قسمت نوزدهم فصل چهارم...
راه برگشت ساکت بود اما نه دیگر سنگین؛ زیرا امشب آن پرده سنگین میان آن دو برداشته شده بود. ایوان ماشین را دوباره به همان آدرس قبل برد و توقف کرد. در سرمای شب و سکوت آن کسی اطراف دیده نمی شد. هنگامی که دختر کمربند باز کرد و آماده باز کردن در دستش را روی دستگیره گذاشت، بر خلاف همیشه مکثی کرد و تنها درحدی که نیم رخش رو به ایوان باشد برگشت و به او نگاه کرد. منتظر آن بود که اگر حرفی میانشان مانده است، ناگفته نماند. با ندیدن هرگونه عملی از سوی او دستگیره را برای باز کردن کشید؛ اما میانه فشار ایوان صحبت کرد و او را واداشت که به سمت او برگردد و دست نگاه دارد. _لیلی!، میشه فردا بعد کلاس باهم بریم یه سر به مادرم بزنیم؟ می دونی فقط می خوام پنهانی باشه و پدرم نفهمه. با لبخند ملایمی به نشانه قبول درخواست او سری تکان داد و سپس از ماشین پیاده شد. پس از بستن در درحالی که انعکاس خودش روی شیشه دودی ماشین بود، دستی برای ایوان تکان داد و وارد آن ساختمان شد.
به محض محو شدن از دید ایوان ماشین را با غرش ملایمی در سکوت شب هدایت کرد و دور شد. دختر درون ساختمان به دیوار خنک تکیه داده بود و با محو شدن صدای ماشین نفسی بیرون داد. نمی دانست تا کی موفق می شد چنین چیزی یا حتی هدف واقعی اش را از او پنهان کند. دستی به صورتش کشید و به آرامی بیرون چک کرد و با خلوت دیدن آنجا تنها درون خیابان به سمت خانه اش راه افتاد. *** با رسیدن به جلوی در با عجله کلید پیدا کرد و در باز کرد و از شر سرما به داخل خزید. گرمای درون خانه او را مانند سایه ای در آ.غ.و.ش خود گرفت. بدون روشن کردن لامپ با پا در را بست و کفش ها را از پا درآورد. کف پاهای برهنه اش را روی چوب کف گذاشت و خود را روی تشک ولو کرد. درحالی که به سقف و سایه های نقش بسته روی آن از چراغ تیربرق به داخل افتاده بودند خیره شده بود، تمامی اتفاقات امروز را با خود مرور می کرد. تمام آن لحظه دلنشین خرید کردن یا آن جرقه پس از ب.و.س.ه که چیزی جدید در قلبش پدید آمده بود. اولین بار بود که چنین حس دلنشین، مقدس و متفاوتی در سینه خود احساس می کرد. قرار نبود این گونه شود، نه؟ برای چنین چیزی برنامه نریخته بود!.
حالا مسیری که داشت می پیمود از آنچه فکر می کرد سخت تر به نظر می رسید؛ چرا که چیزهایی امشب در او پدید آمده بود که برای آن برنامه ریزی ای نکرده بود. اکنون در لباس هایی بود که آشکارا در تضاد با این خانه کوچک بودند. به آرامی به حمام رفت و چراغ ضعیف آن را با کلیک دکمه روشن کرد. در آینه دیواری کوچک به خود نگاه کرد. امشب دختر دیگری را در این خانه می دید؛ دختری که حتی خودش با آن غریبه بود. شیر آب باز کرد و مانند سیلی آب را به صورت خود می پاشید. با صابون صورتش را شست و تمامی آلودگی های پر زرق و برق و رنگی دنیای دخترانه را پاک کرد. بعد از شستن صورتش دستی سمت حوله کوچک برد و صورتش را خشک کرد.
دوباره به خود درون آینه نگاه کرد. اکنون همان دختر همیشگی برگشته بود، نه آن پوسته زیبایی که امشب به بقیه نشان داده بود. از حمام خارج شد و لباس ها را عوض کرد و آن لباس های نو را مرتب تا زد و پس از قرار دادن درون نایلونی کناری گذاشت و روی تشک لم داد. درحالی که به سقف خیره شده بود و موهای طلایی اش حالا آشفته و مواج روی تشک پراکنده شده بودند، چشمانش را از خستگی روز با فکر رفتن دوباره به محله قبل بست و خواب به استقبال او آمد. هیچ چیزی جز تاریکی مطلق تا خود صبح به دیدار او در خواب نیامد.
*** صبح زود قبل از آنکه تلفن همراهش آلارم بخورد در ساعت ۵ بیدار شد و پس از پوشیدن لباس گرم و کفش اسپرت شال گردنی به رنگ قرمز تیره دور گردن خود انداخت و برای کمی پیاده روی از خانه خارج شد. هوا همچنان تاریک بود و ابرهایی در افق مانند خطی نواری مانع تابش پرتوهای خورشید شده بودند. به آرامی می دوید و بخار سرد هوا با هر بازدم بیرون می آمدند.
در این ساعت شهر هنوز در خواب بود و هرکسی در زیر ملحفه های پنبه ای گرم و نرم، وقت خود را در رویا یا کابوس سپری می کرد. بدون هرگونه نگرانی یا فکری درباره نحوه آغاز روز؛ اما او اینجا بود. افکارش از خیلی وقت پیش او را از چرخه زندگی راحت جدا کرده بودند و چیزی جز نگرانی و ترس از نشد ها، شکست ها و نرسیدن ها برای او به ارمغان نیاورده بودند. اما او نیز همانند این ها مقاوم و محو نشدنی بود. همان قدر شجاع از انجام هرکاری برای محو کردنشان.
نظرات بازدیدکنندگان (0)