وقتی که در سخت ترين شرایط ها،بهترین دوست ها به داد هم میرسن.. امیدوارم ولاگمون رو دوست داشته باشید👩🏽🤝👩🏻💞
آیدا:مثله همیشه در محل کار بودم و در حال گذروندن وقت با بچه های جور وا جور و در حال کنار اومدن با نبود لوئی💔 که یهو یه چهره آشنا به چشمم خورد اول جا خوردم گفتم نه بابا دختر خیالاتی شدی شاید یکی باشه شبیه به اون.. ولی وقتی مامانم رو پشت سر نسیم دیدم که داره از ما فیلم میگیره فهمیدم همه چی واقعیه حتی وقتی همو بغل کردیم هم تو شوک بودم و تو اون حال ضعيف روحیم و از شوق به گریه افتادم و هی به نسیم میگفتم این خوابههه؟ نیشگونم بگیر😂 و به قدری ذوق کرده بودم که مثله بچه کوچیک ها دست نسیم رو میگرفتم میکشیدم دنبال خودم به همکارام معرفی میکردم میگفتم ببینید این همون دوستمه که تا حالا همو ندیده بودیمم،مامان و بابام آوردنش :)) و بعد از سه سال این شد اولین دیدارمون 🫠
بعد از روز هیجان انگیزی که همدیگه رو دیدیم بابام اومد دنبالمون که ببرمون خونه و گفتم که،اهااا حالا به من نمیگید که نسیم رو میخواید بیارید دیگههه باشههه😒😂 رفتیم خونه و تا دیر وقت ذوق زده بودیم و فیلم میدیدیم فردای اون روز.. روز دوم : با ذوق لباسای صورتی رنگ پوشیدیم که اونجا باهم کلی عکس بگیریم برای یادگارییی یکی از همکارم که اومد گفتم بیااا از ما عکس بگیر اون عکسی رو که اسلایس مشترک هم کردیم رو که گرفت گفت بخدا تو عکسه انگار بچه های دو ساله هستین😂 و اونجا بماند که کل بچه های پارک منو فروختن و خیلی با نسیم جون جونی شدن😂🩷 کلا در حال بازی کردن بودن باهاش از بازیای فکری بگیر تا فوتبال و ps⁵..
روز سوم:مرخصی گرفتم از پارک و قرار بر این شد که شب باهم بریم بیرون شهر چون به شدت هوا گرم بود نمیشد جایی رفت حداقل جایی که میخواستیم بریم قابل تحمل بود🫡 قبل از اینکه هوا تاریک بشه بابام ما رو توی شهر با ماشین چرخوند و رفتیم فلافل گرفتیم برای شام.. با دوتا از عمه هامم هماهنگ کرده بودیم که اونهم بیان باهامون و رفتیم جا گرفتیم و چراغ رو با ماشین روشن کردیم و نشستیم و در حال صحبت کردن با همدیگه بودیم که بعدش دوتا عمم و همسراشون و دوتا بچه شون اومدن نسیم اول احساس خجالت میکشید برای آشنایی گفتم ببین این ها از خودمونم خودمونی ترن😂😂 بعد با نسیم خیلی اوکی شدن،کارت های اونو رو برده بودم باهم بازی کردیم و بازی جاسوس رو از قبل با داداشم و پسر عمم و دختر عمم بازی کرده بودم گفتم بچه ها بیاین به نسیم یادش بدین که بازی کنیم و نسیم گفت حالا یه دست بازی کنین یاد میگیرم جوری بود که نسیم خیلی حرفه ای یاد گرفت و یه بار جاسوس شد چنان فیلم بازی میکرددد که هممون گول خوردیم و امتیاز گرفت😂 جوری که پسر عمم و دختر خالم با نسیم اوکی شدن که پیشنهاد دادیم بیان خونمون شب بمونن و یادم رفت بگم داداشم و پسرعمم میرن کلاس هشتم و دخترعمم میره کلاس دهم بعد از شام خوردن و کلی خوش و بش وسایلا رو جمع کردیم و تو مسیر برگشت دختر عمم اومد تو ماشین ما و داداشم و پسر عمم با ماشین اونا رفتن که پسر عمم لباس برداره اینجوری بود که ما رفتیم تو شهر دور خوردیممم دانشگاه هم نشون نسیم دادامم گفتیم حالا اینا دم در منتظر ما موندن رفتیم تا هنوز دوتا شازده نرسیدن😂 رفتیم تو خونه لباس راحتی پوشیدیم بعد دیدیم عه اومدن بعد تا ساعت 5 صبح جاسوس بازی کردیم میخواستیم مافیا هم بازی کنیم اما تعدادمون کم بود جالب نمیشد ساعت ۵ داداشم و پسر عمم رو بیرون کردیم چون زیاد سرو صدا میکردن دخترونه صحبت کردیم تا دیگه خواب رفتیممم🫠
روز چهارم : تصمیم گرفتیم باهم بریم تو شهر یکم خرید کنیم و دور بخوریم اولش حموم رفتیم موهامون رو خشک کردیم بعد آماده شدیم نسیم جوراب ست برای خودمو خودشو مامانم گرفت منم دستبند ستاره ایه جینگلی پینگیلییی اون کیتی و جودی ام که میبینید برای ایرپاد هامون خریدیم که خیلی ناناز بودنن یه فروشگاه لباس فروشی هم رفتیم و لباس تن زدیم من چیزی نگرفتم ولی نسیم یه لباس و شلوار گوگولی گرفتیم که توی آخرین اسلاید قابل مشاهده هست🌝 و صندل ناناز مامانی هم خرید که مبارکش باشه دختر نازم🙂↔️🩷
روز پنجم : (یادم رفت بگم که ممکنه گاهی این روز هایی که عکس گرفتیم پشت سر هم نباشن اما من خودم دوست داشتم به این ترتیب جلو برم که محتوامون زیبا تر بشه) صبح بیدار شدیم و رفتیم کافه کتاب که خیلی زیبا بودد و عکس های یادگاری هم اونجا ثبت کردیم جوری که کافه و پرسنلش آرامش بخش بودن رو نمیشه بیان نکرد بعد از عکس گرفتن رفتیم بستنی خوردیم که حالا چیزایی که این مدت خوردیم و عکس گرفتيم رو توی اسلاید بعد میتونید ببینید🫣
بستنی مشخصه کههه،سالاد ماکارونی هم برای شب اولی هست که نسیم اومد خونمون،کیک برای روز بعدش هست،و غذا ها رو هم که نسیم عکس گرفته از بشقاب خودش،ساندویچ فلافل هم برای شبی هست که رفتیم بیرون شهر و کوکی و کیک سه شیر نسکافه ای ام برای وقتایی که هر وقت کیک تو خونه تموم میشد مامانم درست میکرده چون نسیم از قبل اینکه بیاد هم کار های مامانم رو دنبال میکرده و کلی کامنت میزاشته مگه میشه اومده درست نکنه براشش😂🩷
روز ششم : سرکار بودیم و مامانم گفت احتمالا فردا صبح بریم دشت ارژن و من هماهنگ کردم که فردا نمیام سرکار و اینجوری شد که ساعت ۶ صبح بیدار شدیم و آماده شدیم برای رفتن به دشت ارژن و توی مسیر شیرکاکائو و کیک تاینی من خوردم و نسیم هم شیرموز و تاینییی بعدش که رسیدیم رفتیم دهکده که خیلی زیبا بود و چلو کباب سفارش دادیم که خیلی هم خوشمزه بود جاتون خالییی توی دشت ارژن هم دور خوردیم نگاه مغازه ها کردیم بعد حدودا ۵ ساعت موندن برگشتیم و کنارتخته وایستادیم آب هويج بستني خوردیم🙂↔️🥕
دیروز عصر هم قبل از اینکه بخوایم بریم محل کارم رفتیم کیک گرفتیم و رفتیم کافه ای که با تم هری پاتر بوددد خیلی قشنگ بود و عکسای تولد نسیم رو گرفتیم تولدش ۲۰ مرداد هست یعنی امروز ولی مشخص نیست کی ولاگمون منتشر میشههه از همینجا هم تولدت مبارک دختر نازم مرسی که به دنیا اومدی و شدی ناناز ترین دوست دنیااا👩🏽🤝👩🏻💞
چقدر اگوری پگوریییی بودددد
خیلی زیبا بودددددد
چقدر دو تا ولاگ هاتون با همدیگه متفاوت بود، خیلی قشنگ بوددددد