمک میکردند و ریموس با تلاش های زیاد آنها را تنظیم کرده بود دراز کشید ایده به ذهنش خطور کرد.
با توجه به اوضاع وخیم تانکس ریموس با تمام خستگی اش دوباره راه افتاد و به سمت پناهگاهی رفت که میدانست سوروس آخر هفته ها در آنجا اقامت میکند و با هزار امید و آرزو تقه ای به درب زد و صبر کرد. لحظه ای بعد درب باز شد و سوروس اسنیپ با تمام وقار و ابهتش جلوی ریموس لوپین ژنده پوش ایستاده بود. لب های ریموس شروع به لرزیدن کرد و هنوز چند جمله ای نگفته بود که در با صدای محکمی بسته شد ریموس دوباره شانسش را امتحان کرد و درب را زد.اینبار سوروس با قیافه ای باورنکردنی جلویش ایستاد دوباره ریموس چند جمله گفت و با سیل کنایه های اسنیپ روبرو شد و درب را بست
بار سوم و آخر ریموس تقه ای به در زد اسنیپ دوباره درب را باز کرد و اینبار ریموس بر روی زمین افتاد و هق هق اشک ریخت و صحبت کرد ناله میکرد شیون میکشید اسنیپ همچنان ایستاده و با قیافه از خود رازی و پوزخند کنایه امیزش نگاهش میکرد وقتی گریه ریموس تمام شدو نیمه جان روی زمین افتاد و نفس هایش بریده بریده و با صدایی وحشتناک بودند سوروس لیوان آبی را روی پلکان ورودی قرار داد و سپس به مسخره کردن ریموس پرداخت اما در نهایت دلش به رحم آمد و زیر بغل ریموس را گرفتد و به خانه برد وقتی درب را باز کرد بوی تند گیاهان مزاجش را پر کردند و ریموس را روی کاناپه انداخت و مستقیم پیش تانکسی رفت که تا آن موقع فکر کیکرد مر.ده و ریموس در حال هضم کردن فقدانش است اما وقتی نبض تانکس را گرفت باورش نمیشد که او زنده باشد او سریعا ریموس را به اتاق خواب برد و روی تخت انداخت سپس خودش به آشپزخانه رفت و وسایل معجون سازی تانکس را از داخل کابینت پیدا کرد و دست به کار شد
دوستان این بشر تا ساعت ۳:۰۶ صبح اینو براتون نوشته
پ.ن خستممممم
پ.ن۲ ولی ارزشش رو داشت
دستت درد نکنه که از خوابت زدی برای ما 🥺🥺🥺
درواقع یه رکورد تازه هم برای نخوابیدن ثبت کردم😁
هههههه وای بچه بگیر بخواب برات خوبه
وای خیلی خوب بوددددددددددددددد عررررررر
مثه تو بودددددددد🩵🩵🩵🩵✨❤🩹
وای مرسییییییی
به شدت زیبا منتظر قسمت بعد هستم
ممنونم حتما مینویسم