سلام بلوبریــــــــــ🦋های من!¡ بریم با یک پارت دیگه از داستانمون
اصلان : بیاید ولی هرجا که گفتم برمیگردید، باشه؟ من : باشه. 《 داشتیم راه میرفتیم که اصلان گفت 》 اصلان : یک زمانی این درخت ها آواز میخواندند، زیبا ترین آواز ها ، کمیاب ترین رقص ها ، ولی این روز ها هم تموم شد و زمستانی ابدی بر نارنیا حاکم شد ولی ما معتقدیم که دوباره بهار میشود و این یخ و برف ها آب میشوند، به دست شما ها ، فرمانروایان اصلی نارنیا لوسی : من هم معتقدم که این اتفاق میفته. سوزان : لارا چرا انقدر ساکت شدی؟ 《 من تو فکر فرورفته بودم که من وقتی خیلی بچه تر بودم خانواده ام فوت شدن ، اصلا چهره اشون رو یادم نمیاد فقط یادم میاد که یک دروازه ای بود و بعد یک شیر دیدم ، خیلی شبیه اصلان بود ، این را برای اصلان تعریف کردم 》 اصلان : تو همون فرزندی؟ خانواده ی تو نمرده اند فقط گم شده اند ، یادمه وقتی بچه بودی من تورو دیدم ، توی یک جنگل تنها بودی ، تو مال خاندان معمولی نبودی قنداقی که دور تو پیچیده بودند مال خانواده معمولی نبود ، مال خانواده سلطنتی بود . من : چی؟! سوزان : لارا تو واقعا یک پرنسس هست لوسی : این عالیه اصلان : کاش من زنده بودم و میدیدم بر تخت پادشاهی مینشینید من : چی؟ یعنی چی؟ اصلان : متاسفم فرزندان من ، تا اینجا دیگه خودم باید برم ، باشد که نور خدایان راهنما و روشنگر شما ها باشند { اصلان رفت وقتی مطمئن شدیم که رفت ماهم دنبالش کردیم و دیدیم تمام ارتش ملکه دور یک سنگ جمع شده بودند و ملکه با یک لباس مشکی زشت وایساده بود ، اصلان رفت پیششون } ملکه : امشب خون اصلان ریخته خواهد شد و ما هم آخرین امید نارنیا رو نابود خواهیم کرد البته بعد از کشتن این شیر پیر ، ببندینش [ اصلان را بستند ] ملکه ( جادیس ) : اول یکم موهایش را بزنید. 《 موهای اصلان را داشتند کوتاه میکردند و بعد اصلان را بردند روی سنگ 》 جادیس با صدای بلند : برای سلطنت یخی و بعد خنجر را فرو کرد تو قلب اصلان ، خون روی آن سنگ زیاد ریخته بود ، خون با رنگ سفید سنگ قاطی شده بود و همه جای سنگ خونی شده بود ، جادیس خنده های شرورانه ای کرد . جادیس : اصلان کشته شد!! همه ی ارتش خوشحالی میکردند ولی در دل أن سه دختر که این صحنه را دیدند یک طوفانی پابرجا شد ، لوسی گریه کرد ، سوزان هم لوسی را در آغوش گرفت و من آخرین نگاه اصلان را دیدم ، بغض کرده بودم. جادیس نمیدونست ما اونجاییم ، روبه ارتشش گفت : حالا ما برای جنگ آماده میشویم.
{ آنها رفتند و آن سه دختر رفتند پایین } سوزان : لارا وقتی تو رو گرفته بودند یک اتفاق افتاد من : چه اتفاقی؟ سوزان شروع کرد به تعریف کردند 《 پرش به گذشته : لوسی : لارا رو میتونن بکشن ، پیتر باید نجاتش بدیم. پیتر : معلومه که نجاتش میدیم. یهو بابانوئل اومد. سوزان : پروفسور کور!؟( پروفسور دومی ، اون عجوزه پیر نه ، اون خیلی مهربون تر بود ) بابانوئل: هو هو هو هو ، سلام من یک هدیه براتون دارم. لوسی : پروفسور! بابانوئل : این برای تو است لوسی ، یک معجون شفا بخش که هر زخمی رو خوب میکنه لوسی : واقعا!؟ بابانوئل : بله و این هم امید وارم اتفاقی نیفته که ازش استفاده کنی ، این خنجر تو است لوسی و این برای شما است پیتر ، یک شمشیر که از خود اصلان الهام گرفته شده است پیتر : ممنون پرفسور بابانوئل: و این هم برای تو سوزان ، یک تیرکمان و چندین تیر و این شاخ اسب تک شاخ است ، هروقت به کمک نیاز داشتی در اون فوت کن سوزان : ممنون پرفسور بابانوئل : و تو ادموند ، این شمشیر برای تو است ، نقش و نگار های برف رویش است چون اون شمشیر جادویی است میتونه هر کسی رو به یخ تبدیل کنه ، و لارا.... ادموند : لارا نیست ، لارا رو برده اند بابانوئل : این رو بدید به لارا ، قدرتی که این گردنبند داره خیلی زیاد است ، قدرت مرگ و زندگی را دارم ، اگه به بال راست پروانه دست بزند قدرت مرگ و دارد ولی اگر به بال چپ پروانه دست بزند قدرت زندگی و شفابخشی دارد ولی هیچکس جز خودش نمیتواند آن را فعال کند 《 پرش به زمان حال 》
من : سوزان این مال منه؟ واقعا!؟ لوسی با گریه: آره ولی فکر نکنم جواب بده سوزان : بچه ها.....اصلان کجا رفت؟ من : چی!؟ همونجا بو..... { نگاه کردم و دیدم اصلان نبود که یهو یک غرشی از پشت سرمون اومد ، اون اصلان بود } اصلان : سلام فرزندانم لوسی : اصلان ولی چجوری!؟ اصلان : این سنگ برای مرگ خائن ها است ولی اگر یک بیگناه روی اون کشته شود دوباره زنده میشود من : من با کمک درخت ها به پیتر و ادموند خبر دادم که مرده ای اصلان : بهترین راه برای حمله وقتی است که نمیدونن زنده هستی یا نه ، حالا سوار من بشید و بریم. رفتیم به طرف شهر نارنیا که دیدیم..... { این داستان ادامه دارد }
خیلی کم شد ببخشید😖🙏 Dₒ yₒᵤ wₐₙₜ ₐ ₕₐₚₚy ₑₙdᵢₙg? ₛₒᵣᵣy, ₜₕᵢₛ ᵢₛ ₙₒₜ Dᵢₛₙₑy.
نظرات بازدیدکنندگان (0)