درودددد داریم پارت آخر رو میخونیممم . نتیجه مهمه حتما بخونیدش 😭💖
او اشک هایش را پاک میکند.«نمیتونم باهات بیام؟!»من جایی ندارم. کالسکه خبر کرده اند اما قرار است خیلی دورتر مرا وسط جنگل رها کنند. چه او با کالسکه با من بیاید و چه به قول خودش فرار کنیم، در هردو من او را هم آواره میکنم. پس سری به نشانه ی نفی تکان میدهم.«نه»برمیگردم که بروم. دستم را میگیرید. میلرزد. خیلی میلرزد.«اما این "نه" برای این نیست که منو دوست خودت نمیدونی.نه؟» چند لحظه من هم می لرزم. هم اینکه لرزش او دستم را می لرزاند و هم اینکه...بدنم به تماس برقرار کردن عادت ندارد اما بعد جواب میدهم.«هنوز بهش شک داری؟» او دستش را طوری از دستم جدا میکند که انگار صاعقه به او خورده است. تلو تلو میخورد و عقب میرود.اشک هایش دوباره سرازیر میشوند.«کاش اینو نگه نمیداشتی برای روز آخر...» سری تکان میدهم و قبل از آنکه سوار کالسکه بشوم می گویم«بدرود جاپس.»او همیشه از کلمه ی بدرود خوشش می آمد.اما جوابم را نمیدهد. حتی نگاهم نمیکند. به زمین خاکی خیره شده است و اشک هایش را با دستش پاک میکند.کالسکه راه میوفتد و او پشت در می ماند.کمی که می گذرد صدایش می آید که چیزی می گوید.«به امید کسوف، آریک عزیز!»سرم را به سمتش بر میگردانم.کسوف؟منظورش....؟
"هفت سال پیش،کتابخانه ی کوچک فاکس وود". کاغذ مچاله شده ای به سرم برخورد میکند. به او نگاه میکنم که موهای نارنجی اش را شانه زده است و کتابی در دستش نگه داشته.می آید و کنارم می نشیند.«این کتابو انتخاب کردم.» اخم میکنم.«من بهت نگفتم بری کتاب انتخاب کنی.» او با سماجت تمام میگوید «این کتابو انتخاب کردم.» که این یعنی " یا به حرفم گوش کن یا من تا فردا صبح تکرارش میکنم" کتاب را میگیرم.رویش نوشته شده است " کسوف" می گویم «مزاحم!» او با انگشت اشاره اش به خودش اشاره میکند. «من؟!» جواب میدهم.«هیچ مزاحم دیگه ای اینجا نیست پس آره...تو»او چند لحظه که من کتاب را باز میکنم و به بینی ام نزدیک میکنم تا بویش را استشمام کنم_همان کار مسخره ای که هر دفعه ناخودآگاه انجام میدهم. شاید هم مسخره نباشد..._سکوت می کند و بعد می پرسد.«آدم مزاحم یعنی چی؟» غرولند کنان میپرسم «یعنی چی، یعنی چی؟» جواب میدهد.«مثلا آدمای مزاحم چه شکلین؟» به او نگاه میکنم.گوشه ی لبم کمی بالا میرود که متوجهش نمیشود.«کله هاشون رنگ هویجه.» روی دوتا صندلی ای که به هم چسبانده است ولو میشود.
با دستش موهایش را میکشد تا جلوی چشمش بیاید.«موهای منم رنگه هویجه؟!»کتاب را میبندم و دوباره از صفحه ی اول باز میکنم. «آره.» ناله ای بلند میکند.«اههه...من به رایان گفتم برم موهامو سبز کنم. نزاشت. گفت شبیه کلم بروکلی میشی.»نگاهش میکنم.«الانم شبیه احمق هایی» دوباره می پرسد «احمق ها چه شکلین؟» چشم هایش را نگاه میکنم.«چشم هاشون آبی عه.» دوباره ناله میکند.بعد مینشیند.«کتاب بخونیم.» آهی میکشم.صفحه ی اول را طبق عادت من بلند میخوانم. «روزی روزگاری، خدا یک قمر و یک ستاره آفرید. آنها را ماه و خورشید نامید. خورشید را...عا.شق ماه و ماه را نیازمند به خورشید کرد.آندو اگر حتی خدا آنها را... عا.شق هم نکرده بود، باز هم به هم دل میبستن.چون خورشید زیادی نور داشت و ماه زیادی چاله. هیچکس نور و چاله ی زیاد را تحمل نمیکند.به جز ماه که نور را و خورشید که چاله را تحمل میکرد.درواقع ماه این چنین نور گرمابخشی را نه تنها تحمل بلکه زیباترین پدیده ی طبیعت میدانست.و خورشید نیز آن چاله ها را فقط تحمل نمیکرد. او شی.فته ایشان بود....»
طوری که انگار ماده ای ترش مزه را قورت داده باشم دهانم را جمع کردم.«چندش! این چه کتاب مسخره ایه؟! من اینو نمیخونم.» کتاب را از من میگیرد.«من میخونم.تازه...الان نوبت منه. تو صفحه ی خودتو خوندی!» دوباره روی دو صندلی ای که برای خودش مثل تخت کرده است، دراز می کشد و کتاب را بالای سرش می گیرد.« ماه و خورشید هر روزشان را با هم می گذراندن.طوری که...آریکک!»نگاهش میکنم. او کلمه ای را به من نشان میدهد.«این چیه؟» جواب میدهم.«سیاره های دیگر.» دوباره میخواند.«طوری که سیا...سیاره های دیگر به آنها حس...ا...حسا...حسادت میورزیدند.» به من نگاه میکند.«درست خوندم؟!» میگویم.«بد نبود.»خوشحال میشود و ادامه میدهد.«اما اگر چ...چرخ زندگی...تا مدتی درست بچرخد؛باید تعجب کرد. _نگاهی به من می اندازد، من هم سری به نشانه ی آنکه"درست خواندی" تکان میدهم_برای آندو هم این سخن صدق می کند. پس از مدتی که خورشید نورش را به ماه می تاباند، ماه خورشید را ستا...»کتاب را به من دهد.«ستا چی؟» کتاب را به او میدهم.«ستایش» او ادامه میدهد.«...ماه خورشید را ستایش میکرد.س...سیاره ای به وجود آمد که نامش را زمین گذاشتند.زمین میان ماه خورشید ماند. و...»کتاب را به من میدهد. «صفحه ی من تموم شد. نوبت توعه.» با غرولند میخوانم.«و آنها را از هم جدا کرد. ماه نمیتوانست خورشید را ببیند.
خورشید هم نمیتوانست ماه را از گرمایش لبریز کند. _خیلی داستان مسخره ایه_» او غرولند کنان همانطور که کنارم دراز کشیده است می گوید.«خیلیم قشنگه. همه اش که نباید ق.تل و خ.ون باشه تا خوشت بیاد.___ ق.تل و درست گفتم؟» سری به نشانه ی تایید تکان میدهم و ادامه ی کتاب را میخوانم.«خورشید نزد خدا دعا کرد.سوگند خورد که به اهالی زمین تا زمانی که می تواند، نور بدهد.اما باری دیگر ماه را ببیند.باری دیگر با او حرف بزند.»کتاب را به او میدهم.او ذوق زده کتاب را میگیرد.«خدا صدای او را می شنید.خدا ن...»قبل از آنکه بپرسد میگویم.«نجوا_نون_جیم_واو_الف.»او ه میخواند.«خدا نون_جیم_واو_الفه ماه را هم می شنید که میگفت تا زمان مر.گش دور زمین می چرخد.در نا امیدی شب، سوسوی نوری میشود تا راه ز...زمینی..زمینیان را بگشا...ید»
نگاهم میکند.«بگشاید...آره؟»سری تکان میدهم.خوشحال میشود و میخواند.«و به راستی که خدا عش.قشان را هم دیده بود. میدانست آندو کسی را جز خودشان ندارند. پس بهشان کسوف را اعطا کرد.» به من نگاه میکند.«برام دست نمیزنی؟» اخم میکنم «چرا اون وقت؟» می گوید.«من "کسوف" و "اعطا" رو درست گفتم! چند وقته دارم تلفظشونو کار میکنم.بلاخره یاد گرفتم!» جواب میدهم. «نه دست نمیزنم.»کتاب را میگیرم. و ادامه را میخوانم.«پس ماه و خورشید باری دیگر در زمان کسوف هم را دیدند و لحظات با هم بودنشان را اینگونه وداع کردند." به امید کسوفی دوباره،ماه عزیز!"،"به امید کسوفی دوباره، خورشید من"» کتاب را به سمتش پرت میکنم.«دیگه این کتاب چندش رو نمیخونم. خورشید من! لحظات وداع! اه. مسخره!» چاپس غرولند میکند.«ولی ادامه اش چی...؟» میگویم.«مثلا میخوای چی بشه؟ تهش کسوف دوباره نمیرسه. ماه از بین میره. یا حالا خورشید فرقی نداره. و تا ابد اون یکی دیگه ع.ذاب میکشه. این تنها پایان به درد بخوره!» او گریه میکند.
«نمیخوام ماه بمیره. نمیخوام خورشید ع.ذاب بکشه.» نگاهش میکنم.«فقط داستانه خره!» اشک هایش را با آستینش پاک میکند.«نه...ماه هنوزم داره دوره زمین میچرخه. هنوزم نورشو به ما میده....ببینش..»از پنجره به تو نگاه میکند.«اون به سو...سو...سوکندش وفادار بود.» نگاهش میکنم «سوگند درسته. نه سوکند!»
اکنون: یک بار سعی میکنم به تته پته نیوفتم. میگویم«به امید کسوف جاپس.»زیرلب هم زمزمه میکنم.«هرچند از اون کتاب متنفرم!»
نظر سنجی رو بایییییددددددددد بزاری و اینکه از ده ، بیستهه ، و اینکه لیدی لسوتو از آلات ازش متنفرم و اینکه عالی بود و اینکه رایان شونپت چلمنگ هلفدو و اینکهامیدوارم کسوفتان برسد ، رایان و جاپس
منظورت پیه قسمت آخر فصل دو نهههههههه
عالیییییییی 🥰
از یک تا ده من بیست میدم
داستان پسر لیدی لسو بود ؟
دلم برای چاپس تنگ میشه 😭
مرسیییی💖
😭💖🌟
ببین دقیق نفهمیدم سوال چیه اما آریک پسر لیدی لسوعه:)))
اهووموممم💖😭
عااااااالی بودددددد🩷
داستان ایرادی نداره والا صد از صد✨
مرسیییی💖😭
نظر لطفته 😭😭💖💖
عالی بود😭👑❤🧸
خیلی خوب بود و اره نظرسنجی بزار🔥👊🏻🌹
و تاکالا ایرادی ندیدم آخه همش شاهکاره👑❤🦋
(اینو من دارم میگم نه نورمن آخه نورمن دیل زده ولی دیگه میدونستم قراره چی بگه حالا خدا میدونه اگه بهش بگم پارت آخر اومده چیکار میکنه🤡)
مرسیییی💖😭
باشههه:)))
مرسییییی🫂🌟
( جدی دیل زده؟ چراااا؟؟)
نمیدونم
وای خسته نباشی
مثل همیشه عالی بود🌚
با نظرسنجی هم موافقم🧚🏻♀
تا الان ایرادی داخل داستان
ندیدم😌☕
قربانت:)))
مرسییییی😭💖
مرسیی که نظرتتو گفتی:)))
فداتشم💘
دورازجونت:))