در میانهیِ سکوتِ بیپایانِ شب، بادی برخاست که از جنسِ فراموشی بود؛ نه از خاک، نه از آب، که از رگهایِ زمان. آنچه را که ما «ما» مینامیدیم، در میانِ میانبُرهایِ سرنوشت، گم کرد. تکههایی از روح، مانندِ خردههایِ آینهیِ شکسته، در زیرِ پایِ روزگار، پرسه میزنند؛ هر تکه، تصویری از یک «بودنِ» گمشده را نشان میدهد، تصویری که دیگر با چشمِ حقیقت، دیده نمیشود.
آیا یاد میآوری؟ آنزمان که کلمات، پلهایی بودند میانِ دو قلب، و نگاهها، کتابهایی بیکلام برای خواندن؛ اکنون، کلمات تنها سایههایی هستند بر دیوارِ سکوت، و نگاهها، تماشاگرانی در میانهیِ یک نمایشِ تمامشده. ما، معمارانِ ویرانههایی هستیم که خود ساختهایم؛ بناهایی از آرزو، که در زیرِ بارِ واقعیت، فرو ریختند. هر ستونی که بر پایهیِ «بایدها» بنا کردیم، با اولین وزشِ «هستها»، خاکستر شد.
اما در میانهیِ این ویرانی، در دلِ این گسست، چیزی هست که از میانِ شکافها، نفوذ میکند؛ نه از جنسِ نوری که از آسمان بیاید، بلکه از جنسِ تلاشی که از درونِ تاریکی، جوانه میزند. زیبایی، نه در کمالِ بینقصِ یک فرم، بلکه در خطوطِ شکسته و زخمهایِ عمیقِ یک اثر است.
ما، از میانِ این نیمههایِ جدا شده، و از میانِ این فاصلههایِ بیانتها، دوباره معنا را میجوییم؛ نه آن معنایی که پیشتر داشتیم، بلکه معنایی که تنها در اثرِ «از دست دادن»، زاده میشود.
بگذار باد بوزد، بگذار هر چه را میخواهد ببرد؛ چرا که تنها در جای خالیِ یک چیز، است که میتوانیم، چیزیِ کاملاً نو را بنا کنیم. در میانهیِ گسست، است که پیوندِ واقعی آغاز میشود.
اما این بازسازی، نه با ابزارِ روزگار، بلکه با دستهایی است که از درد، پختهاند. ما نباید به دنبالِ بازگرداندنِ آنچه رفت باشیم، چرا که آنچه رفت، با ما بود و برای ما بود؛ و آنچه رفت، دیگر در قالبِ پیشین، باز نخواهد گشت.
ببین… در شکافِ میانِ دو حقیقت، جایی که هیچکس جرأتِ ایستادن ندارد، آنجا، معنایِ واقعیِ «بودن» آغاز میشود. ما در میانهیِ این فاصلهها، در این خلاءهایِ دردناک، خودمان را دوباره با قلمِ تجربههایِ سوخته، مینویسیم.
هر زخم، خطی است بر نقشهیِ وجودمان؛ نقشهای که دیگر از سکون و کمال، خبری ندارد. ما اکنون، نقشهای از جادههایِ پر از تلاطم هستیم، نقشهای که هر پیچِ آن، با یک «نه» و هر سربالاییاش، با یک «آری» رقم خورده است. دیگر نمیخواهیم در سایهیِ آن تصویرِ کامل و بینقص، پناه بگیریم؛ چرا که آن کمال، زایگونی از یک توهم بود.
ما اکنون، در آغوشِ همین نقصهایِ عمیق، آرام میگیریم؛ در میانهیِ همین ناتمام بودنها، میدرکیم که زندگی، همان رقصِ لرزانِ ما در میانهیِ طوفان است. پس بگذار، آنچه را که تعلق به گذشته داشت، به همان بادِ فراموشی بسپاریم. ما از میانِ این خاکسترها، نه به دنبالِ بازگشت، بلکه به دنبالِ یک «شروعِ غریبه» برمیخیزیم. شروعی که از هیچ، و برای همهچیز است؛
شروعی که در آن، هر گسست، تنها مقدمهای برای یک پیوندِ پایداریتر است. در نهایت، ما نه آنهایی هستیم که بودیم، و نه آنهایی هستیم که قرار بود باشیم؛ ما، همان چیزی هستیم که از میانِ این ویرانیها، با ارادهای از جنسِ صخره، دوباره به نامِ خودمان، پدیدار میشویم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)