افسانه ای در دل یکی از روستا های مازندران ، راجب عشقی میان دختر روستایی و یک پلنگ!....
حدود ۱۰۰ سال پیش ، در یکی از روستا های مازندران به نام کندولوس ، دختری زیبا به نام مینا زندگی میکرد.. مینا یتیم بود و در حاشیه روستا در کلبه ای تنها زندگی می کرد.. اما یک چیز عجیب راجب مینا وجود داشت.. مینا چشم هایی قرمز داشت.. برای همین اهالی روستا به او مینا ورگ چشم(به مازنی یعنی چشم گرگ) میگفتن و بچه ها از او میترسیدند.. اما به خاطر زیبا ای اش..اکثر جوان های روستا ، عاشق مینا بودند
مینا صدای بسیار زیبایی داشت و وقتی برای جمع کردن هیزم به جنگل میرفت ، شروع به آواز خولندن می کرد... یک روز که مثل همیشه برای جمع کردن هیزم به جنگل رفته بود ، پلنگی در همان اطراف صدای مینا را میشنود و عاشق صدایش می شود .. از آن به بعد پلنگ هر روز کمین میکرد و به صدای مینا گوش می کرد... یک روز وقتی مینا از جنگل به خانه بر میگردد ، پلنگ مینا را تعقیب میکند و از یک درخت توت بالا میرود و به پشت بام خانه می رود تا بتواند باز هم صدای دلنشین مینا را بشنود
پلنگ چند شب این کار را تکرار میکند و مینا هم شک کرده بود که کسی در پشت بام خانه اش است، اما هیچگاه برای بررسی نرفت.. تا اینکه یکی از شب ها، مینا صدایی میشموه و به پشت بام میره و با دیدن پلنگ ، از ترس بیهوش میشه.. پلنگ آنقدر بالا سر مینا منتظر می ماند تا مینا به هوش بیاد...وقتی مینا به هوش گیاد، کم کم حالت تهاجمی پلنگ از بین میره و ترس مینا هم کمتر میشه..بعد از اون ، مینا پلنگ را نوازش میکند و پلنگ هم به مینا نشون میده که مانند یک گربه رام است
دیگه کم کم عشقی بینشون شکل می گیره ، صبح ها مینا به بهانه هیزم به جنگل میرفت تا پلنگ را ببینه و غروب بر میگشت خانه، نیمه شب هم پلنگ به روستا میرفت تا مینا را ببینه و تا خود صبح پیش هم می ماندن روز ها گذشت،.. تا اینکه زمستان از راه رسید.. مردم روستا هر روز صبح متوجه رد پا پلنگ روی برف ها میشدند و براشون سوال بود که چرا رد پا ها، مستقیم به خانه مینا ختم میشه
تا اینکه یک شب ، ننه خیرالنسا ، دوست و همسایه مینا ، خوابش نمیبره و از خانه بیرون میزنه.. صدای آواز مینا رد میشنوه و متوجه میشه مینا بیداره.. پس تصمیم میگیره بره میش مینا . اما بعد ، با دیدن پلنگ که پیش میناست، از ترس فرار میکنه... کم کم خبر تو کل روستا میپیچه... مردم اوایل میترسیدند ، اما بعد متوجه شدند پلنگ کاری با کسی نداره .. پسرای روستا هم که عاشق پلنگ بودن، اونو به چشم رقیب میدیدند...
روزها میگذره، تا اینکه یک روزتوی روستا کناری کندلوس یعنی نیچکوه ، عروسی دختری به اسم آهو خانم برگزار میشه.. همه اهالی روستا کندلوس به عروسی دعوت بودند... پلنگ مثل هر شب به روستا میاد ، ولی مینا رو پیدا نمیکنه... رد بو مینا را دنبال میکنه و به روستا نیچکوه میرسه .. سگ های ییلاقی بهش حمله می کنن و بعد مرد های روستا با تفنگ بهش تیر میزنن.. و پلنگ فرار میکنه...بعد از اون پلنگ میمیره... ولی لاشه اش هیچوقت پیدا نمیشه... مینا کلی زجه میزنه و گریه و زاری میکنه و برای پلنگ عذاداری میکنه و مردم هم برای تسلیت گویی میان به خانه اش..
مینا تا زمستان آن سال برای پلنگ گریه و زاری میکنه، تا اینکه یک روز زمستانی ، مه عجیبی کل روستا را فرا میگیره..مینا در مه از خانه اش خارج میشه و به سمت جنگل میره و در جنگل ناپدید میشه.. مردم چند روز در جنگل دنبال مینا میگردند ، اما مینا رو پیدا نمی کنن..برخی ها شایعه میکنن که پلنگ اصلا پلنگ نبوده و ج.ن بوده در لباس پلنگ ...
۴۰ سال بعد، یک جون که توی جنگل بوده، پیرزنی با چشم های قرمز میبینه و از ترس فرار میکنه و به روستا کندولوس میره... از ترس لکنت زبان گرفت .. چند روز مریض شد، تب کرد و بعد با همون تب از دنیا رفت.. برای همین برخی ها هم میگن که شاید خود مینا ج.ن بوده ...
یه نکته ای که باید بگم، اینه که این داستان بر اساس واقعیت است و تمام عکس هایی که در اسلاید های قبل دیدید ، واقعی است و واقع در روستای کندولوس است...حالا شاید برایتان سوال بشه جزییات را مردم از کجا میدانند؟ مینا جزییات را برای دوست اش ننه خیرالنسا تعریف کرده و جزییات توی شهر بین مردم پیچیده.. اگر سری به این روستا بزنید و پیش سن دار های روستا برید، بهتون میگن که در آن زمان بچه بودند و چیز هایی از بزرگت تر ها شنیده اند
عالی بود✨🌱
میدونی چیه به نظرم هیچکدوم ج.ن نبودن و داستان واقعیه
شاید اون پلنگه نمر.د و زنده موند و مینا رفت که تا همیشه پیشش باشه ...(البته اینا حدس خودمه)
عالیییی
یادمه انیمیشنش هم ساخته بودن
۵: هر دو جن بودن داستانم واقعیه
هر دو جن بودن؟... دیدت جالبه😄
۳
وااو
خیلی خوب بود و خوشحال شدم اسمم تو پست بود😄
خوشحالم خوشت اومد💖... و خوشبختم مینا😂
درود ناز کاورت میتونم توی تست/پست تصحیح کاور کاربرای تستچی بذارم؟
آره عزیزم💫