«یک شهر را میتوان با زور گرفت، اما برای کنترل ذهنهایش کافی است کاری کنی که دیگر سؤال نپرسند.»
پس به میان جمجمهها رفت و گفت: «من به کسانی نیاز دارم که از من پیروی کنند؛ کسانی که تردید نکنند و سؤال نپرسند.» صدها دست بالا رفت. رهبر لبخند زد. او فهمیده بود برای ساختن یک نیروی مطیع، به جمجمههای بیشتری نیاز ندارد. به فکرهای کمتری نیاز دارد. آن شب، رهبر روی بلندترین سکوی شهر ایستاد. تمام جمجمههای خالی زیر پایش جمع شده بودند. او به جمعیت نگاه کرد و گفت: «آنها نمیخواهند شما زنده بمانید! آنها میخواهند شهرمان را نابود کنند!
آنها دشمن ما هستند! اگر جلویشان را نگیریم، همهچیز را از دست خواهیم داد! پس باید در برابرشان بایستیم!» جمجمههای خالی فریاد کشیدند. ترسیده بودند. اما نمیدانستند از چه چیزی. رهبر فقط یک چیز به آنها داده بود: یک دشمن. و برای جمجمهای که خودش فکر نمیکرد، داشتن یک دشمن آماده، بسیار آسانتر از پیدا کردن یک حقیقت بود. رهبر مکث کرد.
بعد با صدایی بلندتر گفت: «باید کارشان را تمام کنیم.» جمعیت فریاد کشید. دیگر کسی نمیپرسید «آنها» چه کسانی هستند. دیگر کسی نمیپرسید چرا دشمناند. دستور صادر شده بود. و همین کافی بود. جمجمههای خالی به سمت جمجمههای پر حرکت کردند. یکی پس از دیگری، صداهایی که سؤال میپرسیدند خاموش شدند.
یکی پس از دیگری، مغزهایی که شک میکردند ناپدید شدند. تا اینکه دیگر هیچ جمجمهی پری حرفی نزد. شهر دوباره ساکت شد. رهبر از بالای سکوی شهر به جمعیت نگاه کرد. پیروز شده بود. یا دستکم اینطور فکر میکرد. اما چیزی تغییر کرده بود. چهرههای جمجمههای خالی هر روز ترسناکتر میشد. نگاههایشان خالیتر. رفتارشان بیرحمتر. آنها دیگر نمیپرسیدند چرا. فقط انجام میدادند. رهبر لبخند زد. او تصور میکرد همهچیز را کنترل کرده است. تصور میکرد دیگر هیچ خطری وجود ندارد. اما نمیدانست که بزرگترین دشمنش هنوز زنده است. نه در یکی از جمجمهها. نه در میان جمعیت. بلکه در همان جایی که نمیتوانست به آن دسترسی پیدا کند: در نخستین سؤالی که روزی دوباره در ذهن یکی از جمجمهها شکل خواهد گرفت.
چقدددد خفننن بوددددد
واقعا خیلی خوب نوشتی ، افریننن🤏🎀
هولناک بود-
خسته نباشی