بیدار شدیم که دیدیم شب شده . من : آقای تامنس ما باید بریم. آقای تامنس : نمیتونید لوسی : چی؟ آقای تامنس : من فان خیلی بدی هستم. من : نه تو به ما کمک کردی. آقای تامنس : نه من خیلی بدم. لوسی : تو فان خیلی خوبی هستی آقای تامنس : اونا دارن میان ، باید زودتر از اینجا برید ، حواستون باشه زیاد صحبت نکنید اونا خبرچین زیاد دارن حتی بعضی از درخت ها هم طرف اون هستند. من : درخت ها؟ آقای تامنس : بله ، درخت ها . حالا برید ، از اینجا میتونید برگردید؟ به چراغ رسیدیم. من : بله ، خدافظ
لوسی : دوباره میبینیمتون؟ آقای تامنس : احتمالا خیلی زود ما به سمت آنجایی که ازش آمدیم رفتیم. وارد کمد شدیم. از کمد خارج شدیم. به طور عجیبی اونجا صبح بود هنوز. پیتر : ۹۹ و ۱۰۰ منو لوسی دویدیم . لوسی : ما برگشتیم! ادموند : ساکت داری مارو لو میدی ، مگه بازی رو بلند نیستی؟ پیتر : پیداتون کردم. ادموند : باعث باخت من شدی ، خوبه؟ سوزان : پس من بردم. من : ما چند ساعت نبودیم ، اصلا فهمیدید؟ پیتر : چی؟ لارا چیمیگی؟ ادموند : باز خیال پردازی هایش شروع شد
من : من خیال پردازی نمیکنم ، ما یکجای دیگه بودیم ، یک دنیا دیگه ، نارنیا ادموند : نارنیا؟ نارنیا دیگه کدوم قبرستونیه؟ لوسی : هی! من هم اونجا بودم واقعی بود و اونجا یک فان مهربون بود به اسم آقای تامنس. ادموند : باز شروع کردید! من : ولشون کن لوسی اونها باور نمیکنن ، بیا بریم 《 منو لوسی با ناراحتی رفتیم 》 پیتر : هی وایسید ما منظور خاصی نداشتیم. سوزان : کارِت عالی بود ادموند.
《 فردا 》 وارد حیاط شدیم ، پیتر و ادموند داشتن بیسبال بازی میکردند، منو لوسی زیر درخت نشسته بودیم. من : لوسی شب دوباره بریم؟ لوسی : آره بریم یهو پیتر توپ و پرت کرد و ادموند هم با چوب بیسبال بهش ضربه زد و خورد تو شیشه که یهو اون عجوزه پیر با صدای بلند گفت : کی این کارو کرد!؟ من : بچه ها بدوید. 《 همه دویدیم سمت اتاق ها ولی همه اشون در هاشون قفل بود صدای قدم های اون پروفسور بیشتر میشد تا رسیدیم به یک اتاق در قهوه ای تیره ، این همون اتاق بود که تویش کمد بود 》 در وباز کردم و رفتیم تو . من : برید تو کمد. ادموند : شوخیت رفته؟ پیتر : برو تو 《 رفتیم تو ، عقب و عقب تر میرفتیم که به یک درخت که رویش برف بود برخورد کردیم همه افتادیم رو برف ها ، منو لوسی بلند شدیم و خندیدیم 》 سوزان : اینجا کجاست؟ من : خب فکر کنم دنیای خیالی نارنیا پیتر : معذرتخواهی کن ادموند ادموند : باشه معذرت میخوام لوسی : اشکالی نداره من : بریم خونهی آقای تامنس؟ لوسی : آره سوزان : بریم ببینیم این آقای تامنس کی هست 《
《 تو راه بودیم به چراغ رسیدیم 》 من : نزدیکیم ، زود باشید. " رفتیم تا رسیدیم به همون خونه ی بالای کوه ، درش باز بود ، رفتیم تو ، همه جا بهم ریخته بود ، فلوت آقای تامنس شکسته رو زمین افتاده بود " من دستم و گرفتم جلوی دهنم و گفتم : وای نه! لوسی گریه اش گرفت : نه! پیتر : چی شده؟ من : نمی.....وایسید ، اون چیه؟ یک نامه بود ، خواندمش : به دستور ملکه آقای تامنس یک خائن است و ما خائن ها را میندازیم تو سیاه چاله ، هرکی دوباره اینکار را بکند او هم همین اتفاق برایش می افتد . امضا : رئیس وولف من : اون به خاطر ما رفت سیاه چاله لوسی : باید کمکش کنیم پیتر پیتر : باشه.....صدای چیه؟ رفتیم بیرون که یک صدایی از بین درخت ها و بوته ها میآمد، که یهو.... 《 این داستان ادامه دارد 》
𝑳𝒐𝒐𝒌 𝒇𝒐𝒓 𝒂 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝒕𝒐 𝒇𝒍𝒚, 𝒆𝒗𝒆𝒏 𝒘𝒉𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒂 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏𝒔 𝒕𝒐 𝒄𝒓𝒂𝒔𝒉...! دنبال يه دليل براي پرواز بگرد حتي وقتي هزار تا دليل براي سقوط داري!🤍🪽
نظرات بازدیدکنندگان (0)