درود ببخشید چند وقتی نبودم. به علت قوانین تستچی مجبور شدم یه سری تغییراتی توی کاراکتر ها ایجاد کنم. توی اسلاید بعد توضیح میدم ولی اگر میخواین گیج نشین از اول بخونین
خب، با اینکه چندتا از کاراکتر ها عوض شدن ولی شما اگر دوست داشتید همون قبلی هارو درنظر بگیرید. هوانگ هیونجین: هوانگ یجی(اسم فرضی هست نه آیدل) هان جیسونگ: هونگ شی اه اون دختر(پسره قد بلند): در ادامه بهش میرسیم فقط اینکه مجبور شدم این سه تا رو عوض کنم بازم برای تغییرات عذر میخوام به علت قوانین هست. خیلی خیلی ببخشیدددد بریم برای داستان
شوکه شدم...این...داشت چی می گفت؟ نمی خواد باهام دوست باشه؟ آخه چرا؟ مگه من چیکارش کردم؟ زبونم تکون نمیخورد. مثل سنگ شده بود. دهنم خشک خشک شده بود. میخواستم یه حرفی بزنم ولی نمیتونستم. بی اهمیت به وضعیت من، کوله شو برداشت و رفت. واقعا نمی فهمیدم...چرا؟ برای چی؟ چرا انقدر یهویی تصمیم گرفت که دوستیمونو تموم کنه؟ اونم وقتی که دوباره بعد 1 سال همو دیدیم؟ یه دفعه سرم گیج رفت و همه جا تاریک شد...
POV:Lee Minho داشتم به حرفاشون گوش می دادم. مثل همیشه ساکت و اروم یه گوشه وایستاده بودم. چشمم روی شی آه بود. وقتی که اون جمله رو شنید، انگار دنیا روی سرش خراب شد. یه جوری بود که انگار میتونه همین الان بزنه زیر گریه. وقتی که اون پسره رفت، شی آه بی هیچ واکنشی اونجا وایستاده بود و زمین رو نگاه می کرد. خیلی ناراحت به نظر میومد. یه دفعه غش کرد. رفتم پیشش و بلندش کردم. به نظرم خیلی شکننده و ظریف اومد. بردمش بهداری. یکی از همکلاسی هامون اونجا بود و خیلی بد نگاهم می کرد. خانم مین بهم گفت: فقط شوک عصبی بوده. چیز خاصی نیست. باید یکمی استراحت کنه تا دوباره به هوش بیاد. وقتی بیدار شد هم خیلی حرکت نکنه. تشکر کردم و اجازه خواستم که ببرمش خونه. خانم مین هم دوتا برگه برامون نوشت که بدم به ناظم. شی آه رو همونجا گذاشتم، رفتم کوله هامون رو برداشتم، برگه هارو دادم به ناظم و گذاشتمش روی پشتم و از مدرسه رفتم بیرون. توی راه، مردم خیلی بد نگاهمون میکردن. با خودم فکر کردم: اینا چشونه؟ تاحالا ادم ندیدن؟ حالا چون اینشکلی بغلش کردم دلیل میشه چیزی بینمون باشه؟ خدایا! رسیدم به خونه شون. روی در یه نوشته بود: "درحال خرید مواد اولیه. تا ساعت 1 نیستم."
وای خدا! الان تازه ساعت 9 بود! آهی کشیدم و گفتم: مجبورم ببرمت خونه ی خودم. با قدم های بلند و سریع راه رفتم که زودتر برسم خونه. به بدبختی رمز درو زدم و رفتم تو. شی آه رو گذاشتم روی تختم و رفتم که لباسامو عوض کنم و دست و صورتمو بشورم. اون همه فعالیت بدنی باعث شده بود خیلی گرسنه م بشه. یه قابلمه آب کردم و گذاشتم جوش بیاد. توی اون فاصله سرچ زدم: برای کسی که در اثر شوک عصبی غش کرده چی خوبه؟ سایت هایی که برام اومدن اکثرا بی ربط بودن. تا اینکه یه سایت بدردبخور پیدا کردم و پیشنهاد هاشو خوندم. از بین اونا، دمنوش بابونه به نظرم مفید اومد. دمنوش رو درست کردم و منتظر موندم تا شی آه بیدار بشه. خوبی معماری خونه ام این بود که تخت خوابم توی پذیرایی بود و از آشپزخونه بهش دید داشتم. به جای اتاق خواب هم اتاق لباس داشتم. (یادداشت نویسنده: مثل آپارتمان های کره ای) ذهنم رفت به اتفاقی که توی مدرسه افتاد. چرا اون پسره ی رومخ از خود راضی اینطوری کرد؟ از نگاه ها و رفتاراش قشنگ معلومه که چقدر به شی آه اهمیت میده و دوستش داره. آدم عجیبیه...شایدم فقط حسو.دیش میشده. هعی...اصلا به من چه ربطی داره؟ زندگی خودشونه.
پارت پنج زودتر از پارت چهار منتشر شده یا کلا پاکش کردی؟ نمیتونم پیداش کنممم🐝💔
پارت چهار هنوز منتشر نشده متاسفانه
هعی🐝💔