نفرینشدهای در زندان مرکزی اسیر است که همه بیم دیوانه بودنش را دارند. اما چطور پسربچهای یازده ساله ممکن است گرفتار جنون باشد؟ همه از تاریکی و نفرینشدهها وحشتدارند اما آیا سیاهی شرور است یا روشنایی پلیدی واقعی؟ جنون چشمهای سیاه سفری به پشت دیوارهای قصر بلور است. اما مقصد ما تالارهای مرمرین قصر نیست، بلکه زندان مخفی زیر قصر است. زندانی که سرانجام جادوگرهای غیرقانونی است، و البته سرانجام یک نفرینشدهی به خصوص که نه نامی دارد و نه گذشتهای.
#The_madness_of_black_eyes #Ch_5 page.1 وحشت از چشمان دختر میبارید. حرفهای دنتورس و فاش شدن حقیقت پشت چشمهای سیاهش او را چنان ترسانده بود که رنگش سپیدی برفهای سرزمینهای شمالی شده بود. آنقدر که پسرک سرش را پایین انداخت تا بیشتر از این او را نترساند. از دیدن این نگاه در چشمان تنها کسی که اینگونه نگاهش نمیکرد شرم داشت. ولی این را سزاوار خودش میدانست. درست مانند تمام چیزهای دیگری که سرش آمده بود. هرچه باشد او یک هیولا بود. -آن پسر دستش به خون آلوده است... صدای دنتورس را در ذهنش میشنید. حرفهایش بیرحمانه بود. اما جز حقیقت بر زبان نیاورده بود. او کسی را کشته بود. و حتی اگر ده سال کودکیش را بهخاطر نمیآورد هم این حقیقت را میدانست. دیگر این حقیقت را میدانست. چون از هنگامی که همه چیز را قبول کرده بود صداها واضح و واضحتر شده بودند. تصاویر محو آن کابوس جای خود را به این سه سایه داده بودند. سه سایه که دیگر میدانست منبع این صداها هستند. صداهایی که همهچیز را به او گفته بودند. و او میدانست که فقط مسئول مرگ خواهرش نبوده. او دو نفر دیگر را هم به کشتن داده بود. دو نفر که آنها را به خاطر نمیآورد. اما سایهشان را میشناخت. در تک تک کابوسهایش. در آشفتگیهایش. آنها را ندیده بود. اما صدایشان را شنیده بود. و هنوز هم نمیدانست چگونه با وجودی که صدای آنها را میشنید توانسته بود به خود دروغ بگوید؟ چگونه توانسته بود فکر کند که میتواند زندگی کند و خوشحال باشد درصورتی که دستانش به خون آلوده بود؟ چگونه باور کرده بود که تمام اینها دروغ است وقتی او واقعا یک هیولا بود؟ او سه نفر را کشته بود. سایهی مرگ سه نفر همراهش بود. او مرگ را با خود ارمغان میآورد. دقیقا همانطور که بقیه میگفتند. - نمیفهمی ارواح چه دارند بر سرت میآورند؟ اما ارواح این کار را با او نمیکردند. او از اول چنین بود. چنین بود و انکارش کرده بود. انکارش کرده بود چون امید به تغییر داشت. - یازده سالت است و سه نفر را کشتهای و میخواهی باز هم ادامه دهی؟ واقعا میخواهی اینگونه بقیهی زندگیت را بگذرانی؟ هیچ میدانی جان چند نفر را اینگونه میگیری؟ فکر کردهای این چیزی است که خواهرت میخواست؟
نه... این چیزی نبود که خواهرش میخواست. این چیزی نبود که قولش را داده بود. و همین عصبیش میکرد. اینکه چنین سادهلوحانه زمانی به چنین چیزی باور داشت. که حتی قول داده بود دست از تاریکی میکشد. درصورتی که تاریکی در خونش بود. مرگ او را دنبال میکرد. و او با انکار کردنش خواهرش را به کشتن داده بود. چگونه چنین احمق بود؟ چنین احمق که به نجات پیدا کردن امید داشته باشد؟ چنین احمق که دروغهای دنی را باور کند و اجازه بدهد او خودش را قربانی کند؟ اما او تنها احمق نبود. دنی هم دچار این حماقت بود. دنی هم احمق بود که جانش را برای کسی چون او فدا کرده بود. دنی هم احمق بود که فکر کرده بود قلبی درون سینهاش وجود دارد. که امید رستگاری برای او هست. دنی هم احمق بود که قاتل خود را باور کرده بود و نجات داده بود. قاتلی که میتوانست مرگش را به نظاره بنشیند و دم از قتلش بزند بدون اینکه پشیمان شود. اما قطرهی اشکی که گونهاش را خیس کرد نقیض تک تک حرفهایی شد که پسرک به خود زده بود. درست همانگونه که قبلتر جلوی دنتورس نقیض تکتک حرفهایش شده بود. اشکی که نمیدانست چگونه دوباره صورتش را خیس کرده. چرا چنین بود؟ چرا اشک میریخت؟ چرا اشک میریخت وقتی نه پشیمان بود و نه غمی از بابت چنین کاری احساس میکرد؟ چراچشمانش خیس اشک بود وقتی میدانست چنین میکند و درستش همین است؟ او یک هیولا بود. هیولایی که تنها مسبب مرگ میشد و نه بخشیده میشد و نه به رستگاری میرسید. هیولایی که نه چیزی احساس میکرد و نه قلب سیاهش به تپش میافتاد. او یک هیولا بود که برای تاریکی نفس میکشید. همین و بس. با این وجود دست سرد یکی از سایهها را روی صورتش احساس کرد. دست سردی که اشکهایش را پاک کرد و گفت: دیگر به آن زن فکر نکن. او تنها برای به هم ریختنت آمده بود. نباید اجازه بدهی بیش از این افکارت را مغشوش کند. دیگر اجازه نمیداد. درست همانطور که دیگر اجازه نمیداد این اشکها لجوجانه از کنترلش خارج شوند. سایهی روبرویش راضی از او دوباره پشت سرش برگشت. پیش دو سایهی دیگر. دو سایهای که یکی از آنها دنی بود. آنی که قدکوتاهتر از دو سایهی دیگر بود و هنوز یک کلمه هم با او حرف نزده بود. هیچ نگفته بود. و پسرک امیدوار بود که تا ابد همینگونه ساکت بماند. شنیدن صدای آن دو به اندازهی کافی دردناک بود. چه برسد به اینکه صدای خواهرش را هم بشنود. -تو... تو چی هستی؟ 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_5 page.2 پسرک که انتظار شنیدن صدای آن دختر خدمتکار را نداشت آهسته سمتش برگشت. فکر میکرد دختر آنقدر از او ترسیده که تمام مدت همانگونه بهت زده به دیوار بچسبد و وحشتزده نگاهش کند. میدانست حرفهای دنتورس او را آنقدر ترسانده که دیگر مثل بقیه هرگز به چشمانش نگاه نمیکند و نزدیکش نمیشود. و حقیقتا انتظار داشت جرئت حرف زدن را هم پیدا نکند و پا به فرار بگذارد. اما انگار او قویتر از آنی بود که نشان میداد. چون نه تنها به حرف آمده بود که دستش دور کریستال امنیتی مشت شده بود. انگار آماده بود تا با حس کردن هرگونه خطری از جانبش او را سرجایش بنشاند و هرگونه شده از خود دفاع کند. کمتر از این هم از یک استلار انتظار نمیرفت. آنها همیشه روح مقاوم و سرسختی داشتند. دختر که بیتوجهی پسرک را دیده بود دوباره پرسید: تو... چی هستی؟ تو یه نفرین شده نیستی... نه نبود. حداقل یک نفرین شدهی عادی نبود. چشمان یک نفرین شده آبی بود. شاید آن طیف آبی متفاوت میشد. اما همیشه رگههایی از آبی بود. مثل چشمان خواهرش که رنگ دریاچهای شفاف بود. چشمان او هم در حالت عادی آبی بود. برای همین اینقدر راحت دروغ خواهرش را باور کرده بود. باور کرده بود یک نفرین شده است و آن رنگ سیاه یک دروغ است. یک فریب. یا یک اثر جانبی از بیماریای که خاطراتش را از او گرفته بود. هرچه باشد موقعی چشمانش سیاه میشد که صداها را میشنید. آن رنگ سیاه موقتی بود. و خیلی کم خودش را بروز میداد. حداقل تا قبل از اینکه متوجه همهچیز بشود. چون اکنون ورق برگشته بود. چشمانش تمام مدت سیاه بود و دیگر رنگ عوض نمیکرد. صداهایی که وجودشان فراموش شده بود اکنون تمام مدت همراهش بودند. چیزی نمیگفتند اما همراهش بودند. سایهی مرگ که گاهی روی قلبش سنگینی میکرد اکنون از او جدا نمیشد. او حقیقت را میدید. حقیقت خودش و دنیا را. او متفاوت بود. سیاهی در خونش بود. سیاهیای که از او یک قاتل ساخته بود. اما نه هر قاتلی. تمام نفرینشدهها تا حدی دستشان به خون آغشته بود. ولی او فرق داشت. او سایهی مردهها را با خود همراه میکرد. و کشتههای بیشتر برجای میگذاشت. نه. او یک نفرین شده نبود. و زیرلب گفت: من یه هیولام.... ولی دختر گفت: این... جواب سوالم نیست. پسرک که از حرفش سر در نیاورده بود گفت: منظورت چیه؟ دختر که اسمش سیرشا بود با صدایی که میلرزید ادامه داد: طبیب گفت مبتلایی... اون... اسم جنون چشمهای سیاه رو آورد... گفت دیوونهای... دنتورس... گفت یه قاتلی... که به خاطر قدرت آدم کشتی... این چیه؟ جنونه...؟ بیماری...؟ یا ... یه طلسم؟ یا... یه ویژگی خونی؟ این... این چشمای سیاه چیه؟ تو چی هستی؟
پسرک جوابی به سوالش نداشت. به اینکه این تفاوت دقیقا چیست فکر نکرده بود. میدانست چیزی سبب این شده که ارواح پس از مرگ دنبالش کنند. میدانست سیاهی در خونش است. ولی نمیدانست این سیاهی ناشی از چیست. میدانست یک هیولاست. اما چه چیز او را تبدیل به چنین هیولایی کرده بود؟ ذهنش بود که او را بازی میداد؟ یا شاید واقعا بیمار بود؟ هرچه باشد در ده سالگی تب شدیدی پیدا کرده بود. همیشه ریههایش ضعیف بودند. یا شاید یک طلسم بود؟ او بهتر از خواهرش میتوانست زبان ارواح را درک کند. او حتی بدون قدرت هم میتوانست در حد سه ثانیه به زبان اسکث دستور دهد و انرژی روح را کنترل کند. قدرتش نصفه بود اما باز هم یک نمود قدرت بود. درست مانند آشفتگیهایش که گاهی بیش از حد شدید میشدند. او هیچوقت آرام و قرار نداشت. مخصوصا آن اوایل. همیشه فکر میکرد این آشفتگیها ناشی از تاثیر صداهاست. اما اگر برعکس بود چه؟ جوابی برایش نداشت. و عجیب این بود که صداها هم جوابی به او نمیدادند. آنها همیشه به او گوشزد میکردند که چیست. اما هیچوقت نگفته بودند علت اینکه چنین قاتلی شده چیست. نگفته بودند که واقعا عطش به قدرت با او چنین کرده یا یک جنون. آنها نگفته بودند چرا این سیاهی شوم با سیاهی چشمانش گره خورده بود. آنها نگفته بودند چرا چنین شده. و او هم هرگز سعی نکرده بود بفهمد. شاید چون خودش هم تا چند روز پیش باور نداشت که متفاوت است. و حالا که باور کرده بود... حالا که میدانست یک هیولاست... هنوز نمیدانست چیست. سرش را پایین انداخت و به دستانش نگاه کرد. امید داشت تا جوابی پیدا کند. اما پاسخی نمیدید. سیرشا اما به دنبال جواب پرسید: تو یه نفرین شدهی مبتلایی؟ یا یه قاتل؟ پسرک ساکت بود. اما سیرشا ادامه داد: این بلاییه که قتل سر یه آدم میاره یا واقعا جنونه؟ این چیه؟ این سایهی شوم و سیاه چیه؟ سوالات سیرشا مثل خنجری بود که در روح پسرک فرو میرفت. سوالاتی که او را بیشتر از هیولا بودنش آزار میداد. اینکه واقعا نمیدانست چیست. و این بار صدایی هم این سوالات را همراهی کرد. صدای خواهرش. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_5 page.3 -فقط... کاش میفهمیدم این چیه. کار ارواحه. میدونم... ولی نشونهای ازشون نمیبینم. مثل قبل نیست. بدتر شده. خیلی بدتر... دیگه نمیدونم چیکار کنم. نمیدونم چجوری جلوش رو بگیرم... نمیدونم اونا... ازش چی ساختن... زمزمههای خواهرش مثل یک خاطرهی دور بود. خاطرهی دوری که متعلق به تب شدید بچگیش بود. زمزمههای دنی را میان خواب و بیداری شنیده بود. هنگامی که از ضعف حتی نمیتوانست چشمانش را باز کند. و حالا دوباره داشت آن صداها را میشنید. سایهی سنگین خواهرش را احساس میکرد. سایهای که دوباره زمزمه کرد: نمیدونم اونا ازش چی ساختن... شنیدن صدایش با چنین وضوحی قلب پسرک را لرزاند. انگار که دنی پشت سرش ایستاده بود و همان لحظه داشت این حرفها را به زبان میآورد. انگار که از او قطع امید کرده بود. انگار حتی او هم جوابی به این سوال نداشت. و صدای سیرشا هم همراهیش کرد: تو چجور هیولایی هستی؟ پسرک که دیگر نمیتوانست این وضعیت را تحمل کند داد کشید: نمیدونم! صدای فریادش در زندان خالی طنین انداز شد و برای یک لحظه نه صدای سایهها شنیده میشد و نه صدای سیرشا. سکوت بود. سپس پسرک زمزمه کرد: نمیدونم چیم... ارواح هیولا صدام میزنن ولی نمیگن چیم... حتی دنی که اصرار داشت یه نفرینشدهام هم نمیدونست چیم... نمیدونم چجور... هیولاییام... نمیدونم چیم... فقط میدونم هرچی که هستم شومه. صدای پسرک حین گفتن این حرفها میلرزید. برایش دردناک بود. دردناک بود اعتراف کردن به اینکه حتی دنی که یک نفرین شده بود نمیدانست چیست. که حتی ارواح هم چیزی نمیگفتند. شاید او واقعا دیوانه شده بود. شاید دیوانه شده بود و همهی اینها حاصل دیوانگیش بود... همهی این صداها... سایهها... -تو دیوونه نیستی. صدای آن سایهی آشنا دوباره در سرش پیچید. سایهای که مهربانانه از عقب بغلش کرد و زمزمه کرد: به حرفهای اون دختر گوش نکن. مهم نیست که چرا ما رو داری. مهم اینه که ما اینجاییم. مهم اینه که تو با بقیهی اون نفرینشدههای مسخره فرق داری. تو قویای. تو مرگآوری. تو سیاهی. اونقدر سیاه که دست هیچکس بهت نمیرسه. روشنایی نمیتونه درهم بشکنتت. تویی که اون رو درهم میشکنی. ولی چرا؟ چرا چنین بود؟ اما آن سایه به او مهلت نداد تا بیشتر از این به آن سوالات فکر کند و گفت: بعضی چیزها بهتره نگفته بمونه. اصرار نکن.
پسرک حس کرد که آن سایه او را محکمتر در آغوش گرفت. دستهایش حس آشنایی داشتند. حسی مثل یک آغوش مادرانه. آغوشی که هرگز آن را تجربه نکرده بود یا اگر هم تجربه کرده بود به خاطر نمیآورد. ولی تصور میکرد چنین حسی داشته باشد. حسی که تمام نگرانی و سوالهایش در آن محو شدند. حسی که درد این سوالات و ندانستنها را در خود آرام کرد. آرامش و پوچی همیشگی این سیاهی دوباره در بدنش پخش شد. آنقدر که حتی نفهمید کی آن سایه از پشت سرش غیب شد و کنار بقیه برگشت. حق با آنها بود. مهم نبود. مهم نبود چه بود. مهم نبود خون و تبارش چه بود. مهم این بود که یک هیولا بود که هرچه نزدیکش میشد را نابود میکرد. مهم این بود که آنها هرگز دوباره او را در هم نمیشکستند. هرگز. او دستی به بازوی در رفتهاش کشید و ثابت نگهش داشت تا بتواند به دیوار تکیه دهد. نباید به این چیزها فکر میکرد. نباید به خودش و ارواح فکر میکرد. نه وقتی که دنتورس دستش را شکسته بود و قسم خورده بود هر نفرینشدهای را به التماس بیندازد. نه وقتی که او مصمم بود صدای فریادش را بشنود در حالی که او تماما بیحس بود. دردسرهایش بیشتر از آنی بود که وقتش را با این سوالات بیهوده تلف کند. مخصوصا حالا که سیرشا هم مثل آنان بود. او اکنون چنان آن گوشه کز کرده بود و از نگاه کردن به او دوری میکرد که معلوم بود دیگر حتی فکر حرف زدن با او هم به سرش نمیزند. او هم مثل دیگر نگهبانان از او وحشت داشت. و او خوب میدانست که این ترس میتواند به خیلی چیزها منجر شود. شاید حتی به در رفتن دست دیگرش. برای همین دیگر نه او چیزی گفت و نه سیرشا چیزی پرسید. سکوت همانند دیروز بینشان حکمفرما شد. پسرک که دیگر نمیخواست جلب توجه کند زانوهایش را با دست سالمش بغل کرد و سرش را بین آنها گذاشت. نفسهایش را آرام کرد و تظاهر کرد که خسته است و خواب رفته. می دانست وقتی خود را به خواب میزند سیرشا آرامتر است و او نمیخواست بیشتر از این او را بترساند. نمیخواست تنش بیشتری اضافه کند. تنها چیزی که میخواست این بود که روزهایش بدون دردسر بگذرند و همهی اینها تمام شود. او با خود فکر کرد که دفعهی بعدی که دنتورس را ببیند بیشتر احتیاط میکند و اجازه نمیدهد او مثل امروز عصبیش کند. نباید به چشم میآمد. نباید تحریکش میکرد. و نباید دوباره سوژهای برای بدتر شدن وضعیتش به او میداد. دیگر نه. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_5 page.4 ولی صدای سیرشا او را از افکارش بیرون کشید. صدایی که از او پرسید: تو... بیداری مگه نه؟ پسرک چیزی نگفت و حرکتی نکرد. همچنان با چشمهای بسته به نقشش ادامه داد. انتظار این را نداشت که سیرشا سکوت را بشکند. و قطعا انتظار این سوال را هم از او نداشت. اما سیرشا ادامه داد: قبلتر... موقعی که دنتورس اومد تو متوجهش شدی. خوب یادمه که وقتی خواب رفتم تو هم به نظر خواب بودی. ولی اونم دروغ بود نه؟ تو بیدار بودی. برای همینم متوجه دنتورس شدی. پسرک همچنان به سکوتش ادامه داد. سیرشا هم آهی کشید و گفت: شایدم دارم اشتباه میکنم... ولی شک دارم. آخه خیلی خوب تظاهر کردی بیهوشی. و با خودم گفتم وقتی بیهوشی رو بتونه تقلید کنه چرا خواب رفتن رو ننتونه؟ تازه اینکه آسونتره. به جز اونم با یه دست در رفته نمیشه اینقدر راحت خوابید. اما پسرک به روی خود نیاورد. سیرشا هم زیرلب غرغرکنان گفت: به هرحال... میخواستم ازت تشکر کنم. ممنون که وقتی دنتورس اومد صدام کردی. همین. پسرک چیزی نگفت. اما درک نمیکرد او چرا باید ازش تشکر کند. آن هم حالا که میانهیشان شکرآب شده بود و سیرشا به شدت از او میترسید. منطقی بود اگر این حرف را چند لحظه پیش میزد اما اکنون؟ حالا که سیرشا میدانست چیست و چقدر خطرناک است چرا از او تشکر کرده بود؟ چرا وقتی دیگر با هم دشمن بودند. پسرک درک نمیکرد. برای همین آهسته سرش را بلند کرد و تظاهر کردن را کنار گذاشت. به هرحال که سیرشا میدانست بیدار است. پسرک زمزمه کرد: چرا... ازم تشکر کردی؟ مگه نمیدونی که من یه هیولام؟ سیرشا نگاه مشکوکی به پسرک کرد و گفت: پس واقعا بیدار بودی. اصلا از دیروز هیچی خوابیدی یا همهاش تظاهر بود؟ پسرک جوابی به او نداد. سیرشا هم آهی کشید و نگاهش را به نقطهی دیگری از آن زندان دوخت و گفت: بهم لطف کردی و بیدارم کردی. منم ازت تشکر کردم. همونطور که هرکس دیگهای بود این کار رو میکردم. به خاطر تو نکردم. به خاطر خودم بود. چون تو شاید یه هیولا باشی ولی من نیستم. حرفهایش برای پسرک آشنا بود. حرفهایی بود که دنی زمانی میزد. او هم اعتقاد داشت که مردم هرچقدر هم در حقش بدی کنند او نباید بدی را با بدی جواب بدهد. اعتقاد داشت که با این کار خود را در سطح بقیه پایین میآورد. که همین هرچه خوبی درونش باشد را از بین میبرد. اما همین اعتقادش باعث شده بود تا هرچه دارد از دست بدهد. حتی جانش را. -هرچند... تو هم اونقدری که تظاهر میکنی هیولا نیستی.
پسرک با شنیدن این حرف سیرشا از افکارش بیرون امد و نگاه متعجبی به او کرد. سیرشا که هنوز به او نگاه نمیکرد گفت: اگه بودی بیدارم نمیکردی. یا به خاطر اینکه من توی دردسر نیفتم کوتاه نمیومدی. پسرک گفت: کاری رو کردم که به نفع خودم بود. تو زندانبانمی. میتونی به خاطر دردسرهام تنبیهم کنی. چه الان و چه بعدا. اگرم تو نکنی اونا میکنن. سیرشا زیرلب گفت: پس فقط میخواستی بهونهای واسه عصبانی بودن ازت نداشته باشیم؟ پسرک چیزی نگفت. سیرشا هم همینطور. اما نگاهش را از آن نقطهی نامعلوم روی دیوار زندان گرفت و به پسرک نگاه کرد. برخلاف قبل این بار کنجکاو بود تا ترسیده. انگار پسرک معمایی بود که باید حلش میکرد. و پرسید: حرفایی که ارشد زد حقیقت داشت؟ تو واقعا... کسی رو کشتی؟ این بار پسرک بود که نگاهش را برگرداند و به دیوار سنگی سلولش خیره شد و گفت: به نظرت اگه نکشته بودم سایهی سه تا مرده دنبالم میکرد؟ سایههای کنارش برای همراهی حرفش کمی جلوتر آمدند و حرکت کردند. سیرشا که با حرکت آنها یک لحظه توانست دوباره ببیندشان رویش را برگرداند تا نگاهش به پسرک و سایهها نیفتد. اما سر سوالش ماند و گفت: دنتورس توی این یه مورد حق داشت. دوباره جواب سوالم رو ندادی. عادتته حرف رو بپیچونی نه؟ پسرک چیزی نگفت. سیرشا هم زمزمه کرد: هرچند مجبور نیستی جوابی بهم بدی. پرسیدم چون درکش نمیکردم. آخه تو... شبیه یه قاتل که خواهر خودش رو کشته باشه نیستی. زیادی محتاط و سر به زیری. دنبال دردسر نیستی. اونقدر درحالت عادی خودت رو بیاهمیت نشون میدی که حتی میتونم بگم مثل ما خدمتکارا خاکستریای. و خودت هم گفتی که واقعا نمیدونی چیای. میدونی این... یک کم گیجم کرده. پسرک که میدید حرفهای سیرشا به جای خوبی نمیرسد گفت: من یه هیولام. و یه نفرین شدهی شوم. یادت رفته؟ سیرشا گفت: یادم نرفته. میدونم خطرناکی. اونقدر خطرناک که حتی ارشد رو فریب دادی و هردومون رو یه لحظه طلسم کردی. اونم با وجودی که جادو نداری. و همینم هست که نمیفهمم. که چرا یکی که اینقدر قدرت داره و کشتن آدما براش کاری نداره هنوز بلایی سرم نیاورده. و حتی حداکثر تلاشش رو میکنه که با نگهبانا درگیر نشه. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_5 page.5 پسرک با بیتفاوتی گفت: چون ارزشش رو ندارین. به جز اونم من که قراره اعدام بشم. مرگی که دنبالمه هم دیر یا زود شماها رو میکشه. پس چه سودی داره واسه خودم و شماها سختش کنم؟ سییرشا سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: دوباره داری مبهم حرف میزنی. نمیفهمم. مرگی که دنبالته؟ از چی حرف میزنی؟ پسرک که از توجیه کردن او خسته شده بود سکوت کرد. نمیخواست این دختر هم مثل دنی کور کورانه به او اعتماد کند و ذاتش را ندید بگیرد. برای همین با او حرف زده بود. حرف زده بود تا او را متوجه اشتباهش کند. تا به او بفهماند یک هیولاست. اما این دختر حتی پرتتر از دنی بود. آنقدر که او میدید متوجه هیچ چیز نمیشود. برای همین بیخیالش شد. چون فایدهای نداشت. سیرشا هم آهی کشید و گفت: انگار واقعا قرار نیست جواب سوالام رو بگیرم. فراموشش کن. تلاش بیخودی بود. با سکوت سیرشا پسرک هم دوباره سرش را روی زانوهایش گذاشت. میخواست دوباره نقش همیشگیش را بازی کند و اوضاع را آرام جلوه دهد. اما سیرشا گفت: فکر نمیکنی تظاهر کردن به اینکه خوابی بیخود باشه؟ پسرک کمابیش با این حرفش موافق بود. ولی قصدش از اینکه خود را به خواب میزد فقط تظاهر نبود. بستن چشمانش آرامش میکرد. میتوانست افکارش را نظم دهد. آرام کردن تنفس و بدنش اتصالش با ارواح را قویتر میکرد. ارواحی که قدرتش از انها نشئت میگرفت. و او به ذره ذرهی قدرتش برای بهبودی زخمهایی که هنوز روی تنش داشت نیاز داشت. به استراحت نیاز داشت. و در جواب سیرشا گفت: کار بهتری برای انجام دادن سراغ داری؟ سیرشا هم چشمهایش را چرخاند و گفت: دوباره سوالم رو پیچوندی. ولی منظورت رو گرفتم. هرچند سر حرفم هستم. حداقل عوض کردن ریتم نفسهات دیگه واقعا بیخوده. به جز اونم چجوری میتونی چشمات رو ببندی وقتی من هنوز اینجام و ممکنه بلایی سرت بیارم؟ پسرک که چشمهایش را بسته بود زیرلب گفت: دید هاله. فکر میکردم شما جادوگرای لاجوردی باهاش آشنا باشین. مگه کنترل آلما رو بلد نیستین؟ سیرشا که بهش برخورده بود گفت: معلومه که کنترل آلما رو بلدیم. و بله. درمورد دید هاله هم میدونم. اما دید هاله فقط فولاد آیینه و اشیاءای که آلما داخلشون استفاده شده باشه رو نشون میده.
پسرک خمیازهای کشید و زمزمه کرد: دید هاله واسهی دیدن آلما نیست. برای تشخیص انرژی روحه. تو فقط آلما رو میبینی چون دید هالهات اونقدر ضعیفه که انرژی روح رو به شکل متراکمش یا همون آلما تشخیص میده. وگرنه اگه قویش کنی، باهاش نه تنها آلما که همهچیز رو میتونی ببینی... سیرشا غرغرکنان گفت: مسخرهاست. درسته که آلما رو با انرژی روحانی متراکم شده میسازیم ولی دلیل نمیشه که وقتی با دید هاله آلما رو تشخیص میدیم بتونیم انرژی روح رو هم تشخیص بدیم. آلما و انرژی روح دو تا شکل انرژی مجزا از همن. و دید هاله هم برای تشخیص آلماست. با قویتر شدنش فقط محدودهی دیدت وسیعتر میشه. شکل بینش تغییر نمیکنه. پسرک چیزی نگفت. سیرشا هم از فرصت استفاده کرد و گفت: به جز اونم ما جادوگرای استلار با آلما کار میکنیم نه انرژی روح. تمرکز قدرتمون و طلسمهامون روی آلماست. پس چرا باید دید هالهمون با انرژی روح کار کنه؟ پسرک همچنان ساکت بود. سیرشا که میدید او دوباره قصد حرف زدن ندارد هم بحث را ادامه نداد. چرا باید ادامه میداد وقتی او نادیدهاش میگرفت و مقابل حرفهایش عکسالعملی نشان نمیداد؟ سکوت درون زندان دوباره پابرجا شد. سکوتی که با صدای نفسهای آرام پسرک میشکست. سیرشا زیرلب گفت: پس هنوزم میخوای تظاهر کنی خوابی؟ ولی او این بار هم اعتنایی به سیرشا نکرد. و همین بیاعتناییش سیرشا را ترغیب کرد تا نیم نگاهی به پسرک کند. با چند لحظه پیش هیچ فرقی نکرده بود. آنقدر که او نمیفهمید واقعا پسرک خواب رفته یا نه. اما حسی در دلش میگفت که پسرک واقعا خواب است. انگار او از هنگامی که سیرشا شروع به رد حرفهایش دربارهی آلما و انرژی روح کرده بود خواب رفته بود. سیرشا هنوز در این مورد مطمئن نبود. اما بعید به نظر نمیرسید. چون او اکنون آنقدر آرام و بیآزار به نظر میرسید که سیرشا دلش به حالش میسوخت. حسی که ممکن نبود مقابل آن چشمهای سیاه داشته باشد. 🖤@land_of_celestials
نظرات بازدیدکنندگان (0)