نفرینشدهای در زندان مرکزی اسیر است که همه بیم دیوانه بودنش را دارند. اما چطور پسربچهای یازده ساله ممکن است گرفتار جنون باشد؟ همه از تاریکی و نفرینشدهها وحشتدارند اما آیا سیاهی شرور است یا روشنایی پلیدی واقعی؟ جنون چشمهای سیاه سفری به پشت دیوارهای قصر بلور است. اما مقصد ما تالارهای مرمرین قصر نیست، بلکه زندان مخفی زیر قصر است. زندانی که سرانجام جادوگرهای غیرقانونی است، و البته سرانجام یک نفرینشدهی به خصوص که نه نامی دارد و نه گذشتهای.
#The_madness_of_black_eyes #Ch_7 page.1 صدای فریاد دردناک پسرک در زندان میپیچید. فریادی که گریههای از ته دل پسرکی بود که غرورش را زیرپا گذاشته بود و اجازه داده بود بغضش بشکند. فریادی که بلند بود. اما سرگروه بلندتر از آن صدا فریاد کشید: مهارش کنین! همین حالا! او به جلو دوید و خدمتکار نگهبان پسرک را از کنار میلهها کنار زد. خدمتکار تلوتلو خوران روی زمین افتاد و سرگروه با حرکت دستش میلهها را رو به بیرون خم کرد و راهی باز کرد. صدای جیغ پسرک هنوز هم شنیده میشد. اما سرگروه هم دست به کار شده بود. او وارد سلول شد و با حرکت دستش زنجیرها را کشید. پسرک با کشیده شدن زنجیرها به انتهای سلول کشیده شد. دستهایش به دیوار چسبیدند و با حرکت دست در رفتهاش صدای جیغش بلند شد. اما یکی از سربازهای همراه سرگروه وارد عمل شد و حلقهی دور گردن پسرک را تنگتر کرد. صدای جیغ پسرک خفه شد. درست مثل نفسهایش. پسرک تقلا کرد تا خود را آزاد کند. اما زنجیرهای دور دستش او را محکم به دیوار چسبانده بودند. حلقهی دور گردنش هم توسط سرباز تنگ و ثابت نگه داشته شده بود. او تنها میتوانست تقلا کند. تقلایی که خاموش بود. سرباز دیگری که همراه ارشد آمده بود وارد سلول شد و گفت: فکر کنم همین براش کافی باشه سرگروه. سرگروه کلاد که نگاهش به پسرک بود گفت: گفتم مهارش کنین. نگفتم؟ کاری که گفتم رو بکن. سرباز نگاهی به پسرک کرد و گفت: اما سرگروه اون همین الان هم- کلاد حرفش را قطع کرد و داد کشید: اون همین الانم داره تقلا میکنه تا خودش رو آزاد کنه! نمیبینی که آشفتگیش داره پیشروی میکنه؟! قبل اینکه به خاطر کمبود اکسیژن بیهوش بشه خودش رو کشته! ببندش سرباز لیلند! سرباز با دستور غضبناک سرگروه جلو رفت و زنجیری که همراهش بود را باز کرد. زنجیر بلندی بود از فولاد آیینه. بلند ولی نازک. لیلند با حرکت دستش زنجیر را تابی داد و سمت پسرک روانهاش کرد. زنجیر دور بدن نحیف پسرک پیچید. مثل طنابی دست و پاهایش را بست و روی زخمهایش فرود آمد. پسرک جیغ خفهای کشید و سعی کرد خودش را آزاد کند. اما توان کوچکترین حرکتی را نداشت. نفسهایش بریده بود. و زنجیر دور تا دور بدنش قفل شده و پوستش را میسوزاند. لیلند زیرلب گفت: ببخشید پسرجون... ولی نمیتونیم بذاریم بمیری.
غوغای درونی پسرک ذره ذره خاموش شد. زنجیرها تقلاهایش را سرکوب میکردند. قدرتی که قبلتر برای ظاهر شدن پوستش را میبرید اکنون مجال بروز نداشت. فولاد آیینه سرکوبش کرده بود. و بدون قدرت و هوایی برای تنفش، چشمهای خیس اشک پسرک بسته شدند. او دیگر توان مقاومت نداشت و از حال رفت. با پایین افتادن سرش نگهبانها بلافاصله طلسمهایشان را شکستند. زنجیر دور پسرک باز شد و روی زمین افتاد. حلقهی دور گردنش باز شد و راه تنفسش را باز کرد. زنجیرهای دور دستش از دیوار جدا شدند و او روی زمین افتاد. سینهاش به زحمت بالا و پایین میرفت و خون لباسهایش را آلوده کرده بود. درست مثل دو روز پیش. سرگروه آهی کشید و گفت: داره زندانی دردسرسازی میشه. سرباز کنارش که مسئول سرشماری بود گفت: یه مبتلا به سن اون مگه چیزی جز دردسر هم هست؟ سرگروه برگشت و از سلول بیرون آمد و گفت: نه سرباز. متاسفانه نیست. او به انتهای راهرو نگاهی کرد و گفت: حواستون بهش باشه که نمیره. من میرم ارشد رو خبر کنم. سرباز لیلند گفت: ارشد؟ ولی اون به طبیب نیاز داره. سرگروه گفت: طبیب گفت درمانش رو به عهده نمیگیره. و شک دارم هیچ طبیب دیگهای نزدیک این مبتلا بشه. برای همینم میخوام سراغ ارشد برم تا ببینم باهاش چیکار کنیم. بلکه ایشون بتونن راهی واسه زنده نگه داشتنش پیدا کنن. تو هم اگه اینقدر نگران زندانیای چطوره خودت زخماش رو ببندی سرباز؟ سرباز چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. سرگروه هم راه افتاد و با قدمهای سریع از آنجا رفت. لیلند نگاهی به پسرک کرد که غرق خون روی زمین افتاده بود. سرباز کنارش هم با تمسخر گفت: نکنه واقعا میخوای زخماش رو ببندی لیلند؟ او هم با اخمی گفت: اونقدر از جونم سیر نشدم که به یه مبتلا دست بزنم. هرچند بد نیست خودت یه امتحانی بکنی ازازل. هرچی باشه تو هر روز صبح از کنارش رد میشی. ازازل اخمی کرد و گفت: یادم ننداز. همینکه الان پا به سلولش گذاشتم هم تنم رو مور مور میکنه. موندم اون خدمه چجوری تحملش میکنه. لیلند نگاهی به آن سوی میلههای سلول و دختری که روی زمین افتاده بود کرد. چشمهای دختر خیس اشک بود و میلرزید. مشخص بود که حال بدی دارد. خودش هم روز اولی که آشفتگی یک نفرین شده را دیده بود دست کمی از وضع این دختر نداشت. حتی اکنون هم گاهی دیدن آشفتگیشان دلش را زیر و رو میکرد. مخصوصا اگر آشفتگی یک مبتلا وسط بود. مبتلاها همیشه شدیدتر از همنوعانشان به خود آسیب میزدند. آنقدر که به دختر حق میداد چنین گریه کند. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_7 page.2 لیلند سمت دختر قدم برداشت و کنار میلههای سلول ایستاد و گفت: حالت خوبه؟ دختر با چشمهای خیس اشک نگاهش کرد. ولی سپس همچون همهی خدمتکاران خاکستری سرش را پایین انداخت و اشکهایش را با پشت دست پاک کرد و گفت: بله آقا... جای نگرانی نیست... اما صدایش میلرزید. درست مثل دستهایش. لیلند هم سعی کرد کمی دختر را آرام کند و گفت: همیشه دفعهی اول وحشتناکه. حق داری بترسی. با این همه کارت خوب بود. به موقع خبرمون کردی. ولی دختر با چشمهای گرد شده نگاهش کرد و گفت: گفتین... دفعه ی اول؟ یعنی... ممکنه تکرار بشه؟ لیلند به زندانی بیهوش نگاه کرد و گفت: تکرار میشه. اونقدر که به شنیدن صدای جیغشون عادت میکنی. ازازل با طعنه گفت: هرچند بعضیها هنوزم دست و دلشون میلرزه نه لیلند؟ دلت به حالش سوخته بود که نمیخواستی مهارش کنی؟ لیلند با اخم گفت: اون یه بچه است ازازل. این زنجیرها هم فولاد آیینهی آستریسه. بستنش با این زنجیرا مهار نبود... ظلم بود. اما او گفت: اون یه بچه نیست لیلند. یه اهریمنه. یه مبتلا. همنوعای اون موقع آشفتگیشون سر میبرن. زندانی حلقهی سوم رو یادت رفته؟ یادت رفته چی سر زندانبانهاش آورد؟ لیلند دست هایش را زیر بغل زد و گفت: یادم نرفته. اما این بچه هم زندانی حلقهی سوم نیست. اون نه قدرت داره و نه اطلاعات. یه نفرین شدهی بی نام و نشونه که تازه سه روزه مبتلاست. ازازل گفت: همینم خطرناکش میکنه. چون سه روزه که مبتلاست و وضعش اینه. فکر کن وقتی قدرتش بیدار بشه چی ممکنه سرمون بیاره. من که میگم ارشد مستقیم میفرستتش حلقهی پنج و بعد یک ماه هم اعدام. لیلند چیزی نگفت. چون تصورش دور از ذهن نبود. همیشه زندانیهای مبتلا به حلقههای سه به بالا فرستاده میشدند. اما آنها همه حداقل بیست سال سن داشتند و این پسر یازده ساله بود. او یک روز هم در حلقههای پایینتر دوام نمیآورد. و به نظر میرسید فقط او متوجه این موضوع است. هیچکدام از سربازها سن پسرک را در نظر نمیگرفتند. آنها او را همچون دیگر زندانیان به زنجیر کشیده بودند. حتی ارشد حلقهی اعدام را دور گردن پسرک بسته بود. انگار نه انگار که او یک زندانی زیر سن بیداری بود. حتی اولین زندانی زیر سن بیداری زندان مرکزی. پسرک واقعا عجیب بود. لیلند این را انکار نمیکرد. اما در حد یک اعدامی چنین خطرناک هم نبود. این نوع برخورد با پسرک واقعا اغراق بود. -ب..ببخشید... صدای لرزان خدمتکار توجه لیلند را جلب کرد و او نگاهی به دختر کرد. دختر هم سرش را بیشتر پایین انداخت و گفت: فکر میکنید چقدر طول میکشه تا کسی رو برای کمک به زندانی بفرستن؟
ازازل به جای لیلند جواب داد: اگه ارشد راضی بشن حکمی بنویسن طول نمیکشه. هرچند با وجود حکم هم معمولا طبیبی سراغ مبتلاها نمیاد. ترجیح میدن از کار بیکار بشن تا اینکه دستشون به یه مبتلا بخوره. دختر پرسید: چرا...؟ ازازل نگاه تندی به دختر خدمتکار کرد و گفت: چون اون مبتلاست. مگه نمیدونی لمس یه مبتلا چه عواقبی داره؟ دختر سرش را بیشتر پایین انداخت و چیزی نگفت. او نمیدانست. و لیلند هم متوجه این شد و در دفاع از دختر گفت: به شدت از مبتلاها محافظت میشه. ارشد هم خوش ندارن که کسی دربارهی نفرینشدهها حرف بزنه. طبیعیه که یه دختر خدمتکار چیزی ندونه. ازازل نگاهی به لیلند کرد و گفت: امروز تصمیم گرفتی به حال همه دل بسوزونی لیلند؟ لیلند شانهای بالا انداخت و به دیوارسلول تکیه داد. نگاهش را از دختر خدمتکار گرفت و به پسرک داد. حوصلهی بیشتر از این بحث کردن با ازازل را نداشت. ازازل با لگدی یکی از خرده سنگهای روی زمین را به گوشهی سلول پرتاب کرد و غرغرکنان گفت: لعنت بهش. انگار قراره تا شب اینجا بپای این مبتلا باشیم. این دیگه چه وضع مسخرهایه؟ لیلند همچنان ساکت بود. او هم از این وضعیت ناراضی بود. اما بیشتر از این بابت میترسید که پسرک تا رسیدن کمک دوام نیاورد. پسرک زندانی پیشوا بود و خدا میدانست اگر زیر نظر آنها این زندانی میمرد چه بر سرشان میآمد. مخصوصا که پسرک مبتلا بود .اگر حالش بدتر میشد هیچ کاری از دستشان برنمیآمد. -داری چیکار میکنی دست و پا چلفتی؟ ازازل دوباره داشت دختر خدمتکار را مواخذه میکرد. دختر گفت: گفتین قرار نیست به این زودی کسی برای کمک به اون پسر بیاد... پس میخوام کمکش کنم. لیلند که انتظار این حرف را نداشت سمت دختر برگشت که اکنون وارد سلول شده بود. آن دختر از جانش سیر شده بود؟ ازازل گفت: نزدیک شدن به مبتلاها ممنوعه. حق نداری نزدیکش بشی. چه برسه به اینکه بخوای کمکش کنی و بهش دست بزنی. نفهمیدی گفتم عواقبی داره؟ دختر گفت: حواسم رو جمع میکنم تا دستم بهش نخوره. دفعه قبل که آشفته شده بود مراقبش بودم. ازازل با طعنه گفت: اینقدر خوش خیالی که فکر میکنی واقعا اینجوری بلایی سرت نمیاد؟ حتی نزدیک شدن به اون دیوونهها هم خطرناکه. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_7 page.3 دختر گفت: پس میخواین کاری نکنم و صبر کنم؟ اونم وقتی میدونم اون پسر دووم نمیاره؟ ببخشید اما ترجیح میدم به خاطر کمک کردن به اون بچه بمیرم تا اینکه به خاطر کاری نکردن موقع مرگش اعدام بشم. دختر جلو آمد. ازازل هم جلویش را نگرفت. شاید چون از حاضرجوابی دختر عصبی بود و حاضر بود او واقعا خود را به کشتن بدهد. اما لیلند نه. لیلند با دستش راه دختر را سد کرد و گفت: نزدیک شدن به یه مبتلا خلاف قوانینه. نمیتونم اجازه بدم نزدیکش بشی. دختر نگاهش کرد و گفت: اون بچه تا رسیدن کمک دووم نمیاره. اما لیلند کوتاه نیامد و گفت: این دیگه مشکل ما نیست. ما وظیفه نداریم کمکش کنیم. تنها وظیفهمون چک کردن وضعیتشه. همین و بس. دختر گفت: پس میخواین بذارین اون بمیره؟ با وجودی که اون زندانی پیشواست؟ لیلند گفت: دلیلی داره که هیچکس مبتلاها رو لمس نمیکنه. دختر هم دست به سینه گفت: آره دلیلش هم اینه که میترسین. ازازل با پوزخندی گفت: راست میگه. بذار بره لیلند. حق بانوی شجاعی مثل اون نیست که سد راهش بشی. لیلند اخمی کرد و گفت: خفه ازازل. بعد هم رو به دختر کرد و گفت: به خاطر ترس نیست که قوانین وجود دارن. به خاطر امنیته. پس نزدیک اون زندانی نشو خدمتکار. وگرنه مجبور میشم این موضوع رو گزارش کنم و کارت به تنبیه میکشه. همین رو میخوای؟ دختر سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. لیلند هم دستش را کنار کشید. ولی دختر با کنار رفتن دستش جلو رفت و گفت: پس میتونین تنبیهم کنین. چون این اولین قانونی نیست که شکستم. من با زندانی حرف زدم... و حتی لمسش هم کردم. همینم باعث این وضعیتش شد. و قرار نیست بذارم اشتباهم اون بچه رو به کشتن بده حتی اگه بهاش تنبیه یا اعدامم باشه. لیلند بهت زده به دختر نگاه کرد. اما دختر بدون اینکه توجهی به او کند کنار زندانی نشست و مشغول بررسی تنفسش شد. لیلند آنچه شنیده بود را باور نمی کرد. ولی دید که دختر دستش را روی پیشانی پسرک گذاشت. او بدون هیچ تردیدی پسرک را لمس کرد. و همین لیلند را مطمئن کرد که دختر دروغ نگفته بود. او جدی بود. او واقعا قبلا به پسرک دست زده بود. حتی با او حرف هم زده بود. او بهت زده زیرلب گفت: پناه بر استلار... تو چیکار کردی؟ اما دخترک اعتنایی به او نکرد و با دستهای لرزان سعی کرد پسرک را مداوا کند. انگار نه انگار که پسرک مبتلا بود. لیلند چشمهایش را بست. دختر رسما قبر خود را کنده بود. -از اون زندانی فاصله بگیر دست و پا چلفتی.
صدای ازازل لیلند را وادار کرد تا چشمانش را باز کند. ازازل شمشیرش را بیرون کشیده و سمت دختر گرفته بود. ولی دختر گفت: بذارین کمکش کنم... بعدش میتونین دستگیرم کنین. میتونین هربلایی میخواین سرم بیارین. فقط بذارین زخماش رو ببندم. اون حالش خوب نیست. اما ازازل شمشیرش را محکمتر گرفت و در یک لحظه تیغهی شمشیرش بلندتر شد و زیر گردن دختر رسید. دختر بهت زده به ازازل نگاه کرد. ازازل گفت: ازش فاصله بگیر. همین حالا. وگرنه امروز جنازه ی دو تا مبتلا کف این سلول میمونه. دختر با سردرگمی گفت: دو تا؟ لیلند سرش را به تاسف تکان داد و گفت: بهت گفتم... دلیلی داره که هیچکس نزدیک مبتلاها نمیشه. جنون مبتلاها مسریه. اونا هرکسی که نزدیکشون بشه رو دیوونه میکنن. دختر بهت زده نگاهش کرد و گفت: دارین میگین... منم... مثل اون مبتلا شدم؟ لیلند گفت: مثل اون نه. ولی یه درجهای از جنونش به تو هم میرسه. صداهایی رو میشنوی که وجود ندارن. چیزایی رو میبینی که واقعی نیستن. بعیدی نیست حتی الان هم تجربهاش کرده باشی. شاید توهماتش سراغت اومده باشه نه؟ رنگ دختر با این حرف پرید. ازازل هم شمشیرش را به گردن دختر نزدیکتر کرد و گفت: حالا... از اون فاصله بگیر. دختر نگاهی به پسرک کرد. لیلند تردید را در چشمانش میدید. و شنید که دختر گفت: اگه اینجوری باشه... پس فاصله گرفتنم ازش چه فایدهای داره؟ من آب از سرم گذشته... ازازل گفت: فایدهاش اینه که قبل اینکه خونمون رو بریزی میفهمیم. حالا ازش فاصله بگیر و رو به دیوار وایسا. دختر با صدایی که میلرزید گفت: اما من یه قاتل نیستم... من چنین کاری نمیکنم. خواهش میکنم... فقط چون به یه مبتلا نزدیک شدم دلیل نمیشه که همچین کاری کنم. تازه این بچه فقط سه روزه که مبتلاست... واقعا فکر میکنین میتونه همچین تاثیری روم بذاره؟ روی منی که یه استلار مثل خودتونم و نه یه نفرین شده؟ سکوت زندان را در بر رفت. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_7 page.4 دختر گفت: بذارین کمکش کنم. من دست از پا خطا نمیکنم. میتونین تمام مدت تماشام کنین. نمیتونین؟ اینجوری ریسک بدتر شدن حالش هم پایین میاد. لازم نیست اون توی تب بسوزه و از ضعف بمیره. لازم نیست پیشوا کسی رو مجازات کنن. حتی شاید لازم نباشه طبیبی به خاطر نزدیک شدن به اون قربانی بشه. من هستم... من تا موقعی که لازم باشه زنده نگهش میدارم و بعدم... میتونین همونطوری که باید مجازاتم کنین. یه معاملهی دوسر برده. ازازل با اخم گفت: قانون قانونه. و قانون میگه هرکسی که به یه مبتلا نزدیک بشه باید زندانی بشه. تو هم یه خطر بالقوه مثل اونی. نمیتونیم شما دو تا رو کنار هم بذاریم. اما لیلند داشت به پیشنهاد دختر فکر میکرد. حق با او بود. پسر مطمئنا آنقدر روی او تاثیر نگذاشته بود که دختر را به یک متوهم مبتلا تبدیل کند. که یعنی دختر میتوانست تا حدی مراقب پسرک باشد. او دست از پا خطا نمیکرد. اگر هم میکرد آن دو انجا بودند برای همین. از پس یک خدمتکار بر میآمدند. شاید اینگونه پسرک هم زنده میماند. لیلند گفت: بذار به کارش برسه ازازل. تایید مبتلا بودن و نبودنش به عهدهی سرگروه و ارشده نه من و تو. تا اونموقع که اونا براش تصمیم بگیرن هم من و تو میتونیم از دور مراقبش باشیم. یا نکنه یه خدمتکار که هیچ سلاحی نداره هم میترسوندت؟ ازازل اخمی کرد. اما بعد چند لحظه سلاحش را پایین آورد و گفت: باشه. ولی عواقبش پای توعه. بعد هم چشمغرهای نصیب خدمتکار کرد و گفت: به نفعته پسره رو زنده نگه داری. چون اگه به خاطر هیچ و پوچ راضیمون کرده باشی و اون بمیره تو هم باهاش میمیری. دختر سری تکان داد و سمت پسرک برگشت. لیلند دید که دختر با نگرانی مشغول در آوردن لباس پسرک و بررسی زخمهای پسرک شد. و به دختر حق داد که چنین نگران جان پسرک باشد و حتی برای مداوایش اصرار کند. این پسر چنان زخمی بود که شاید تا شب دوام نمیآورد. و دختر که از ناچاری برای تهیهی پارچه داشت لبهی دامنش را میبرید هم انگار این را میدانست. چون لیلند میدید که چشمهایش خیس اشک میشود و دستهایش میلرزد. لیلند چشمانش را بست و در دلش این وضعیت آشفته را لعنت کرد. جان همهشان به مویی بند بود. مویی که هرلحظه نازکتر میشد. او تکیهاش را از دیوار گرفت و گفت: اینجوری کاری از پیش نمیبری. آب تمیز میخوای. ازازل با غرولند گفت: نگو که میخوای آب هم واسهی این دوتا مبتلا بیاری و پستت رو ترک کنی؟ لیلند اعتنایی به او نکرد و از سلول بیرون رفت. ازازل پشت سرش داد کشید: گزارش این کارت رو به سرگروه میدم لیلند. شنیدی؟
او هم همپایش داد کشید: بده. ببینم اونوقت من سرزنش میشم یا تویی که از ترس هیچکاری نکردی تا این بچه بمیره! ازازل جوابی به او نداد. شاید هم جوابی داده بود و لیلند به علت دور شدنش نشنیده بود. او سمت بخش نگهبانان میرفت و در دل دعا میکرد که یا طبیب سریعتر سر برسد یا اینکه آن خدمتکار واقعا کمی طبابت بلد باشد. چون اگر غیر از این بود واقعا پسرک دوام نمیآورد. با بسته شدن درب پشت سرش دو نگهبان دیگر که در بخش اقامتگاه بودند نگاه پرسشگری به او انداختند. توقع نداشتند او را آنجا ببینند. اما لیلند اعتنایی به پرسش نگفتهشان نکرد. او از تلنبهی دستی کنج مطبخ کمی آب برداشت و از بین وسایل اولیه پارچهی تمیز و مرهم پیدا کرد. یکی از سربازها که دیگر نتوانسته بود ساکت بماند پرسید: چی کار میکنی لیلند؟ نباید الآن سر پستت باشی؟ اما او چیزی نگفت و وسایل را برداشت و به زنجیره برگشت. اگر به آنها چیزی میگفت آنها هم مثل ازازل جلویش را میگرفتند. خودش هم اگر جای آنها بود جلوی خودش را میگرفت. کمک کردن به یک نفرینشده حماقت بود. ولی نه وقتی آن نفرین شده رو به مرگ بود و زندانی پیشوای اعظم. لیلند به سلول برگشت. ازازل دست به سینه و با اخم منتظرش بود. اما دختر خدمتکار از آمدنش استقبال کرد. لیلند هنگامی که مرهم و باندها را کنارش گذاشت برق خوشحالی را در نگاه دختر دید. خوشحالیای که او را مطمئن کرد که کارش ارزشش را داشته. دختر بلافاصله دست به کار شد و مشغول پاک کردن زخمهای زندانی شد. کمی مرهم روی زخمهایش گذاشت و زخمها را با پارچهی تمیز بست. هرچند برخی زخمها به بخیه نیاز داشتند و این لیلند را نگران میکرد. با این وجود دختر تمام تلاشش را میکرد و مدام سعی میکرد تب پسرک را با پارچهای خیس پایین بیاورد. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_7 page.5 دقیقهها آهسته سپری میشدند. ساعتها کش میآمدند. و هر دقیقه که خبری از طبیب نمیشد بیشتر آنها را بیقرار میکرد. بدتر شدن حال پسرک و نالههایش هم به این بیقراریها دامن زد. پسرک هذیون میگفت و ناله میکرد. او زیرلب التماس میکرد که بگذارند برود. نالههایش درست مانند فریاد آشفتگیش دردناک بود. و لیلند میشنید که دختر زیرلب با پسرک حرف میزند. که به او دلداری میدهد و سعی میکند آرامش کند. دختر قلب مهربانی داشت. اما حیف که این مهربانی تنها مسبب جنون دختر میشد. لطفش به این نفرین شده تنها او را در منجلاب فساد پیش میبرد. مهربانی در این دنیای تیره کسی را نجات نمیداد. فقط به قهقرا میکشاند. -لعنت بهش. نمیتونی ساکت بشی دخترهی دست و پا چلفتی؟ زر زرهای اون هست حالا باید وراجیهای تو رو هم تحمل کنیم؟ صدای غرولند ازازل در سلول پیچید و دختر سکوت کرد. دیگر به پسرک چیزی نگفت و دلداریش نداد. اما همین انگار حال پسرک را بدتر کرد. قطرههای عرق آهسته تنش را خیس میکرد. نالههایش هم بیقرارتر از قبل شده بود. لیلند میدید که دختر در حال خودخوری است و بین پیروی از حرف ازازل و وجدانش مانده. تا در نهایت وجدان دختر پیروز شد و او سکوتش را شکست. اما به جای دلداری دادن به پسرک زیرلب آوازی را زمزمه کرد:
چی میبینی جز سیاهی، وقتی تنهایی و نداری پناهی؟ دنیات شده پر از تباهی، گم شدی و نداری راهی رنگ دنیات چه دلگیره، روزت شده شب تیره ولی اگه چشمات رو باز کنی، اگه به آسمونها نگاه کنی ستارهها راهنماتن، راه رسیدن به رویاهاتن در قلبت رو باز کن و گوش کن، صدای لالاییهاشون رو گوش کن بشنو که از گذشتههای دور میخونن، بشنو که از سیاهی و نور میخونن قصههاشون تا ابد ادامه داره، تا روزی که نور به این دنیا بباره تا اونروز شب ها تیره و تارن، تا اونروز ماه و خورشید در جدالن ولی زمان میگذره، تموم میشه این جنگ؛ روزها میگذره، صبح میشه این شب میرسه روزی که دیگه تاریکی نیست، میرسه روزی که دیگه پلیدی نیست پس به امید اون روزها بخواب، تا از رویاهات روشنی بمونه یادگار صدای آرام و مهربان دختر و شعری که به زبان سولفو خوانده بود سلول تیره و تار را رنگ و روح بخشید. انگار برای یک لحظه زمان از حرکت ایستاد و آرامش یک رویا به قلبهایشان نفوذ کرد. بارقهی کم سوی امید نگرانیهایشان را به کنجی راند. و لیلند دید که پسرک آرام گرفت. هنوز هم در تب میسوخت. اما دیگر ناله نمیکرد. -نمیدانم این کارت را پای نادانیت بذارم یا مهربانیت. چطور است خودت جوابم را بدهی و بگویی چرا برای یک نفرینشده آواز ستارگان را میخوانی؟ لیلند با شنیدن صدایی که سکوت را شکست بلافاصله سمت سلول برگشت. دستش را به نشانهی احترام روی سینهاش گذاشت و خم شد. ازازل هم همراه او خم شد و هردو با هم گفتند: درود پیشوای اعظم! با صدای کوبیدن چکمههایشان روی کف سنگی سلول سکوت برقرار شد. لیلند حس کرد که عرق سردی بر تنش نشست. انتظار داشت یک طبیب همراه سرگروه بیاید. یا حداکثر ارشد دنتورس. اما سرگروه با خود شخص پیشوای اعظم آمده بود! 🖤@land_of_celestials
نظرات بازدیدکنندگان (0)