به نام خدا این هم پارت ۱۵ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
پینک اسکای با ناراحتی به توالایت نگاه کرد . دارک اسکای ازش پرسید :《 چیشده ؟ ناراحتی ؟ 》 پینک اسکای آهی کشید و گفت :《 به نظر میاد با بقیه خیلی بهش خوش میگذره 》 دارک اسکای لبخند کمی زد :《 خب این چیز خوبیه ، نه ؟ 》 پینک اسکای سرش رو انداخت پایین و گفت : 《 هست .... ولی ... 》 دارک اسکای:《 ولی چی ؟ 》 پینک اسکای با صدای آروم گفت :《 انگار دیگه به من نیاز نداره ... 》 آرورا که حرفشون رو شنیده بود گفت :《 نه بابا ، چی داری میگی ؟ 》 پینک اسکای دوباره به توالایت نگاه کرد ؛ توالایت با چند تا از بچه ها میخندید و بازی میکرد و دنبال توپ میدوید. بعد آروم گفت :《 آخه نگاهش کن ... اون حتی بدون من هم خوشحاله .... فک کنم من براش خاص نیستم .... 》
دارک اسکای :《 ولی مگه تو هدفت این نبود که خوشحال باشه ؟ 》 پینک اسکای آروم سرش به نشونه تاکید تکون داد دارک اسکای با لبخند ادامه داد :《 خب تو به هدفت رسیدی . ... خاص بودن یعنی اینکه وقتی تو پیشش باشی حالش بهتر شه . نه اینکه وقتی تو پیشش نباشی نتونه خوشحال باشه .》 پینک اسکای با بغض و صدای آروم گفت : 《 ولی ... ولی اگه عا*شق ... یه نفر دیگه بشه چی ؟ 》 دارک اسکای با پوزخند گفت :《 هه ... فک کردی همه مثل خودت خر هستن که تا یه نفر رو دیدن عا*شقش بشن 》 پینک اسکای لپاش رو باد کرد و گفت :《 من خر نیستم ... خر خودتی 》 دارک اسکای خندید و گفت :《 نه .. تو فقط احساساتی هستی 》
بعد از چند دقه توالایت اومد پیش پینک اسکای و گفت :《 پینکی ... تو دیگه بازی نمیکنی ؟》 پینک اسکای:《 اوممم ... راستش یکم خسته شدم ... 》 توالایت:《 خب اگه میخوای ، بریم دنبال رنگ بگردیم .... هوم ؟》 پینک اسکای لبخند زد و گفت :《 آره بریم 》 توالایت با خنده گفت :《 راستی ازت خیلییی ممنونمممم 》 پینک اسکای با تعجب گفت :《 چرا ؟ 》 توالایت با خنده گفت:《 اگه تو نبودی ، من هیچ وقت این رو تجربه نمیکردم و هیچ وقت یه دوست واقعی پیدا نمیکردم 》 پینک اسکای با لبخند غمگین گفت :《 خوشحالم دوست های جدید پیدا کردی 》
توالایت با تعجب گفت :《 هااا ؟ 》 پینک اسکای به بچه هایی که مشغول بازی بودن اشاره کرد :《 اونا رو میگم 》 توالایت چند لحظه نگاهش کرد ، بعد آروم خندید :《 نه ... منظورم اونا نبودن 》 پینک اسکای :《 پس کی ؟ 》 توالایت لبخند آرومی زد :《 منظورم تو بودی 》 پینک اسکای چند لحظه ماتش برد ، بعد چشماش برق زد :《 واقعااااا ؟! .... یعنی من دوست واقعیت هستم ؟! 》 توالایت با خنده گفت :《 آره دیگه 》 پینک اسکای از خوشحالی یه دور دور خودش چرخید بعد پرید هوا و گفت :《 واییییییییییی! 》 توالایت با خنده گفت :《 تو واقعا با همچین چیز کوچیکی اینقد خوشحال میشی ؟ 》 پینک اسکای با لبخند جواب داد :《 آره ! چون این برام کوچیک نیست 》
نظرات بازدیدکنندگان (0)