قسمت پانزدهم فصل چهارم...
*** شاید بعد از حدود نیم ساعت یک فراری مشکی به سمتش آمد و رو به روی او توقف کرد و شیشه بغل را پائین داد. _سلام خوشگله، میخوای برسونمت؟. چشمانش را با بی اعتنایی چرخاند. _بس کن ایوان!، این رفتار ها به تو نمیاد. ایوان خنده ای کرد و خم شد و در برایش باز کرد. _فقط خواستم سر به سرت بگذارم. دختر سوار شد و در را بست. _از این جور شوخی ها خوشم نمیاد، اگر هوس مشت های منو کردی، دفعه بعدی میتونی رایگان انجامش بدی. _چشم کاپیتان. گفت و سپس ماشین دوباره حرکت داد. دختر با دیدن سکوت او سوال اصلی را پرسید. _خب حالا نمی خوای بگی اون سورپرایزی که ازش حرف زدی چیه؟. ایوان نگاه کوتاهی به او انداخت و جواب داد. _خب قراره بریم خرید!، قراره برای امشب به خودمون برسیم.
_چی؟ چه نیازی که من رو ببری؟. _نیازه چون تو امشب قراره همراه من باشی و من می خوام به یک اندازه توجه ها جلب کنیم!. _اصلا متوجه این کارت نمیشم. _نیازی نیست متوجه بشی، تنها با من همراه شو و بعد خودت تغییرات خواهی دید. اگر الان با او مخالفت می کرد، برای وجه خودش زشت جلوه می کرد. از این روی تسلیم شدن را قبول کرد و لجبازی را کنار گذاشت و می خواست ببیند چگونه قرار است ایوان او را به این گرداب دنیای خودش بکشاند. سرش به پنجره تکیه داد و به بیرون چشم دوخت؛ اما در دنیای افکار سیر می کرد و در ذهن خود نقشه رسیدن به هدفش طراحی می کرد و قدم بعدی اش می چید. این شلوغي درون ذهنش با شلوغي صدای آهنگ که از ضبط ماشین پخش می شد، قابل مقایسه نبود.
با توقف جلوی یک مجتمع بزرگ خرید و انعکاس نور زیاد چراغ ها بر روی صورتش، توجه اش را به سازه عظیمی که رو به رویش بود داد. یک مرکز خرید تماما شیشه ای و چند طبقه و منشوری شکل بود. با پیاده شدن او نیز پیاده شد و قبل از حرکت نگاه به عظمت سازه و شلوغی جمعیت انداخت. ایوان راه افتاد و با اشاره سر از او خواست همراهی اش کند. _بیا بریم. نفسی بیرون داد و همراه او راه افتاد. با وارد شدن به مرکز خرید با شگفتی ای پنهان در قلبش به محیط اطرافش نگاه می کرد. می توانست قسم بخورد تا حالا و تا این سن هرگز پایش را به چنین مرکز خرید عظیمی نگذاشته بود. هرچند برای او خیلی چیزها بود که هنوز تجربه نکرده بود و آرزو در چشیدن طعم لذت آنان داشت و به خود قول داده بود که با گذشت از این مسائل هرچیزی که بخواهد تجربه کند؛ حتی اگر احمقانه ترین تجربه ممکن باشد. این شگفتی او از نگاه ایوان پنهان نماند و با لبخندی کمرنگ به او نگاه می کرد. سپس بدون اطلاع دست او را گرفت و همراه خود سمت پله برقی کشاند. _بیا بریم بالا، مغازه های لباس طبقه اول هستند.
ایوان همان طور که دست او را گرفته بود، بر روی پله برقی نزدیک خود نگاه داشت. هنگام رسیدن به طبقه اول او را با خود به سمت راست کشاند تا ابتدا از مغازه های آن طرف شروع کنند. با یکدیگر هر چیزی را چک و امتحان می کردند؛ از عینک های آفتابی گرفته تا زيورآلات بدل و چیزهای متنوع با قیمت متفاوت. فروشگاه های لباس را یکی پس از دیگری می گذراندند و لباس ها را امتحان می کردند تا به آن مدل دلخواه برسند. در نهایت وارد مغازه ای شدند که لباس هایی با قیمت نسبتا بالایی داشت. هردو بین رگال های لباس می گشتند و لباس هایی که مناسب بود بر می داشتند. با انتخاب مدل های مدنظر هردو همزمان وارد اتاق پرو شدند و شروع به امتحان کردن لباس ها و نظر دادن کردند. از رد کردن لباس کوتاه سبز گرفته تا کت و شلوار سفید.
در نهایت پس از امتحان ۴ مدل لباس با استایلی اتفاقی دلخواه و مناسب با یکدیگر از اتاق پرو خارج شدند. رو به روی یکدیگر ایستادند و نگاهی به همدیگر انداختند. لیلی لباسی مشکی تنگ و تا بالای زانو با آستین توری ایستاده بود و ایوان نیز کت و شلواری به همراه رنگ اماطرح اسپرت ایستاده بود و با نگاهش او را تحسین می کرد. _همین لباس رو بردار، بهت میاد. _ولی زیاد تنگ و کوتاه نیست؟. _نه کاملا مناسبته!، ولی اگر احساس ناراحتی داخلش داری میتونی عوضش کنی. دختر نگاهی به لباس انداخت و در نهایت لباس را پسندید. _پس همین بر می دارم. _باشه، خب حالا استایل من چطوره؟ بهم میاد این کت و شلوار؟. نگاهی سر تا پا به او انداخت و با تائید سر جواب داد. _همین خوبه!، جذابت کرده. ایوان نیشخندی ریز زد و برای سر به سر گذاشتن او پرسید. _یعنی داری میگی قبلش جذاب نبودم؟پس واقعا مایه تاسفه.
دختر تند تند شروع به اصلاح حرفش کرد. _نه، نه، منظورم این نبود!. البته که قبلش هم جذاب بودی. ایوان خنده ای کرد و گفت: _چه زود دستپاچه شدی، فقط داشتم سر به سرت می گذاشتم. اخمی کرد و مشتی بالا برد تا به صورت او بکوبد؛ اما با آمدن فروشنده مشتش پائین آورد. فروشنده با لبخندی شروع به تحسین هردوی آنها کرد. _وای چه زوج جذابی!، کاملا به همدیگر میآیید و این استایل واقعا خاصتون کرده. لیلی با اخم حرف او را تصحیح کرد. _ما فقط دوستیم، زوج نیستیم. فروشنده با تعجب دستش بر روی دهانش گذاشت. _اوه ببخشید!، نمی دانستم. ایوان برای پایان بحث روی به فروشنده گفت: _ما همین هارو می خریم، یک لحظه میشه صبر کنید تا برای تسویه حساب بیاییم؟. فروشنده با لبخند سری تکان داد و رفت. پس از آن دست لیلی گرفت و به سمت اتاق پرو کشاند و خود به اتاق پروی کناری رفت تا لباس عوض کند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)