زمانی که تصمیم گرفتی خلاف قوانین پیش بری در انتظار پیامدش باش
چهار ده روز از حادثه ای که رخ داد می گذره تحمل کردن هم سخت تر میشه چرا ؟ هر یک ساعت دکترا بالا سرم میان معاینه ام می کنند ، پرستار ها که دیگه قابل تحمل نیستن هر یک ثانیه یک سوزن بهم می زنند حق بیرون رفتن از این اتاق ندارم ! صدا ها ، بو ها ، هم که جایی خودشون دارن . هشت روز پشت سر هم یک روانشناس میاد تا کمکم کنه با شرایط فعلی سازگار بشم ولی این فکرش اشتباه
من هرگز با این بدن مصیبت بار سازگار نمیشم . صدای افکارم آزاردهنده هست ، فکر اینکه بعد از مرخص شدن چی کار کنم؟ الان وسط سال هست هیچ مدرسه ای منو قبول نمی کنه بد تر از همه چیز جمله درد ناک پدرم بود بعد از مرخص شدن از خونه باید برم ولی کجا ؟ آخه مگه من خواستم پسر بشم ؟ دلم می خواست بزارم غم همه وجودم بگیره ولی هزاران خشمگین هستم
چهار ده روز از حادثه ای که رخ داد می گذره تحمل کردن هم سخت تر میشه چرا ؟ هر یک ساعت دکترا بالا سرم میان معاینه ام می کنند ، پرستار ها که دیگه قابل تحمل نیستن هر یک ثانیه یک سوزن بهم می زنند حق بیرون رفتن از این اتاق ندارم ! صدا ها ، بو ها ، هم که جایی خودشون دارن . هشت روز پشت سر هم یک روانشناس میاد تا کمکم کنه با شرایط فعلی سازگار بشم ولی این فکرش اشتباه
«سلام کاهان …امروز حالت بهتره ?» به لطف شما خوب هستم نگاه از من می دزده پاکت به دستام میده « بهتره این پاکت باز کنی » باشه ! پاکت اول باز کردم یک کارت شناسایی، سه تا کارت ، یک کاغذ ، با دیدن کاغذ بدون زره ای تردید خواندم انتظار چندین جمله داشتم در حالی که فقط یک جمله نوشته خوب زندگی کن « پاکت اول مدارک هست ، مقدار زیادی پول که در کارت هست کاهان » به طور کامل گیج شدم کارت شناسایی می خواستم ببینم کلا خشکم زد. « نام کاهان لاورت … نام پدر مادر لوکا ... کاترین .... » این پاکت ها چرا دست شما هست ؟!
« کاهان لاورت همانطور که من روانشناس تو هستم وکیل توهم هستم پدرت ادوارت به تو یک موتور یک خونه داده تا وقتی از خانواده ات جدا شدی جا مکان داشته باشی …» چرا خودش نیومده به دیدنم ؟! مگر فردا مرخص نمی شم ؟! « … آه … سیزده روز پیش … کل خانواده ات تصادف کردن …» روی پا هام ایستادم بلند گفتم حالشون خوبه ؟! کجان؟ « آروم باش کاهان … همه اون ها مردن » چی ؟ « کاهان !!!!» یادم نمیاد بعدش چی شد . اینکه پدر مادرم خواهرانم از دست بدم خیلی عذاب آور هست
فردا رسید ، آسمان هم مانند من غمگین هست . وسایلم را برداشتم لباس های که خانم فلوریدا داد پوشیدم ، سوار ماشین شدیم کل راه جلو گریه ام گرفتم میشه اول سر قبر خانواده ام بریم؟! « باشه …» رسیدم پیش خانواده ام ، که همه اون ها خوابیدن . یک خواب عمیق از اونجایی که پدرم فامیلی لاورت بهم داده یعنی منو از خودشون جدا کردن در حالی که اشک می ریختم بلند فریاد زدم چطوری زندگی خوبی داشته باشم در حالی که همتون از دست دادم؟! ساعت ها گریه کردم . تا خود شب بعد هم به سمت کلیسا برای دعا
نظرات بازدیدکنندگان (0)